تبليغاتX
حیات

جايتان خالي مسافر عربستان بوديم به اتفاق خانواده جهت زيارت مسجدين شريفين

و ...

وارد فرودگاه جده شديم و به سالني هدايت شديم

ساعت حدود 10 به وقت عربستان با كم و زيادش

و نشستيم و نشستيم و كسي به ما كاري نداشت و كسي از ما احوال نمي‌گرفت

نه آبي كه بخوريم و نه بوفه‌اي،

حدود ساعت يك، اذان دادند و نماز خوانديم، كجا، همان كف سالن

يا مسجدي نبود و يا ما اجازه استفاده نداشتيم

ترس ما از آنفولانزای خوكي را هم اضافه كنيد

 كه به هيچ جا دست نمي‌زديم

 حالا بايد كف سالن نماز بخوانيم.

توكل بر خدا، خوانديم.

و كم كم رفتيم به سالن ديگري

حدود 12 تا 14 گيت براي ممهور كردن گذرنامه‌ها به مهر دخول

و ما حدود 500 نفر، در صف‌هاي طويل به صف ايستاديم.

البته مشتاق و با نشاط

صف‌ها فشرده و طويل (خودتان حساب كنيد هر صف چند نفر)

پيرها هم

كمي انتظار طولاني شد، مأموران قدم مي‌زدند، با موبايل صحبت مي‌كردند، مي‌خنديدند،

پشت ميز مي‌نشستند، دوباره بلند مي‌شدند، مي‌رفتند، مي‌آمدند و ...

داشتند زخم مي‌زدند

بالاخره يكي آمد و كار شروع شد

اولين نفر رفت حالا مگر ولش مي‌كنند

عكس ‌برداري، انگشت نگاري و هرچه كه فكر كنيد،

حساب كردم با اين سرعت يكي دو روزي بايد در صف باشيم

يكي دو نفر ديگر هم آمدند، هر سه چهار صف به يك گيت؟

و به نوبت از هر صف يك نفر مي‌رفت،

 معادله‌ها را شما حل كنيد.

پيرزني رفت،

طرف كلي با موبايلش صحبت كرد

 و پيرزن روي پا،

 سپس پا شد رفت و ديگر نيامد

و پيرزن منتظر

و ما او را به گيت ديگري فرستاديم!

سرتان را درد نياورم،

 چند ساعتي طول كشيد تا از اين مرحله هم گذشتيم

راستي در عربستان چه مي‌گذرد؟

يك روز در مدينه شبكه خبر خودمان را نگاه مي‌كردم كه ديدم در برنامه ای  سياسي،

 كارشناس مسائل عربستان آمد و شروع كرد از خجالت عربستاني‌ها در آمدن

 و از پادشاه شروع كرد و وزير كشور و ...

راستي در ايران چه مي‌گذرد؟

يادم رفت بگم، ضمناً از آنفولانزاي خوكي هم خبري نبود.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 18:27  توسط حميدرضا زرين  | 

سبب غيبت امام عصر(عج) خودمان هستيم

کوتاه گفته هاي مرحوم آيت الله العظمي بهجت در باره امام زمان

ائمه (عليهم السلام) فرموده اند: شما خود را اصلاح کنيد، ما خودمان به سراغ شما مي آييم و لازم نيست شما به دنبال ما باشيد!

*
تا رابطۀ ما با ولي امر: امام زمان (عج) قوي نشود، کار ما درست نخواهد شد. و قوّت رابطۀ ما با ولي امر (عج) هم در اصلاح نفس است.

*

چه قدر بگوييم که حضرت صاحب (عج) در دل هر شيعه اي يک مسجد دارد!

*
هر کس که براي حاجتي به مکان مقدّسي مانند مسجد جمکران مي رود، بايد که اعظم حاجت نزد آن واسطۀ فيض، يعني فرجِ خود آن حضرت را از خدا بخواهد.

*
خدا مي داند در دفتر امام زمان (عج) جزو چه کساني هستيم! کسي که اعمال بندگان در هر هفته دو روز (روز دوشنبه و پنجشنبه) به او عرضه مي شود. همين قدر مي دانيم که آن طوري که بايد باشيم، نيستيم!

*
آيا مي شود رئيس و مولاي ما حضرت ولي عصر (عج) محزون باشد، و ما خوشحال باشيم؟! او در اثر ابتلاي دوستان، گريان باشد و ما خندان و خوشحال باشيم و در عين حال، خود را تابع آن حضرت بدانيم؟!

*
اگر اهل ايمان، پناهگاه حقيقي خود را بشناسند و به آن پناه ببرند، آيا امکان دارد که از آن ناحيه، مورد عنايت واقع نشوند؟!

*
با اين که به ما نه وحي مي شود نه الهام، به آن واسطه اي که به او وحي و الهام مي شود توجه نمي کنيم؛ در حالي که در تمام گرفتاري ها - اعمّ از معنوي و صوري، دنيوي و اُخروي - مي توان به آن واسطۀ فيض؛ حضرت حجّت (عليه السلام)، رجوع کرد.

*

حضرت غائب (عج) داراي بالاترين علوم است؛ و اسم اعظم بيش از همه در نزد خود آن حضرت است. با اين همه، به هر کس که در خواب يا بيداري به حضورش مشرّف شده، فرموده است: براي من دعا کنيد!

*
راه خلاص از گرفتاري ها، منحصر است به دعا کردن در خلوات براي فرج ولي عصر (عج)؛ نه دعاي هميشگي و لقلقۀ زبان... بلکه دعاي با خلوص و صدق نيت و همراه با توبه.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 12:27  توسط حميدرضا زرين  | 

سبب غيبت امام عصر(عج) خودمان هستيم

کوتاه گفته هاي مرحوم آيت الله العظمي بهجت در باره امام زمان


چه قدر حضرت [امام زمان (عليه السلام)] مهربان است به کساني که اسمش را مي برند و صدايش مي زنند و از او استغاثه مي کنند؛ از پدر و مادر هم به آنها مهربان تر است!

*

خداوند کام همة شيعيان را با فَرج حضرت غائب (عج) شيرين کند! شيرينيها، تفکّهاتِ زائد بر ضرورت است؛ ولي شيريني ظهور آن حضرت، از اَشدّ ضرورات است.

*
مهمتر از دعا براي تعجيل فرج حضرت مهدي (عج)، دعا براي بقاي ايمان و ثبات قدم در عقيده و عدم انکار حضرت تا ظهور او مي باشد.

*
افسوس که همه براي برآورده شدن حاجت شخصي خود به مسجد جمکران مي روند، و نمي دانند که خود آن حضرت چه التماس دعايي از آنها دارد که براي تعجيل فَرَج او دعا کنند!

*

امام (عج) در هر کجا باشد، آن جا خضراء است. قلب مؤن جزيرۀ خضراء است؛ هر جا باشد، حضرت در آن جا پا مي گذارد.

*
قلبها از ايمان و نور معرفت خشکيده است. قلب آباد به ايمان و ياد خدا پيدا کنيد، تا براي شما امضا کنيم که امام زمان (عج) آن جا هست!

*
اشخاصي را مي خواهند که تنها براي آن حضرت باشند. کساني منتظر فرج هستند که براي خدا و در راه خدا منتظر آن حضرت باشند، نه براي برآوردن حاجات شخصي خود!

*

به طور يقين دعا در امر تعجيل فرج آن حضرت، مؤثّر است، اما نه لقلقه.

*

آري، تشنگان را جرعة وصال و شيفتگان جمال را آب حيات و معرفت مي دهند. آيا ما تشنة معرفت و طالب ديدار هستيم و آن حضرت آب حيات نمي دهد، با آن که کارش دادرسي به همه است و به مضطرّين عالم رسيدگي مي کند؟!




+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 12:19  توسط حميدرضا زرين  | 

سبب غيبت امام عصر(عج) خودمان هستيم

کوتاه گفته هاي مرحوم آيت الله العظمي بهجت در باره امام زمان



لازم نيست که انسان در پي اين باشد که به خدمت حضرت ولي عصر (عج) تشرّف حاصل کند؛ بلکه شايد خواندن دو رکعت نماز، سپس توسّل به ائمه (عليهم السلام) بهتر از تشرّف باشد.

*

ما در درياي زندگي در معرض غرق شدن هستيم؛ دستگيري ولي خدا لازم است تا سالم به مقصد برسيم. بايد به ولي عصر (عج) استغاثه کنيم که مسير را روشن سازد و ما را تا مقصد، همراه خود ببرد.

*
دعاي تعجيل فَرج، دواي دردهاي ما است.

*
در زمان غيبت هم عنايات و الطاف امام زمان (عج) نسبت به محبّان و شيعيانش زياد ديده شده؛ باب لقا و حضور بالکليه مسدود نيست؛ بلکه اصل رؤيت جسماني را هم نمي شود انکار کرد!

*
با وجود اعتقاد داشتن به رئيسي که عينُ الله الناظره است، آيا مي توانيم از نظر الهي فرار کنيم و يا خود را پنهان کنيم؛ و هر کاري را که خواستيم، انجام دهيم؟! چه پاسخي خواهيم داد؟!

*

هر چند حضرت حجت (عج) از ما غايب و ما از فيض حضور آن حضرت محروميم؛ ولي اعمال مطابق يا مخالف دفتر و راه و رسم آن حضرت را مي‌دانيم؛ و اين که آيا آن بزرگوار با اعمال و رفتار خود خشنود، و سلامي - هر چند ضعيف - خدمتش مي‌فرستيم؛ و يا آن حضرت را با اعمال ناپسند، ناراضي و ناراحت مي کنيم!

*
علايمي حتميه و غير حتميه براي ظهور آن حضرت ذکر کرده اند. ولي اگر خبر دهند فردا ظهور مي کند، هيچ استبعاد ندارد! لازمۀ اين مطلب آن است که در بعضي علايم، بَداء صورت مي گيرد و بعضي ديگر از علايم حتمي هم، مقارن با ظهور آن حضرت اتفاق مي افتد.

*
انتظار ظهور و فرج امام زمان (عج)، با اذيت دوستان آن حضرت، سازگار نيست!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 12:16  توسط حميدرضا زرين  | 

1)    جايتان خالي رفته بودم مشهد

با قطار

و در ايستگاه سوار بر تاكسي

سر صحبت با آقای راننده باز شد و پس از چند سئوال و جواب پرسيدم به كي رأي دادي؟

بلادرنگ گفت: من و همة خانواده‌ و فاميل به احمدي‌نژاد رأي داديم.

