|
جايتان خالي مسافر عربستان بوديم به اتفاق خانواده جهت زيارت مسجدين شريفين و ... وارد فرودگاه جده شديم و به سالني هدايت شديم ساعت حدود 10 به وقت عربستان با كم و زيادش و نشستيم و نشستيم و كسي به ما كاري نداشت و كسي از ما احوال نميگرفت نه آبي كه بخوريم و نه بوفهاي، حدود ساعت يك، اذان دادند و نماز خوانديم، كجا، همان كف سالن يا مسجدي نبود و يا ما اجازه استفاده نداشتيم ترس ما از آنفولانزای خوكي را هم اضافه كنيد كه به هيچ جا دست نميزديم حالا بايد كف سالن نماز بخوانيم. توكل بر خدا، خوانديم. و كم كم رفتيم به سالن ديگري حدود 12 تا 14 گيت براي ممهور كردن گذرنامهها به مهر دخول و ما حدود 500 نفر، در صفهاي طويل به صف ايستاديم. البته مشتاق و با نشاط صفها فشرده و طويل (خودتان حساب كنيد هر صف چند نفر) پيرها هم كمي انتظار طولاني شد، مأموران قدم ميزدند، با موبايل صحبت ميكردند، ميخنديدند، پشت ميز مينشستند، دوباره بلند ميشدند، ميرفتند، ميآمدند و ... داشتند زخم ميزدند بالاخره يكي آمد و كار شروع شد اولين نفر رفت حالا مگر ولش ميكنند عكس برداري، انگشت نگاري و هرچه كه فكر كنيد، حساب كردم با اين سرعت يكي دو روزي بايد در صف باشيم يكي دو نفر ديگر هم آمدند، هر سه چهار صف به يك گيت؟ و به نوبت از هر صف يك نفر ميرفت، معادلهها را شما حل كنيد. پيرزني رفت، طرف كلي با موبايلش صحبت كرد و پيرزن روي پا، سپس پا شد رفت و ديگر نيامد و پيرزن منتظر و ما او را به گيت ديگري فرستاديم! سرتان را درد نياورم، چند ساعتي طول كشيد تا از اين مرحله هم گذشتيم راستي در عربستان چه ميگذرد؟ يك روز در مدينه شبكه خبر خودمان را نگاه ميكردم كه ديدم در برنامه ای سياسي، كارشناس مسائل عربستان آمد و شروع كرد از خجالت عربستانيها در آمدن و از پادشاه شروع كرد و وزير كشور و ... راستي در ايران چه ميگذرد؟ يادم رفت بگم، ضمناً از آنفولانزاي خوكي هم خبري نبود.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 18:27  توسط حميدرضا زرين
|
|
|