تبليغاتX
حیات - به مناسبت هفته شهدا 1387 ـ به ياد شهيد حلاجيان

پنج‌شنبه 8/12/87

جايتان خالي رفته بودم منزل شهيد حلاجيان

شب سالگردش بود

سالگرد بيست و سوم

آخر او در اسفند 64 شهيد شده بود

جاده فام ام القصر

همانجا كه گلوله مستقيم آرپي‌جي دشمن سر و سينه و يك دستش را برده بود و نيم تنه‌اي آمده بود به تهران

مي‌گويند شهيد اميري‌مقدم كنارش بوده و نامش را روي پايش نگاشته!

خدا پدر اين سعيد درخشاني را بيامرزد برايم sms زد و مرا مطلع كرد

و من هم بر و بچه‌هاي سمعي و بصري هفته شهدا را راهي مراسم سالگرد كردم.

و خودم هم

مراسم با زيارت عاشورا شروع شد و در ادامه از سخنان سئوال برانگيز خطيب محترم استفاده كردم كه در مورد نحوه عزاداري بيان شد كه الآن جاي پرداختن به آن نيست.

از بچه‌هاي همدوره‌ايش هم آقايان خجسته، امرالهي، تاديان قديم (معززی جديد)، فياض‌بخش، وفايي،خمسه ای و البته درخشاني بودند و ما دنبال فرصتي براي مرور خاطرات و صحبت در مورد شهيد.

كم كم مهمان‌ها رفتند و صحبت ما شروع شد

و البته فيلم مصاحبه موجود است

در اينجا ذكر چند جمله‌اي و تمام

پدر شهيد مي‌گفت كه منتظر شهادتش بوده و مي‌دانسته كه شهيد مي‌شود.  

و هنگامي كه خبر شهادت را شنيده، سجده كرده و خدا را شكر گفته كه تاج افتخار پدر شهيد شدن را خداوند به او اهدا كرده است.

و مادرش هم از روزه‌هاي پي در پي كه او را به ضعف مي‌انداخته

و اينكه يكبار كسي از او كمك خواسته و او پولش را داده و با زبان روزه پياده آمده و ...

و اينكه حتي در پاركينگ هم ماشين پدر را جابجا نكرده، چون گواهي‌نامه نداشته و آنرا تخلف مي‌دانسته

و اينكه نسبت به گناه خيلي حساس بوده

و از محبت

و از وقار

و مي‌گفت كه از او خواستم كه زياد به خوابم بيايد كه سه سال اول مرتب مي‌آمده

و خواهرش كه او را در خواب همراه با حوري بهشتي ديده

و چند جمله‌اي هم از عباس آقاي وفايي

كه مي‌گفت يكبار به او گفتم ببخشيد اگر دلخورت كرده‌ام و او گفت كه:

 "من تا بحال از دست كسي دلخور نشده‌ام"!!

و اينكه شهادت حداقل مزد او بود

و نمي‌شد كه نرود.

و ما  مانند او را نمي‌توانيم بشناسيم.

و همچو امام كه او را تربيت كرده مي‌داند چه ساخته است.

و ما توفيق همنشيني چند صباحي را با او داشتيم.

و ...

 

و من اضافه مي‌كنم كه من يكدوره از او پايين‌تر بودم

و فقط او را مي‌ديدم

 و شايد يكي دو بار سلامي و عليكي

ولي نمي‌دانم چرا

ولي عميقاً دوستش داشتم و اثرش را در خودم مي‌ديدم

او ناخواسته ذهنم را پر مي‌كرد و مرا سوق مي‌داد به چيزي شايد شبيه نور

يكبار در نمازخانه كنارش نشسته بودم، بين دو نماز، شايد نماز مستحبي مي‌خواند

و من تصويرش را در قنوت هنوز به خاطر دارم.

راستي چگونه مي‌شود كه تو كسي را فقط ببيني و اينگونه تا عمق جانت نفوذ كند

و راستي آنان كه مي‌شناختندش، الآن چگونه تحمل مي‌كنند دوريش را

كه من هنوز ضجه‌هاي سعيد درخشاني را در تشييع او به خاطر دارم

و تأثر مهدي بنگري را وقتي خبر شهادت را به او دادم

و اين گفته عباس وفايي كه گفت:

"شهادت بدليل آنکه افتخار و رسيدن به ملكوت است، پذيرفتني است "  

ولي من نمي‌دانم مادر او چگونه نديدن او را تحمل مي‌كند

و هم عباس وفايي مي‌گفت:

"يكبار كه منزل او بوديم، او مادرش را صدا زد و آنچنان زيبا و با محبت و با احترام و عشق كه من هنوز آن مادر صدا كردنش را در گوش دارم و برايم شيرين، ماندگار و فراموش نشدني است."

راستي حلاجيان چيز ديگري بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 13:3  توسط حميدرضا زرين  |