گفتم چرا؟

گفت: حقوق بازنشستگي مرا زياد كرد و من هم به همه خانواده و فاميل گفتم به او رأي دهند.

  

2)      روز اول از درب باب الرضا وارد صحن جامع رضوي شدم، روبرويم كنار حوض مردم مشغول آب خوردن و حرف زدن و سمت راست فرش‌ها پهن و خانواده‌ها نشسته و مشغول صحبت، ما هم نشستيم و صحبت گل انداخته بود.

راستي يادم رفت بگويم كه در وسط صحن هم جناب آقاي احمدي‌نژاد سخنراني داشتند و مقابل ايشان هم در وسط صحن جماعتي بودند!

 

3)        نماز مغرب را به امامت حضرت آيت‌ا... مكارم شيرازي خوانديم و پس از نماز سخنراني داشتند مفصل، موضوع نفاق بود و از نشانه های نفاق  :

اول:دروغ گوئی

دوم:خیانت در امانت که فرمودند مگر این جوانهای ما امانت نیستند؟

سوم :عمل نکردن به وعده یعنی به مردم بگويي چنين مي‌كنم و چنان مي‌كنم و چنان است و ...

 وآن را نکنی و آنطور نباشد.

 

4)      شب دوم پس از نماز مغرب كه باز هم به امامت حضرت آيت‌ا... مكارم شيرازي بود جناب شيخ حسين انصاريان صحبت داشتند و موضوع ملاقات با امام زمان و خرافه پرستي  بود

که فرمودند:این ادعاها كذب است  و باور نكنيد و.....

 

5)      جمعه به نماز جمعه رفتم، در شبستان مسجد گوهرشاد و امام جمعه هم حضرت آقاي علم‌الهدي كه از قبل ايشان را مي‌شناختم بواسطة امامت مسجد مهدي (عج) تهران و حضور در جلسه هفتگي و البته دامادشان كه از دوستان است.

ايشان مفصل صحبتي داشتند كه خلاصه‌اش آن است كه:

 حكم از آن خداست كه به امام زمان تفويض كرده و ايشان هم به نائب بر حقشان آيت‌ا... خامنه‌اي كه حكم ايشان حكم خداست.

البته ايشان فرمايشات ديگري هم داشتند كه گل آن را گفتم.

 

6)      سخنران قبل از خطبه‌ها مسئول تأمين اجتماعي استان بود كه از خدمات گسترده در این چهار سال گزارشی ارائه داد و با آمار خود ثابت کرد وضعيت ما از آمريكا خیلی خیلی بهتر است!

 (البته ايشان مثال آمريكا را زدند نه اينكه از خودم بگويم)

(راستی یکی میفرمود آمار ذلیل شده است)

 نتیجه گیری:

با خودتان

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 14:39  توسط حميدرضا زرين  | 

در انتخابات رياست جمهوري مابين اسلام و كفر قرار نگرفته‌ايم

مدافع نظام و مقابل نظام هم نيستيم

اينها وظيفه شورای نگهبان است

ما بين انتخاب برنامه‌هاي مختلف براي اداره كشور هستيم

كافي است در برنامه‌ها دقيق شويم

محورهاي برنامه‌ها هم معلومند

الف) اقتصاد:  بهبود وضعيت توليد، تورم و حل مشكلات معيشتي مردم

ب) سياست:  اصلاح رابطه با كشورهاي جهان و ارتقاء جايگاه ايران در نظام بين‌الملل، رفع  خطرهاي احتمالي براي تماميت ارضي ايران، رفع تحريم‌هاي بين‌المللي و ارتقاء شأن ايران به عنوان كشور شيعه در جهان

ج) فرهنگي ـ ديني ـ اجتماعي:

ارتقاء شاخص‌هاي علاقه‌مندي به مذهب ـ رعايت حقوق شهروندي

كاهش فساد اجتماعي و اداري ـ افزايش علاقه‌مندي به وطن، تاريخ و گذشته اين مرز و بوم

ارتقاء رابطه احترام آميز بين شهروندان و ايفاء حقوق مدني آنان از جمله اطلاع از اوضاع جاري مملكت و امكان ارائه نظرات و مشاركت در تصميم‌گيري‌ها

.................

كافي است شما وضعيت دولت فعلي و برنامه‌هاي ساير كانديداها را درباره شاخص‌هاي فوق و امثال آن بررسي كنيد و تصميم بگيريد.

آنچه كه بعضي انجام مي‌دهند گل آلود كردن آب است به جاي بررسي شاخص‌ها، پيش كشيدن بحث اسلام و كفر، انقلاب و ضد انقلاب، آمريكايي و وطن فروش، ولايي و ضد ولايي و مانند آن است تا با هيجاني كردن يك گروه و عصبي كردن گروه ديگر، جمعي را به سمت كانديداي خاص و گروهي را هم به سكوت و نا اميدي وادار كنند.

اين روحيه‌اي است كه چند سال است بر انتخابات حاكم شده

و منطق حكم مي‌كند به اصل دموكراسي برگرديم

بررسي برنامه و انتخاب آن

راستي مگر شوراي نگهبان تكليف جماعت ضد دين و ضد ولايت را مشخص و آنها را از گردونه حذف نكرده است.

پس ارائه اين بازي تا روز انتخابات چرا؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 12:37  توسط حميدرضا زرين  | 
از مقاله آقای مخملباف

آقای کروبی در زندان که بود، قلب بزرگی داشت.امکان نداشت به یکی از زندانیان توسط یک زندانی دیگر ظلمی بشود و او سکوت کند.حتما مداخله می کرد.من گریه او را زیر شکنجه ندیدم، اما بارها گریه او را برای ظلمی که بر کسی رفته بود، با چشم خودم دیدم.

به دوستی که در مجلس سال ها در کنار او بود گفتم: به من بگو آیا او هنوز مرد همان سال هاست. و یا حالا که به قدرت رسیده، و رییس مجلس شده ،فراموش کرده است؟
آن دوست گفت:هنوزهمان آدم است.کسی نیست که دستگیر شود و او بشنود و پیگیر کارش نباشد.

من یقین دارم که اگر آقای کروبی رای بیاورد، وضع حقوق بشر که زخم بی مرهم جامعه ماست، مرهمی و التیامی می یابد. وحیثیت از دست رفته بین المللی ما تا حدود زیادی اعاده خواهد شد.

از طرفی او را تنها و بی یاور نمی بینم. در کنار او کسانی را می بینم که تهران و ایران نیمه مدرن امروز، از معماری کلان امثال آن ها به وجود آمده است.

کروبی تجربه مدیریت مجلس را دارد. تجربه اصلاحات را دارد. درد کشیده است.و برای آزادی سیلی خورده است. و خوشبختانه صفر و صدی نمی اندیشد. و اگر به قدرت برسد، نمی خواهد مثل احمدی نژاد کشور را به دست یک جناح بسپارد. و بلد است برای حل مشکلات با جناح های مختلف مذاکره کند.ومذاکره در دنیای امروز رفتار شهروند متمدن است...


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 16:9  توسط حميدرضا زرين  | 
از مقاله ی  آقای مخملباف:

در قبل ازانقلاب زهرا رهنورد مشهورترین زن هنرمند مسلمان ایران بود. ما در زندان سیاسی مدام درباره یک دختر هنرمند و شجاع ایرانی حرف می زدیم که با جسارت و هنرش غوغا کرده است وهر روز منتظر خبر دستگیری اش بودیم.

بعدها که انقلاب شد ، من یک روز در آسانسور روزنامه ای سوار شدم ، خانمی به همراه دختر بچه کوچکی سوار آسانسور شد. به رسم آن دوران من سرم را پایین انداختم.و چشمم به کفش پاره این خانم افتاد.یک دفعه آن خانم مرا شناخت و پرسید : شما فلانی هستی؟ گفتم :بله.و او هم گفت:من هم زهرا رهنورد هستم. گفتم: خوشوقتم و رویم نشد بگویم سال هاست منتظر دیدارشما بودم.

وقتی از آسانسور خارج شدم، فقط آن کفش پاره در نظرم بود. در آن زمان او همسر نخست وزیر کشور بود. امروزه من و شما کفش پاره را ملاک خوبی کسی نمی دانیم. از بس که عوام فریبانه آن را خرج کرده اند. اما در آن روزگار ما شیفته آن داستان حضرت علی بودیم که عده ای جمع شده بودند تا او را به حکومت راضی کنند و او مشغول وصله زدن به کفش پاره اش بود و می گفت: دنیایی که شما به من پیشنهاد می کنید،برای من بی ارزش تر از این کفش پاره است.

برای نسل ما چنین داستان هایی و چنین بودنی هایی آتش به روحمان می زد. اگر کفش رهنورد که زن نخست وزیر آن دوران بود، پاره نبود، در آن دوران جنگ ،کفش 30میلیون ایرانی دیگر باید پاره می بود ، و کسی به فکر نبود.

این ها اینطور می زیستند تا فراموش نکنند که نماینده کدام ملتند.امروزه ما نه در آن شرایطیم و نه این چیزها آتش در جان کسی می زند. اما انقلاب با این قصه هایش بود که جان نسل مرا به آتش می کشید و از داشتن و بودن بی نیازمان می کرد.

در کنار این سادگی و بی میلی به دنیا که هم ویژگی رهنورد بود و هم ویژگی مهندس موسوی،یک روح ثروتمند از هنر و فلسفه و مدیریت در آن ها وجود داشت.و همین بود که آن ها را متفاوت می کرد.و الا خیلی ها هستند که ساده زیستند، و فقیرانه زندگی می کنند، اما روح شان از زندگی شان فقیر تر است.


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 16:3  توسط حميدرضا زرين  | 

جمعه شب رفته بودم سينما فلسطين

جايتان خالي

اخراجي‌ها 2

سالن اصلي و بسيار بزرگ سينما پر از جمعيت

و من در گوشه‌اي از طبقه دوم به همراه خانواده

آنهم پس از 40 روز كه از اكران فيلم مي‌گذرد

و متجاوز از 5 ميليارد تومان فروش

و فيلم شروع مي‌شود

همه هنرپيشه‌ها هستند

حتي شيلا خداداد) مسافري از هند( كه خيلي وقت است نبوده

فيلم پر از لودگي‌هاي خاص سينماي طنز ايران  

   چيزي شبيه طنز لوده فرانسوي

و بعضاً لبخندي بر لب مي‌نشيند

گرچه بيشتر تلخ است و گزنده

و بستر اين لودگي‌ها دفاع مقدس و خاطرات آن است.

ياد فيلم مارمولك بخير

با آن طنز فاخر

كه فقط به خاطر پرداختن به موضوع روحانيت

البته ديديم كه چه بر سرش آوردند

و كسي نگفت كه محتواي آن چيست

و كسي نديد كه آيا مردم به روحانيت نزديك مي‌شدند يا خير

 

 

 

براي آنان كه در جبهه بودند كمي عجيب

و عجيب‌تر آنكه

چرا چنين استقبالي از جانب مردم

هيچ مخالفتي!

و در آخر چرا ده‌نمكي؟

با آن سابقه سياهِ روشن

و چرا سرود اي ايران

و چند سئوال ديگر

تا بعد ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 15:22  توسط حميدرضا زرين  | 

این مطلب توسط یکی از دوستان ارسال شده است.

يک شب، حدود ساعت ٥/١١ بعدازظهر،

يک زن مسن سياه پوست آمريکايى در کنار يک بزرگراه و در زير باران شديدى که می‌باريد

 ايستاده بود.

ماشينش خراب شده بود و نيازمند استفاده از وسيله نقليه ديگرى بود.

او که کاملاً خيس شده بود دستش را جلوى ماشينى که از روبرو می‌آمد بلند کرد.

 راننده آن ماشين که يک جوان سفيدپوست بود براى کمک به او توقف کرد.

البته بايد توجه داشت که اين ماجرا در دهه ١٩٦٠ و اوج تنش‌هاى ميان سفيدپوستان

و سياه‌پوستان در آمريکا بود.

مرد جوان آن زن سياه‌پوست را به داخل ماشينش برد تا از زير باران نجات يابد و بعد مسيرش را عوض کرد و به ايستگاه قطار رفت و از آن جا يک تاکسى براى زن گرفت و او را کمک کرد تا سوار تاکسى شود.

زن که ظاهراً خيلى عجله داشت از مرد جوان تشکر کرد و آدرس منزلش را پرسيد.

چند روز بعد، مرد جوان در خانه بود که صداى زنگ در برخاست. با کمال تعجب ديد که يک تلويزيون رنگى بزرگ برايش آورده‌اند. يادداشتى هم همراهش بود با اين مضمون:

            «از شما به خاطر کمکى که آن شب به من در بزرگراه کرديد بسيار متشکرم. باران نه تنها لباس‌هايم که روح و جانم را هم خيس کرده بود. تا آن که شما مثل فرشته نجات سر رسيديد. به دليل محبت شما، من توانستم در آخرين لحظه‌هاى زندگى همسرم و درست قبل از اين که چشم از اين جهان فرو بندد در کنارش باشم. به درگاه خداوند براى شما به خاطر کمک بی‌شائبه به ديگران دعا می‌کنم.»

 

                                                               ارادتمند                                                             

                                                            خانم نات کینگ کول                                                                                       

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 9:21  توسط حميدرضا زرين  | 

این مطلب توسط یکی از دوستان ارسال شده است.

شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.

 

پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف

پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد،  صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.

در نگاهش چیزی موج می‌زد،

انگاری که با نگاهش‌، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد،

انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.

خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه.

چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.

ـ آهای، آقا پسر!

پسرک برگشت و به سمت خانم رفت.

چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.

پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:

 - شما خدا هستید؟

 - نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!

 - آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 9:19  توسط حميدرضا زرين  | 

این متن توسط یکی از دوستان ارسال شده است.

در روزگار قديم، پادشاهى سنگ بزرگى را در يک جاده اصلى قرار داد.

سپس در گوشه‌اى قايم شد تا ببيند چه کسى آن را از جلوى مسير بر می‌دارد.

برخى از بازرگانان ثروتمند با کالسکه‌هاى خود به کنار سنگ رسيدند، آن را دور زدند و به راه خود ادامه دادند. بسيارى از آن‌ها نيز به شاه بد و بيراه گفتند که چرا دستور نداده جاده را باز کنند امّا هيچ يک از آنان کارى به سنگ نداشتند.

سپس يک مرد روستايى با بار سبزيجات به نزديک سنگ رسيد. بارش را زمين گذاشت و شانه‌اش را زير

 سنگ قرار داد و سعى کرد که سنگ را به کنار جاده هل دهد.

 او بعد از زور زدن‌ها و عرق ريختن‌هاى زياد بالاخره موفق شد.

 هنگامى که می خواست سراغ بار سبزيجاتش برود تا آن‌ها را بر دوش بگيرد و به راهش ادامه دهد متوجه شد کيسه‌اى زير آن سنگ در زمين فرو رفته است.

کيسه را باز کرد

 پر از سکه‌هاى طلا بود

 و يادداشتى از جانب شاه که:

                             " اين سکه‌ها مال کسى است که سنگ را از جاده کنار بزند. "

آن مرد روستايى چيزى را می‌دانست که بسيارى از ما نمی‌دانيم!

                                                         "هر مانعى = فرصتى "

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 8:32  توسط حميدرضا زرين  | 

این متن را دوستی عزیز برایم ارسال کرده است.

من دانشجوى سال دوم بودم.

يک روز سر جلسه امتحان وقتى چشمم به سوال آخر افتاد، خنده‌ام گرفت.

فکر کردم استاد حتماً قصد شوخى کردن داشته است.

سوال اين بود: « نام کوچک مردى که محوطه دانشکده را نظافت می‌کند چيست؟ »

من آن مرد نظافتچى را بارها ديده بودم. مرد بلند قد، با موهاى جو گندمى و حدوداً شصت ساله بود.

امّا نام كوچکش را از کجا بايد می‌دانستم؟

من برگه امتحانى را تحويل دادم و سوال آخر را بی‌جواب گذاشتم. درست قبل از آن که از کلاس خارج شوم دانشجويى از استاد سوال کرد،

آيا سوال آخر هم در بارم‌بندى نمرات محسوب می‌شود؟

استاد گفت: حتماً

و ادامه داد:

شما در حرفه خود با آدم‌هاى بسيارى ملاقات خواهيد کرد. همه آن‌ها مهم هستند و شايسته توجه و ملاحظه شما می‌باشند، حتى اگر تنها کارى که می‌کنيد لبخند زدن و سلام کردن به آن‌ها باشد.

من اين درس را هيچگاه فراموش نکرده‌ام.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 16:51  توسط حميدرضا زرين  | 

صبح زود به اتفاق خانواده راهي قم شديم

از چند روز قبل با رفقا قرارش را گذاشته بوديم، چند تا از بچه‌هاي هم دوره دبيرستان

بالاخره موعدش رسيد

چقدر شلوغ، ماشين را در فاصله‌اي بعيد پارك كرده، پياده آمديم مفصلاً ،تا رسيديم

وقت نماز جمعه، جمعيت زوّار به مجاوران نمازگزار اضافه شده، ازدحام كم سابقه‌اي پديد آمده بود.

در گوشه‌اي نشستم، خطيب سخناني پيرامون تسبيح موجودات حتي جامدات بيان مي‌نمود با شاهد مثال فراوان،

راستي جمادات به تسبيح خدا مشغولند!!!،

مي‌دانستي؟!

علماي تازه گذشته را هم زيارت نمودم، آن بالاي مسجد بالاسر حسابي شلوغ شده!

به قبلي‌ها، مرحوم ميرزا جواد تبريزي، مرحوم فاضل لنكراني و مرحوم مشكيني هم اضافه شده‌اند

سنگ‌هاي بسيار بزرگ و مرتفع

فاتحه‌اي براي هر كدام و استمدادي از ارواح طيبه‌اشان خصوصاً مرحوم علامه طباطبايي .

در بازگشت هم در استراحتگاه مهتاب بوديم، جايتان خالي   

راستي چه مي‌كند اين بخش خصوصي

به ناهاري، گپي و استراحتي گذشت و شامگاه هم در تهران.

زیارت قم هم برای بچه های تهران نعمتی است ها.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 14:18  توسط حميدرضا زرين  | 

در تعطيلات هفته جاري فرصتي دست داد تا به اتفاق دوستان قديم صعودي داشته باشيم به ارتفاعات سر به فلك كشيده كولك‌چال
قرارمان آن بود كه نماز در جمشيديه باشيم  5 صبح
شما پيدا كنيد ساعت بيدار باشمان را
و پس از دوگانه‌اي، به سوي يگانه ارتفاع بالاي سرمان به حركت درآمديم، چالاك و سرحال
هوا تاريك و آقاي خالوحجي در مقابل
يادم است در عنفوان جواني نيز يكبار به جلوداري او با تجهيزات كامل به كوه زديم و پس از نيم ساعتي، كامل گم و گور شديم و تاريكي شب و سرما و پارس سگان و ...، تا صبح به خوردن هر آنچه آورده بوديم مشغول تا شايد ترس و سرما كمتر آزارمان دهد و صبح هم ديديم كه زير ديوارهاي هتل اوسون خوابيده‌ايم!
و او دوباره جلودار بود و پس از سر بر سنگ خوردنمان تغيير جلودار داديم و برادر انوري از ميانه راه اماممان گشت و ما هم بدنبالش ...
قاعدتاً در اولين قهوه‌خانه، بساط چاي خوردن به پا شد و استراحتي كه دوستي را ديدم از 20 سال پيش به اينطرف نديده كه البته او مرا شناخت و نه من او را و او كاظم محمدي بود از بر و بچ دبيرستان امام صادق (ع) سه راه آذري و سال 67   
و پس از خوش و بشي، دوباره به سمت قله
ايستگاه دوم، ايستگاه ميوه ‌خوري بود و آنچه يكي دو نفر آورده بودند و همه خورديم كه خدا دوستان را نگهدارد و از آن به بالاتر ماند، شايد وقتي ديگر
در هنگام كاهش ارتفاع و بازگشت در گذري برادران نعمت و احمدزاده را ديدم از دوره 20 مفيد1 و تا چاق سلامتي كنيم حاجي‌خاني هم رسيد البته فرهادشان! و بعد هم دوباره كاظم محمدي و عكس ماند به يادگار
شادابي آنروز هنوز در من مانده
كه طبيعت بود و ورزش و نسيم سحري و روي دوستان كه به همه عالم نمي‌دمش.

رستمخاني ،افصح،الموتي،خالوحجي و انوري.












+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 8:55  توسط حميدرضا زرين  | 
شهريور ماه امسال سفري به مالزي داشتم جهت بازديد از برخي مدارس و دانشگاه‌هاي آنجا
به جهت كسب تجربه و استفاده در اداره مدرسه در تهران
در چند شماره‌ي آينده سعي خواهم كرد مطالبي در مورد اين سفر بنويسم
چه از بازديدهاي آموزشي و چه از حواشي سفر
تا آنجا كه فرصت دست دهد
و تا آنجا كه حرف‌ها گفتني باشند!
تا بعد


+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 14:48  توسط حميدرضا زرين  | 

يادم است كه از پنجم ابتدايي تابستان‌ها را به كار مي‌گذراندم، از كار در باغ‌هاي كن و ميوه‌چيني، چيدن ميوه در جعبه و گردو سوله كردن تا كار قنادي و يك سالي هم پيش پدرم به كارخانه پارس متال در كيلومتر 7 جاده مخصوص كرج رفتم، كارخانه‌اي كه چدن تهيه مي‌كرد و با ريختن چدن مذاب در قالب‌هاي مختلف، قطعات چدني می ساخت كه نوعاً در كارهاي ساختماني مصرف داشتند.

آنهايي كه در كنار كوره كار مي‌كردند كه دماي كوره و مذاب بالاي 1000 درجه است و تكليف روشن

و بعضي هم در قسمت‌هاي دورتر و البته كمي و فقط كمي ساده‌تر 

باز هم تابستان و باز هم ماه رمضان، سحري مي‌خورديم اذان ساعت 2:48 بود و پس از نماز راه مي‌افتاديم چرا كه ساعت 5 صبح كار شروع مي‌شد در كارخانه!

و از قضا چند روزي در قسمت نورد لوله با يكي از دوستان مشغول بوديم، نورد آن است كه لوله‌ها را روي غلتكي مي‌گذارند و غلتك به داخل كوره‌اي مي‌رود و حدود 700 الي 800 درجه حرارت مي‌بيند و لوله سرخ شده و گداخته از طرف ديگر كوره بيرون مي‌آيد بلا تشبيه مثل نان ماشيني كه نانواها در جلوي كوره آن را بر مي‌دارند منتها من و دوستم بايستي به كمك ميله‌هاي فولادي، لوله‌هاي يك متري گداخته را از روي غلتك برداشته و در محلي دپو مي‌كرديم و بلافاصله سراغ لوله بعدي مي‌رفتيم درست مثل همان نانوا كه فرصت درنگ كردن ندارد. و شما سنگيني كار را اضافه كنيد به حرارت محيط و شدت گرماي تابشي از لوله گداخته كه چشم را آزار مي‌دهد چه برسد به پوست صورت! و اين بود تا ساعت 11 كه دست از كار مي‌كشيديم و سريع خود را به محل مي‌رسانديم تا نماز ظهر را در مسجد محل كنار دوستان باشيم

و عجب صفايي داشت آن نماز جماعت‌ها و چقدر هم مردم مي‌آمدند و چه شلوغ مي‌شد مسجد محل.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 17:18  توسط حميدرضا زرين  | 
اولين سحري كه بلند شدم را به ياد دارم، نمي دانم چند سالم بود لكن ناخواسته بيدار شدم و پدر و مادرم را ديدم كه در نور كم چراغ گردسوز مشغول خوردن سحري بودند، خيلي كوچك بودم ولي مفهوم سحري را مي‌فهميدم، بلند شدم و چند لقمه‌اي با پدرم سحري خوردم. احساس لذت بخشي بود و بعد خوابيدم.
و اولين رمضاني را كه روزه گرفتم يادم است كه ماه رمضان در مرداد شروع مي‌شد. چله تابستان و از قضا من كه فكر مي‌كنم تازه اول راهنمايي را تمام كرده بودم (شايد هم دوم !) تعطيلات تابستاني را به كار در يك قنادي مي‌گذراندم، در ميدان هفت تير كنوني و منزلمان هم در كن بود.

 صبح‌هاي زود از خانه راه مي افتادم تا ساعت 7:30 بر سر كار باشم و شب‌ها هم حدود ساعت 10 تا 10:30 به منزل مي‌رسيدم و بلافاصله مي‌خوابيدم  تا صبح روز بعد كه روز از نو و روزي از نو 

 و كار من صبح‌ها كمك به پخت زولبيا بود، نشستن در كنار گاز و لگن پر از روغن داغ ! از صبح تا حدود 3 و 4 عصر و پس از آن هم كه كارگران زولبيا پز مي‌رفتند تا به منزل برسند تازه من شيفت دوم كارم شروع مي‌شد، حضور در قسمت فروش قنادي و كمك به فروشندگان تا حدود ساعت 9 شب و در اين ميان هم لقمه‌اي افطاري خوردن در شلوغي كار  
يادم مي‌آيد كه صبح‌ها گرماي روغن و گاز آنچنان كلافه‌ام مي كرد كه بارها صورتم را با آب سرد مي‌شستم و به ساعت كه نگاه مي‌كردم تازه 10 و 11 بود و به اذان که يك ربع به هشت .....،

شيطان وسوسه‌ام مي‌كرد و ...
و غروب‌ها كه ديگر جنازه‌ام مانده بود و بس و مثل همه‌ي بچه‌هاي هم سن و سالم، منتظر اذان و همه چيز رابرای خوردن جمع كرده بودم و تا اذان مي‌دادند ناي خوردن هيچكدامشان را نداشتم.
تا بعد  

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 16:25  توسط حميدرضا زرين  | 
می گویند امام زمان زنده هستند

می گویند اعمال ما را به ایشان عرضه می کنند

می گویند ایشان بین ما زندگی میکنند

یادش بخیر حاج آقای حق شناس میفرمودند:

سعی کنید به کسی اهانت نکنید شاید از اولیای الهی باشد...

می گویند وقتی ظهور میکنند برای برخی از ما آشنا هستند!

راستی چقدر منتظر ظهوریم؟

و چقدر به ایشان فکر میکنیم؟

......

در جبهه دوستی بود به نام محسن کریمی که میگفت:

از هشت سالگی برای دیدار امام اشک ریخته!

و من و من به جای من تو نمی فهمم که یعنی چه؟!

می گویند وقتی ایشان بیایند برخی مردم گویند:

                                                "یاتی بدین جدید"

و وای بر ما از این امانت داری

 و از این دینداری

........واجعلنا من اعوانه و انصاره والمستشهدین بین یدیه.

 نیمه شعبان یادآور ظهور و امیدواری

 و بهانه ای برای بیداری و آگاهی

 بر همه دوستان مبارکباد.

  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 12:57  توسط حميدرضا زرين  | 

پارك كوهسار در ارتفاعات كن قرار دارد كه توسط جناب آقاي كرباسچي تأسيس و زمان جناب آقاي قاليباف رسيدگي بيشتري به آن شد و الآن يكي از پارك‌هاي مهم جنگلي نزديك تهران است كه هر هفته ميزبان جمعيت زيادي از شهروندان تهراني است.

از دوستان شنيده بودم كه اخيراً پنج شهيد گمنام را در آن‌جا به خاك سپرده‌اند.

لذا شب جمعه به قصد زيارت قبور شهدا و گشت ‌وگذار در پارك به همراه خانواده عازم آنجا شديم

در ورودي پارك نگهبان مانع ورود ماشين‌هاي جلويي شد و به آنها گفت كه سريع برگردند من كه مشغول دور زدن بودم ـ نگاهش به من افتاد و گفت شما بفرمائيد.

و در پاسخ به تعجب من گفت:

شما خانواده هستيد

و تازه فهميدم كه آنان ناخانواده بودند.

باري، نورافكن‌هاي سبز بر سرتپه‌اي بلند، همراه با تلاطم پرچم‌هاي يا حسين و يا زهرا منظره‌اي زيبا را پديد آورده بودند و مخفي نمي‌كنم كه فضاي معنوي آنجا خصوصاً گمنام‌ بودن شهداي دفن‌شده

نورافكن‌هاي سبز، پرچم‌هاي افراشته ـ صداي دلنشين و ملايم آهنگران، بلنداي تپه، خروش باد، مناجات زائرين و ... محيطي معنوي و زيبا را براي پروازي مختصر فراهم كرده بود، كافي بود كه دل بدهي

پس از تأملي و نمازي، مشغول گشت ‌و‌گذار در پارك شدم و برفراز تپه‌اي ديگر، مجاور و مشرف! بر تپة شهدا، ناگاه جمعيتي توجه مرا جلب كرد.

نوار ترانه‌اي و دست‌ زدني و رقصيدن چند پسر و جمعيت حلقه ‌زده و نظاره‌گر، بسيار شلوغ‌تر از زائران تپه قبلي؛

تازه نگهبان مانع ورود بعضي‌ها به پارك شده بود!

از جماعت رقاص روي برگرداندم و درست در زماني كه صداي گوش ‌خراششان مغزم را برده بود، ناگاه چشمم به تپه شهدا افتاد و........

راستی مشکل کدام است:

شادی کردن و رقص جوانان؟

نبود محل مناسبی برای شادی آنان؟

مشکلات نسل جوان؟

دفن شهدا در پارک؟

سخت گيری افراطی بر جوانان؟(که باعث چنين عکس العملی شده)

....؟

اصلاْ مگر مشکلی وجود دارد؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 10:47  توسط حميدرضا زرين  | 

پخش گزارشي به نام ترور از سيماي جمهوري اسلامي همراه با نمايش تصاويري از آن روزگار يكبار ديگر مرا با خود به گذشته برد همانطور كه برنامه سيره عملي حضرت امام(ره) نيز چنان كرده بود.

روزها و سال‌هاي اوليه انقلاب و مسائل و مشكلات و حال و هواي خاص آن روزها

گمان مي‌كنم پرداختن به اين مسائل و پخش آن تصاوير براي نسل اولي‌ها باعث پرواز و تجديد بيعت و براي نسل‌هاي بعدي باعث آشنايي بيشتر و ارزشمندتر شدن پايه‌هاي انقلاب خواهد شد.

و بازهم تشكر از برنامه‌سازان

يادم مي‌آيد كه در عصر يك روز جمعه كه از منزل خارج شدم ديدم تمام خيابان سراسري محّل را بسته و با گلدان و عكسهاي شهدا آذين كرده بودند.

من كنجكاوانه به دنبال گلدانها و فضاي آب و جاروب شده و معطر خيابان همراه با تماشاي تمثال شهدا كه خيلي‌هايشان را ديده بودم و شايد مي‌شناختم پيش رفتم و ناخودآگاه با سيل جمعيتي مواجه شدم كه در حسينيه جمع بودند.

و معلوم شد كه سه تن از بچه محل‌ها هنگام بازگشت از نمازجمعه سوار بر موتور هدف رگبار كور منافقان قرار گرفته و شهيد شده بودند

مراسم تشييع جنازة آنان بسيار باشكوه و با حضور قريب به اتفاق اهالي محل فرداي آنروز برگزار و آنان در گلستان شهداي محل به خاك سپرده شدند.

راستي آن روزها اين سختي‌ها و مصيبت‌ها فقط مردم را محكم‌تر مي‌كرد و بس.

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 12:16  توسط حميدرضا زرين  | 

هدف از توسعه چيست؟

افزايش درآمد و توجيه اقتصادي

اگر چنين باشد هرچه تعداد مدارس بيشتر قاعدتاً منافع اقتصادي هم بيشتر

و حفظ حداقل استانداردها و تمركز روي مسائل آموزشي و تبليغ كاذب و بزرگنمايي نقاط مثبت و ... از شاخصه‌هاي آنند

 و اين از مجتمع مفيد به دور!

 

و اگر توسعه از مصاديق افزايش كار خير؟

آنگاه نه به قيمت افت كيفيت و رقيق ‌شدن شربت تربيت

و اين بوده كه از قديم اولويت بر ايجاد مجموعه‌اي قوي بوده

تا بتواند الگويي براي خيل مدارسي باشد كه با سرمايه خود و استفاده از روش‌هاي مفيد در واقع مفيد را توسعه داده‌اند و ما را در خير خود شريك كرده‌اند.

و اگر شعبة اصلي مفيد در نهايت اقتدار بماند، اين رويه توسعه مجازي ادامه خواهد يافت الي الابد.

و اين بوده كه بجاي توسعه حقيقي به توسعه مجازي

و حفظ و ارتقاء شعبه اصلي پرداخته‌ايم

و مفيد2 هم نه به انتخاب كه شخص هبه كرد و شد

و مدتی هم با فاصله کیفی

تا بالاخره به زحمت فراوان و تضعيف مجموعه اصلي بواسطه تقسيم توانش

به تواني رسيد

و در اين ميان آنچه منطقي است و پذيرش آن طبيعي

توسعه در راستاي ايجاد چيزي است كه نقص مجموعه است

مثل دبستان ـ پيش‌ دبستاني ـ مهد ـ مجموعه‌هاي دخترانه ـ آموزشگاه زبان ـ كانون فارغ‌التحصيلان، مجموعه‌هاي ورزشگاهي و اردوگاهي و ...

و رشته‌هاي جديد همچو تجربي و انساني

و اين شد كه مفيد3 آمد به توسعه انساني

و حال كه به گذشته مي‌نگرم

كاش اتاقي در مفيد1 به انساني اختصاص مي‌يافت

و به اين زحمت نمي‌افتاديم

و اين شد كه تجربي هم به همين صورت مجدداً راه‌اندازي شد.

 به کلاسی در مفيد1

و اگر ضرورتي اقتضا كند شايد هم در مفيد2

 

و ان‌شاءا...  دیگر توسعه ی  موازي نباشد

الا اينكه

نيروي انساني و منابع مادي آن فراهم باشد

تا چيزي شود در حدّ مفيد نه كلِّ بر آن

و در غير اين صورت نباشد به.

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 15:12  توسط حميدرضا زرين  | 

از مهمترين ويژگي‌هاي استاد خدابخش تسلط فوق‌العاده ايشان به شعر و بيان شيوا و دلپذيرشان بود.

ايشان در عين اينكه همچون استاد مسلم رياضي بسيار منطقي و رياضي گونه صحبت مي‌كردند لكن جملاتشان آهنگين و شعروار مي‌نمود، گويي روح سعدي در كالبد ايشان دميده شده

و از طرفي آنچنان جملات را محكم بيان مي‌كردند انگار فرماندهي با سربازانش سخن مي‌گويد و شوق مبارزه تا سر حد مرگ را در آنان مي‌دمد.

شنيده بوديم كه ايشان دستي هم در شعر دارند ولي اصرار ما نوعاً افاده نمي‌كرد و هر چه مي‌كرديم كه بحث از هندسه به شعر كشيده شود سنگمان به تير مي‌خورد.

اخيراً اشعاری از ايشان بدستم رسيده كه براي هم مدرسه‌اي‌هاي قديم كه همگي شاگرد ايشان بوديم شايد مطالعه یکی از آنها خالي از لطف نباشد.

عمرشان طولاني و عزتشان مستدام باد.

 

دور از فروغ مهرت مارا نمانده حالي
از حال و روز ياران اينك منم مثالي
دوريّ روي ياران از چشم دوستداران
يك لحظه هست ماهي يك روز هست سالي
يك لحظه با تو بودن عمري است جاوداني
يك عمر با تو بودن خوابي است يا خيالي
ياد وصال خوش باد از هجر روي ماهت
بدرمنير بودم، اكنون شدم هلالي
بشنو حكايت من چون بودم و چه گشتم
يكران لنگ پائي مرغ شكسته بالي
در عين نامرادي از جمله بي‌وفايان
يكسر بريده‌ام دل بي‌هيچ قيل و قالي
بگذار و بگذر از من تا وقت آن درآيد
انبان دل كنم وا باشد اگر مجالي
اي دل توقّعت را كمتر كن از خلايق
كز بي توقّعي خود يا بي‌فراغ بالي
عهدي مبند با كس كز عهده برنيايي
عهد شكسته باشد بر گردنت و بالي
هرگز مباش مرعوب از فصحت كلامش
هر آنچه مدّعي گفت آيد پي‌اش سؤالي
در پشت دانه دامي دارد نهفته شايد
پرهيز كن ز دام هرگونه خطّ و خالي
رفتم سراغ حافظ با ياد روي ماهت
اين بيت خوش درآمد ديشب زدم چو فالي
« آن دم كه‌ باتو باشم يك سال هست روزي
واندم كه بي‌تو باشم يك لحظه هست سالي»

31/6/79 تهران



همايش فارغ‌التحصيلان ـ 1385
از سمت راست به ترتيب: استاد شكيبا ـ استاد خدابخش ـ استاد ناظم
عكس از رضا مقدم ـ دوره 22

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:50  توسط حميدرضا زرين  | 
زمستان سردي داشتيم، در هفتاد سال گذشته بي‌سابقه .
برخي درختان ميوه در كن خشكيده‌اند، آنچنان كه بايد از بيخ كنده شوند و نهال‌هايي كاشته شوند براي حداقل 5 سال بعد.
كشور دوست و هم سايه، تركمنستان هم گاز را گران مي‌كند، از 7 سنت به 15 سنت و ما هم معترض و آنها هم قاطع!
هجوم سرما، كمبود گاز و پافشاري ما بر قيمت‌هاي قبلي واستفاده از راه‌حل‌هاي جايگزين، روند مديريتي قصه سرما بودند.
يكي از اين روند‌هاي جايگزين مي‌توانست توليد برق بيشتر باشد به كمك توربين‌هاي پشت سدها و اين يعني خروج آب از پشت سدها!
اقلاً مرهمي بر قضية سرما خواهد بود، تا تابستان هم خدا كريم است.
دوستان مي‌گويند چند ماهي است كه موضوع بحران آب در دستور جلسه شوراي ……..... است و نوبت به آن نمي‌رسد!
اگر درياچه سد كرج را ديده باشيد متوجه عمق ماجرا خواهيد شد.
البته آب‌هاي زيرزميني شايد جبران كنند، تا كي آنها تمام شوند.
راستی کی آنها تمام مي شوند؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 15:16  توسط حميدرضا زرين  | 
توفيقي داشتم عيد امسال براي سومين بار بم را زيارت كنم.
اولين‌بار نوروز 1365 بود كه براي شركت در مسابقات المپياد كشوري كه در زاهدان برگزار مي‌شد با اتوبوس از تهران عازم شديم كه در مسير بازگشت توقفي داشتيم هرچند كوتاه‌مدت ولي با حداقل خاطره.
بار دوم در نوروز 1382 بود كه مسافرت جهادي در نرماشیر در حاشيه بم بود
و ما در منطقه بوديم كه يكبار مسئول كميته امداد نرماشیر كه منزلش در بم بود من را براي ناهار به منزل دعوت كرد كه بواسطه آن برنامه، گشت ‌و گذاري در بم داشتم.
پسران مسؤول كميته هم در آن ناهار همراه ما بودند و عكسي هم به يادگار با آنان انداختم
و اسفبار آنكه آن دونوگل در فاجعه بم زير آوار ماندند.
و اين سومين باري بود كه به بم مي‌رفتم،
در آستانه اذان مغرب روز اول فروردين وارد بم شدم
و كنار مسجدي نوساز توقف كرده و نماز را در آن بجا آوردم،
گرچه مسجد نوساز بود ولي رسيدگي خوبي به ...

شب را در ساختماني ساكن شدم كه شكافهاي بسيار داشت
و مي‌گفتند كه در زلزله از معدود ساختمانهايي است كه فرو نريخته لكن به جهت مسائل امنيتي بايد تخريب شود
و من دعا كردم امشب را هم فرو نريزد!
و صبح گشت ‌و گذار خود را با حضور در قبرستان بم آغاز كردم "بهشت‌زهراي بم"
و چه آباد و چه دردناك
كمي هم پاي صحبت بمي‌ها نشستم كه مي‌گفتند از اينكه
بم90.000 نفر جمعيت داشته
50.000 نفر در زلزله مرده‌اند
و الان 120.000 نفر جمعيت دارد!!
خيلي‌ها براي گرفتن امكانات به بم آمدند
مسئولين شناسنامه می‌خواستند، گفتند در زير آوار مانده
مسئولين گفتند بايد معتمدين محّلي شما را تأئيد كنند، خوب نباید خيلي مشكل باشد.
و كسي كه مي‌گفت دو روزي زيرآوار مانده
و آن پيرزني كه پس از يك هفته از زير آوار درآمده و فقط یک استکان چاي خواسته و از شدت رسیدگی الآن ثروتمند شده.
و اينكه اهالي جيرفت آمدن (البته من مي‌گويم بعضي از آنها) و به جاي كمك به غارت پرداختند
و الآن اهالي بم با آنان ...
و اينكه قاچاقچيان جنازه‌ها را روي مواد مخدر مي‌گذاشتند و در جادها تردّد مي‌كردند كه مي‌خواهيم اقوام خود را به شهر خودمان‌ ببريم و دفن كنيم.
و اينكه جنازه‌ها با وانت به شهرهاي نزديك برده مي‌شده.
و اينكه بعضي قبرها بيش از يك صاحب دارد و سرِ آن دعواست
و اينكه به روستاها بهتر رسيدگي كرده‌اند
و ...
و پس از آن گذري در شهر
عجب آسفالتهاي خرابي، كه اصلاً آسفالت نه، چاله ‌و چوله و گل و لاي و استخر آب!
و چقدر كانتير و كانكس و چقدر تيرآهن‌هاي كاشته ‌شده و خانه‌هاي نصفه و نيمه
راستي از زمان زلزله 4 سال مي‌گذرد
و ارگ بم هم كه ويرانه‌اي بيش نيست،
هيچ‌چيز سر جاي خودش نيست و همه چيز خراب شده
آيا ارزش بازسازي دارد!
و اما از همه مهمتر اينكه
راستي چرا در بم زلزله آمد؟
و اصلاً اين سؤال جاي طرح دارد؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 14:11  توسط حميدرضا زرين  | 
سلام خدمت آقاي نيرو
همانطور كه شما فرموده‌ايد، " تربيت بر اساس دموكراسي نمي‌باشد و معلم طبيب است نه آشپز"
لكن مشورت با فرد تربيت شونده در بعض امور، خود ابزاري است براي تربيت، چرا كه:
اولاً: به او شخصيت داده‌ايم
و ثانياً: او را بطور عملي درگير مسائل واقعي كرده‌ايم، چيزي شبيه پژوهش‌ مداري!
و ثالثاً: مديريت او را تقويت كرده‌ايم و اعتماد به نفس را هم
و رابعاً: وابستگي و دلداگي او به موضوع را بيشتر كرده‌ايم و چه بسا موارد ديگر
كه مي‌شنويم پيامبر هم فرموده كه:
                                        "با فرزندتان مشورت كنيد."
و از لوازم مشورت آن است كه بعضاً به نظر آنان عمل كنيم ولو با نظرمان مخالف باشد،
حتي اگر بعضي وقت‌ها ضرر كوچكي ايجاد گردد كه اين خود عين آموزش است
و اصلاً واكسن يعني ورود ميكروب ضعيف شده به بدن براي ايجاد توانايي براي مقابله با ميكروب واقعي
و از سويي ديگر گپ زدن با تربيت شونده و توجه به سليقه او براي استفاده از ابزار مورد توجه نسل جوان، خود زيركي است كه داروي تلخ را با آب دهند و خود استفاده از وبلاگ هم به هكذا .
ولي موضوع اين است كه اين اصل نيست كه هر چيزي را لزوماً بايد شيرين كرد و بعد ارائه نمود!
و من از همين اصل شدن آن نگرانم.
در تربيت وقتي مربي مراحل را طي كرده و متربي هم او را پذيرفته و دنبالش آمده،
مطلب همان است كه شما نوشتيد ولي در سطح وسيعي چون جامعه و مدرسه، نه مربيان لزوماً آنچنانند و نه دانش‌آموزان اين چنين.
با قسمت دوم فرمايشات حضرتعالي به عنوان يك روش كاملاً موافقم
و باز هم اگر حاشيه‌اي مي‌زنم آن است كه قبل از زيارت و حين زيارت و پس از آن چه بسا همراهي و آگاهي و آمادگي نيازي است كه بايد به آن توجه كرد.
بيش از اين خاطر دلدار را آزرده نميكنم چرا كه دوستان بسيارند و سهم چو منی نه اينچنين.


شنبه 18 اسفند1386 ساعت: 12:27 توسط:محمد نیرو (حكايات خواندني)

سلام
 در مورد پست حكايت زيارت و نسل چهارم حقير نظر بدهيد.



حكايت زيارت و نسل چهارم!

امروزه شعارهائي نظير دانش آموز محوري و شوراي دانش آموزي و دموكراسي تربيتي و . . . زياد مطرح مي شود .  آنهايي كه چنين مي سرايند تنها به يك شعار تبليغاتي پرداخته اند . وقتي كودك 1 ساله مان به سمت آتش مي رود نمي گذاريم . كودك 2 ساله وقتي چيز آلوده را مي خواهد بخورد ممانعت مي‌كنيم . معتبر ترين اسباب بازي فروشي هاي دنيا روي برخي از آنها مي نويسند استفاده براي كودكان زير چند سال ممنوع . اصولاً ممنوع با دموكراسي سازگار نيست. اين موارد كه در حد جسم و فيزيك ماست را رعايت مي كنيم اما در مورد چيزهايي كه در حد روح و شخصيت و تربيت ماست اينچنين چوب حراج مي‌زنيم.حقيقت اينست كه تربيت با دموكراسي سازگاري ندارد . لذا است كه (با عرض پوزش) بسياري از مربيان و مدارس ما فقط كارگري اضافه مي كنند! و تنها توقعات بچه ها را بالا برده‌اند و محصولات خروجي‌هاي امروز را با مثلاً دهه قبل به سختي مي توان مقايسه كرد. واقعاً امروز سررشته تربيت و فرهنگ مردم و بچه ها دست كيست؟ دست پدران و مادران ؟ دست متوليان مدرسه؟ شايد هم بتوان گفت كاملاً دست كسي نيست.

برنامه هاي رسانه كه بعضاً با زيرساختهاي فكري و فرهنگي متناقض پخش مي شود. اسلام گويا در سينما و رسانه ملي و شبكه العالم كه متعلق به خودمان است با چارچوب هاي متفاوت تعريف شده و مجوز صادر مي‌كند! حجاب خانمها در برخي ساخته هاي سينمائي به گونه‌اي است و در برخي قوانين انضباطي اجتماعي به گونه ديگري! حتي پيامك هاي فرهنگي رد وبدل شده بين افراد از نوعاً از اندبشه‌هاي متفكرين غربي يا شرقي و يا حتي افراد لائيك و آنهم آنقدر ناهمگون كه هيچ مبناي فكري و اعتقادي صحيح و پايداري براي فرد ايجاد نمي كند . در چنين فضائي شعار دموكراسي هم مي دهيم. يادمان رفته كه "آنچه شما خواسته ايد." يا "حق با مشتري است" يا "هدف ما جلب رضايت شماست" تنها شعار هاي تبليغاتي بوده كه بنگاه‌هاي اقتصادي دنيا براي قالب كردن اجناس خود به مشتري ابداع كرده بودند و اكنون آنقدر فراگير شده كه حتي متوليان تربيتي و فرهنگي را هم در خود تنيده است .

غافل از اينكه معلم و مربي آشپز نيست كه بگويد "چي ميل داريد؟" كه طبيب است و بگويد"اين را ميل بفرمائيد."

 

پدران، مادران، مربيان

اگر سخن مرا به سان ديگر شعارهاي با مطلع "در اين مقطع حساس كنوني!" نپنداريد عرض مي‌كنم امروزه يكي از مهمترين كارها اينست كه خودمان را از بچه ها دريغ نكنيم. حتماً تصور نكنيد كه منظورم صرفاً سخن گفتن و موعظه كردن و ديگر روشهاي بعضاً دافعه‌اي است . همه از قول معصوم شنيده ايم كه "كونوا دعاة الناس بغير السنتكم" دعوت كننده غير لساني باشيد. همچنان كه حضرت امير(ع) در وصف رسول الله فرموده‌اند: و كان اكثر دهره صامتاً

يعني اكثر زندگاني رسول الله به سكوت سپري شد. و مگر نه فلسفه ظاهري رسالت حضرت دعوت مردم به اسلام است؟! روشن شد كه هميشه دعوت با بمباران كلامي و تخدير فكري و حرف زدن نيست.

 

دلسوزان فرزندان انقلاب

 

امروزه تنها راه دستبرد نزده شده كه نه مثل خيلي از موارد تربيتي كه ريشه در نظرات فلان انديشمند يا نويسنده غربي است و فقط ما محتوا را عوض كرده‌ايم و همچنين يك حوزه اختصاصي است "حوزه زيارت به معناي عام" است. زيارت مؤمنين . زيارت صلحا . زيارت ائمه عليهم السلام.

 

در تعريف زيارت شنيده‌ايم كه "حضور الزائر عند المزور" است و البته هر چه زيارت شونده بالاتر باشد بهره زيارت كننده بيشتر است. اين حوزه بكر و دست نخورده است.


وقتي از حضرت صادق عليه السلام سؤال كرد در دوران غيبت چه كنيم؟ فرمود: "تزاوروا و احي امرنا" به زيارت يكديگر برويد و امر ما را زنده كنيد. زيارت به سان در حوزه مغناطيس قرار گرفتن است. يعني وقتي يك آهن در حوزه مغناطيس يك آهنربا قرار مي گيرد كارش صورت گرفته است و اين آهنربا است كه تاثير خود را در او مي گذارد و البته آهن را نيز خاصيت آهنربائي مي بخشد. و حالا خود اين آهن رباي جديد مي تواند خاصيت مغناطيسي القا نمايد. اين است كه گفته اند " من زار زائرنا كمن زارنا" و حالا خود آن آهن هم عوض شده و اسمش آهن ربا شده است. چنانچه اگر حسين به زيارت امام رضا (ع) مي رفت و بر‌مي‌گشت اسم جديد مشهدي حسين به او مي‌دادند.

ما حتي اگر سكوتمان را ، لبخندمان را و نگاهمان را به بچه ها ارائه كنيم تاثير خودش را خواهد گذاشت. ما در زمان نوجواني و جواني خود به تدبير برخي از مربيانمان (مانند آقاي ربيعي) توفيق ديدار و حضور در محضر آدمهاي بزرگي را يافتيم و فكر مي‌كنم در شكل‌گيري شخصيت ديني مان تاثير به سزائي داشت.

 

"المجالسة مؤثرة" باز تاكيد مي‌كنم هرچه زيارت شونده بالاتر و هر چه زيارت كننده پذيرا تر باشد تاثير زيارت بيشتر خواهد بود. و بعضاً در خصوص ائمه عليهم السلام نياز به زمان هم ندارد.

 

اينهمه عكس مي و نقش نگاري كه بديد

 

 يك فروغ رخ ساقي است كه در جام افتاد

 

وقتي حضرت امير(ع) با تعدادي از صحابه از جائي عبور مي‌كردند يكي از ميان جمعي جوان به ساحت حضرت بي ادبي كرد. برخي اصحاب برآشفتند ولي حضرت امر كرد كاري نداشته باشيد بيائيد و برويم. اما فردي به نام كعب غرضي نيامد. حضرت او را خطاب كرد "كعب چرا نمي‌آئي؟" عرض كرد : "مي‌خواهم بيايم ولي نمي‌توانم چون آن جوان پسر من بود! " فرمود: "مي خواهي درستش كنم؟" گفت : بله

 

فرمود : صدايش كن

 

گفت: عمر پسرم بيا . نترس اميرالمؤمنين باشما كار داره.

 

عمر آمد و در مقابل اميرالمؤمنين قرار گرفت . چي بين آنها در آن چند دقيقه گذشت كسي نمي‌داند . فقط يك زيارت بود. اكنون كه مشرف به زيارت كربلا بشويد در بين اسماء شهداي كربلا نام عمر بن كعب غرضي را خواهيد ديد!

 

صوفي مجلس كه دي جام و قدح مي شكست

 

                                                      دوش به يك جرعه اي عاقل و فرزانه شد

 

مغبچه‌اي مي‌گذشت راهزن دين و دل

 

                                                         در پي آن آشنا از همه بيگانه شد

 

اين همان است كه در ادبيات ما نيز بدان پرداخته شده است . مانند سعدي در "گلي خوشبو در حمام روزي . . . "

 

اميد آنكه فراتر از قيل و قال هاي شعاري و تبليغاتي در خدمت صادقانه به نسل امروز و آينده سازان فردا همت بگماريم .

در پايان دست تمامي مربيان دلسوز و مخلصي كه با برقراري جلسات هفتگي و ديدار با ابرار به رشد و تربيت نوجوانان و جوانان نظام اسلامي مي پردازند را مي‌بوسم و براي تمامي ايشان نوفيق روزافزون مسئلت دارم.

نوشته شده توسط محمد نيرو در 86/12/18 ساعت 12:0


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 9:27  توسط حميدرضا زرين  | 
    چارشنبة آخر سال تموم شده بود و دود بوته ها هم از روي آسمون رفته بود،کوچه ها بوي بهار مي دادن و پرنده ها يکي يکي از آلونکاي زمستونيشون بيرون اومده بودن و رو آبي آسمون نقش مي زدن.
چند ساعتي به سال تحويل بود- چند لحظه اي بيشتر به سال نو نمونده بود،بوي عود،سکه هاي صاحب زمون تو نعلبکي لب طلايي، بشقاب پر از سبزي خوردن و پنير،نون سنگک، روبانِ سرخِ دورِ سبزي گندم،آينه و شمع، گل سنبل تو گلدون و ماهي کوچيک تنگ بلور، همه جمع شده بودند تو مجمع مسي-رو زير انداز ترمة بفچة حموم خدا بيامرز مادر مادرم که جهيز مادرم شده بود و هيشکي پريشوني و اسارت ماهي کوچيک حوضُ تو تنگِ بلور نمي ديد،نمي ديد که مدام در رفت و آمد بود و راهي مي جست به سمت رود يا رودخونه يا حوض سيماني حياط.
فقط چشاي منو خاتون و گلِ سنبل ،نگرون ماهي تنگ بودند.
خاتون و سنبل،منو ماهي رفيقاي قديمي هم بوديم و فقط سفرة هفت سين تونسته بود اونا رو از ما بگيره.
سنبل تشنة آفتاب بود و ماهي تشنة آب وما،تشنة رهايي و فرار از هفت سين.
صداي شليک توپ و صداي صلوات تو خونه پر شد-تو خونه تو شهر و همه آغوش وا کردن واسة روبوسي سال نو و صد سال به اين سال گفتن.
پدر بزرگ گفت ايشالا همگي زير ساية مرتضي علي باشيم و از لاي قران دشتمونو گذاشت کفِ دسمون،مادر بزرگ آيه الکرسي خوند و فوت کرد به همه-جوريکه انگار هر چي درد و بلا داشته باشيم،دور بشه-و پدر از جيب بغلش چن تا اسکناس نو در آوردُ دادبه همة ما.
همه تو شادي و هواي سال نو گُم شده بوديم و هيشکي نفهميد چه جوري شد که ماهيِ کوچيک از تنگ افتاد رو بقچة ترمه اي جهيز مادرم.
فقط وقتي که سال تحويل شد من ديدم ماهي چِجور خودشو پرت مي کنه به سمت بيرون.
اما از شوق عيد،نه منو نه خاتون و نه هيچکس ديگه جُز گل سنبل نديدن-وقتي ام چشمشون افتاد به ماهي که آخرين نفسشو کشيد.
مادر بزرگ بلند گفت:"خير باشه" و پدر بزرگ دستشو کشيد رو قاليچة نقش ماهي و گفت:"به خير بگذره" و پدر نگران گفت:"ايشالا".
فردا بود که وقتي از عيد ديدني ِخونة دايي حسينم اومديم،ديديم تموم برگاي گلِ سنبلِ خاتون ريخته بود رو خاک گلدون و ساقة تُردِشم خم شده بود تا لب گلدون،خاتون شيون کردو کِز کرد گوشة ايوون،پدر بزرگ دست کرد تو جيبِ جليقش، آينة کوچيکيو در آورد و به اون نگا کرد و بعد به قبله.
اون شب من و خاتون-خواهر کوچيکم- تا صُب گريه کرديم، من براي ماهي کوچولوم و خاتون براي گلدون سنبلش.
و حالا از اون سال مادرم هيچوقت ماهي و سنبل سر سفرة هفت سين نميذاره،آخه اون سال به ماهِ اولِ سالِ نو نکشيد که خاتون تَنگِ غروب پاي حوض لب باغچه، يهو پس افتاد و عمرشو داد به شما و از اون سال مادرم دعا ميکنه ايشالا سفرة هفت سين هيچکس بي ماهي و سنبل نباشه و من بياد گل سنبل خاتون و ماهي سياه کوچولوي خودم و همة گلاي پرپر شده و ماهياي به خاک افتاده از اون سال هيچوقت پاي سفرة هفت سين نشستم و بهار حقيقي رو نديدم.
اون بهاري که چند سالِ به انتظارش نبرد مي کنيم،اون بهاري که از بارشِ خونِ قلبامون سبز ميشه
اون باهاري که سبز ميشه و اونوقت سفرة هفت سين ما زيبا تر از هميشه بروي بقچة ترمة مادر بزرگ،پهن ميشه.


Yours faithfully : ALI MOGHADDAM
ارادتمند شما : علی مقدّم
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 10:39  توسط حميدرضا زرين  | 
تعطيلات طولاني مدت نوروز آمدند،
آنقدر طولاني كه حوصله‌مان سر ميرود ،
و به بيهودگي و روزمرگي و اتلاف وقت مي‌افتيم.
چه خوب بود نصف مي‌شد و دو بار در سال،
لكن اين فرهنگ تعطيلي مانده و تغيير آن هم ظاهراً غير ممكن.

اما چند توصيه‌اي براي دوستان هم مدرسه‌اي كه از تعطيلات بهتر استفاده شود:
اولاً: صله رحم خصوصاً ديدار از بزرگ‌تر‌ها،
مبادا به بهانه درس و مشق و تلويزيون،از رفتن به مهماني سر باز زنيم و اين فرصت تقويت ارتباطات را از دست دهيم.
ثانياً: جبران كارهاي عقب افتاده،
كتابي اگر در نوبت مطالعه است، فيلمي در نوبت ديده شدن و يا كاري در انتظار تمام شدن.
ثالثاً: درس و مشق هم بهانه خوبي است براي پر كردن وقت و جلوگيري از روزمرگي ،
و البته فرصتي طلايي براي آنان كه به هر دليلي از قافله عقب مانده‌اند كه تا خرداد چيزي نمانده.
و رابعاً: رسيدگي به خود!
و راه رسيدن به همه اينها و خيلي‌هاي ديگر يكي بيشتر نيست و آن اينكه برنامه داشته باشي ،شايد يعني سعي كني:
1) كارهاي مختلف را كه معطل مانده بنويسي
2) اولويتي براي آنها تعيين كني
3)و آنها را در برنامه روزانه‌ات قرار دهي تا به تدريج به اكثر آنها برسي


و دريغ از اين كار ساده كه نمي‌كنيم.

و تعطيلات مي‌آيد و چون باد مي‌رود و روزهاي آخر- اضطراب و نگراني -  چون ميداني آخرش كي است!
و حكايت عمر هم همين است با اندكي تفاوت
و آن اينكه نمي‌داني آخرش كي است
و اين اضطراب و نگراني هم نمي‌آيد تا اجل آيد و رویم و اضطراب در لحظه محشر كه گويم:


                          خدايا مرا برگردان تا از فرصت استفاده كنم

و گفته شود كه نه.

 
و تعطيلات عيد، چكيده زندگي دنيا است
و 14 فروردين تبلور قيامت
بعضي‌ها خندان و برخي نگران و گروهي گريان
و تو از كدامي!؟
و زندگي چگونه مي‌گذرد !!!

راستي عيدتان مبارك.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 10:0  توسط حميدرضا زرين  | 
مرداد سال 1365،
گرماي تابستان بيداد مي‌كرد و ما چند هفته‌اي بود كه غول كنكور را پشت سر گذاشته و براي حضور در جبهه نام‌نويسي كرده بوديم.
حدود 20 نفري بوديم،
از بچه‌هاي دوره 6 افشار مقدم، ملكان، داراب، سعيدي، صبحي، انوري، افصح، حاج ‌ميرصادقي، الموتي، علي و عظيم ملك‌زاده، ترحم‌جوي، لطفي، من و چند نفر ديگر كه يادم نيست.
صبح در پايگاه مقداد جمع شده و پس از تعويض لباس و پوشيدن لباسهاي نظامي به پادگان ولي‌عصر (عج) منتقل شديم،
شب را در پادگان بوديم و جمعيت زيادي جمع شده بودند،
عده‌اي مثل ما اعزام اولي بودند و خيلي‌ها هم بچه‌هاي باسابقه جبهه‌ها،
در پادگان پخش شده بوديم.
گروهي از بچه‌هاي قديمي جبهه نوحه‌خواني و سينه‌زني داشتند و من كه از اين نوع مجالس زياد ديده بودم، نمي‌دانم چرا آن مجلس گوشه پادگان و آن جمع چندنفري مرا ميخكوب كرده بود،
حال خوبي داشتند و يك ‌نفر هم با سوز جانگدازي ميان‌داري مي‌كرد،
راستي مي‌دانيد ميا‌ن‌داري يعني چه؟
صبح ما را به صف كرده و پياده راه افتاديم و تا ميدان خراسان همه راه را پياده رفتيم،
يكي از جالب‌ترين و به يادماندني‌ترين روزهاي عمر من بود.
خيابان به روي ماشين‌ها بسته شده بود و جمعيت عظيمي دو طرف خيابان را احاطه كرده بودند
و ما طول خيابان را كه چند كيلومتري بود طي كرديم كه تا ظهر طول كشيد
و در اين مدت انواع شيريني و شكلات و چاي و شربت بود كه توزيع مي‌شد
و از سر هر كوچه بوي اسفند بلند بود،
سوار اتوبوس شديم،
اعزام اولي‌ها به پادگان 21 حمزه و بقيه هم به سمت جبهه به راه افتادند.
ما هم به پادگان رفتيم،
البته ما كه مي‌گويم يعني چيزي حدود 2000 نفر.
در پادگان پس از حضور در صبحگاه، ابتدا صغر سني‌ها را جدا كرده و به منزل بازگرداندند
و چه ماتم‌سرايي بود، مگر قبول مي‌كردند كه بروند؟
از آنها اصرار و از اينها انكار!
‌پس از آن بر اساس مدرك تحصيلي دسته‌بندي شديم.
ديپلم به بالا بيايند اينطرف،
جمعيتي بوديم،
گوشه حياط جمع شديم و اكثر ما را در يك گروهان جمع كردند
و فردي به نام برادر صالح را به ما معرفي كردند به‌عنوان فرمانده گروهان،
ايشان آمد و اولين برخورد ما شكل گرفت:
گروهان از حياط به داخل خوابگاه واقع در طبقه دوم مي‌دويد
و سپس همه راه را با سريعترين حالت ممكن برمي‌گشت چرا كه برادر صالح با تفنگ ژـ3 پشت سر ما بود
و صداي تير هم بصورت گوش‌آزار همراه با فريادهاي وي فضاي رعبي را ايجاد كرده بود،‌
تصور كنيد 100 نفري بوديم كه از 18 سال تا 50 سال ولي بسيار مرعوب و ترس‌آلوده و نفس ‌نفس‌ كنان،
در اين ميان يكي از بچه‌ها به نام صدر هم در اثر شليك گلوله گازي دچار مصدوميت شد
و اين خود بر جدّيت ما مي‌افزود



باري بهرحال آنروز گذشت و دوره 50 روزه آموزش ما شروع شد:
ساعت سه صبح، بيدارباش براي نماز،
ساعت حدود چهار صبح نماز صبح،
ساعت چهار و نيم صبح صبحگاه و مراسم،
سپس نرمش و دو تا حدود ساعت شش و نيم،
پس از آن صبحانه و شروع كلاسها كه تا ظهر طول مي‌كشيد.
در طول كلاسها هم كه استادان بارها و بارها با مثلاً‌ انداختن يك نارنجك يا با هر روش ديگر ما را از يك لنگه در بيرون مي‌بردند و باز مي‌گرداندند،
تازه بماند اينكه به هر دليلي بايد بارها و بارها كف كلاس مي‌خوابيديم و بلند مي‌شديم و اينها نمك كلاس بود
چرا كه اگر استاد اراده مي‌كرد درس تعطيل و به اتفاق به دو و سينه‌خيز و كلاغ پر و ... مي‌پرداختيم.
ظهر كه مي‌شد اميدوار بوديم كه براي نماز و ناهار و استراحتي مختصر به خوابگاه برويم،
ولي چه بگويم كه اينهم خيالي بيش نبود!
يا خوابگاه را مثل زلزله 8 ريشتري ويران كرده بودند و ساعتي طول مي‌كشيد تا آن را منظم كنيد
و يا ارشد گروهان كه يكي از خودمان بود، پس از اتمام كلاسها ممكن بود ما را روي سينه به خوابگاه هدايت نمايد.
بعدازظهر هم مثل صبح
و شبها كه موقع غروب مي‌شد، نگران اينكه نيمه‌شب به سراغمان بيايند و تحت عنوان خشم شب بيرونمان بريزند و چندساعتي بالا و پايين برويم بدون آنكه صبح اجازه استراحتي مضاعف داشته باشيم.
بتدريج داشتيم اسم همديگر را ياد مي‌گرفتيم
و در اين ميان متوجه حضور دو نفري شديم كه بچه‌هاي ويژه‌اي بودند،
آخر در گروهان ما افراد با تيپ‌ها و روحيات متفاوتي وجود داشتند،
از بچه‌هاي داش مشتي جنوب شهر كه القابي مثل "مصيبت" را يدك مي‌كشيدند
تا بچه‌هاي با پرستيژ بالا شهر كه جملات قصارشان زبانزد عام و خاص بود مثل اين جمله كه:
"در شب زيبايي‌هايي هست كه در روز نيست"
كه اشاره به سكوت و خلوتي و تفكر و مناجات و ... دارد.
اين 2 نفر در عين تضاد ظاهري كه يكي بسيار قد بلند و ديگري بالنسبه كوتاه قامت بود،
ولي هميشه همراه، مؤدب، كم حرف و سنگين بودند.
البته ما 20 تايي همدوره‌اي با هم بوديم و سايه ما بر سر گروهان سنگيني مي‌كرد
ولي آن دو هم براي خود عوالمي داشتند و در حال خودشان سير مي‌كردند.

تا بعد ...




+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 13:1  توسط حميدرضا زرين  | 
دوستان عزيز

رمضان رستخيز د‌ل‌ها بود

و براي جان‌هايي كه در هواي انس باليدند

و دست بر بارش رحمت الهي گرفتند

و چشم بر انوار جمالش دوختند

و گوش به نواي دل‌انگيز آسمان دادند؛

عيد عظمت ديگري دارد و هنگامه‌اي ديگر است.

اللهم اهل‌الكبرياء والعظمه . . .

حلول عيد سعيد فطر را به شما عزيزان صميمانه تبريك مي‌گويم و اميدوارم كه اينجانب همچنان از صفاي باطن و دعاي خيرِ دوستان بهره‌مند باشم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 15:30  توسط حميدرضا زرين  | 

عصر يكي از روزهاي زمستاني در سال 1367، با چندتا از بچه‌هاي دوره براي نماز مغرب و استماع صحبت‌هاي حاج‌آقا به سمت بازار در حال حركت بوديم.

در آن سال‌ها حاج آقا در مسجد امين‌الدوله بازار، نماز را اقامه مي‌كردند و سه‌شنبه‌ها و جمعه‌ها هم نيم ساعتي بعد از نماز صحبت مي‌كردند.

البته از هر دري! چيزي شبيه به كشكول و بعد هم مداحي مختصري كه هنوز صداي آن در گوشم طنين‌انداز است.

اصرار حاج‌آقا هم به خواندن روضة حضرت علي‌اصغر (ع) بود و مي‌گفتند كه «چه گره‌هاي بزرگي كه با اين انگشتان كوچك باز نمي‌شود.»

اين يكي باشد براي بعد.

در راه مسجد، صحبتِ رفتن به مشهد بود و اينكه كي بيايد، كي نيايد، فلاني بيايد شلوغ مي‌كند، اهل بذله‌گوئي است و كسي مي‌گفت اگر او بيايد اصلاً نمي‌آيم و از اين جور صحبت‌ها كه دقيق يادم نيست.

به مسجد رسيده و نماز را خوانديم و كلاً موضوع را فراموش كرده بوديم كه حاج آقا در بين صحبت‌ها ناگاه فرمودند:

«و البته بعضي‌ها هم مي‌خواهند بروند مشهد و با هم بحث مي‌كنند، آقا زيارت است، بحث ندارد، برويد ديگر!»

و رفتند سراغ موضوع ديگري و ما هم مثل آدم‌هاي برق گرفته به همديگر نگاهي انداختيم حاكي از تعجب همراه با لبخندي از رضايت.

و آن مشهد هم گذشت.

تا بعد . . .

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 15:33  توسط حميدرضا زرين  | 
شايد بعضي از شما اقاي حدادي را بشناسند.

معلم زبان مدرسه

ايشان مدتي است كه دربستر بيماري هستند و باسرطان دست وپنجه نرم ميكنند.

براي سلامتي ايشان دعائي كنيم.

به اميد سلامتي


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 14:8  توسط حميدرضا زرين  | 

محرم

تعرف الاشياء باضدادها

اگر محرم نبود

دل چگونه جلا پيدا مي‌كرد

زخم‌هاي جان چگونه التيام مي‌يافت

چشم‌ها براي چه مي گريستند

و سياهي و كدورت سينه‌ها به چه طريق برطرف مي‌شد

اگر محرم نبود

ديگر چه بهانه‌اي بود براي ايثار و از خودگذشتگي

ديگر چه الگويي بود براي شرف و مردانگي

و چگونه مي‌فهميديم كه استقامت يعني چه

و ياري دين خدا به چه قيمتي؟

اگر محرم نبود

سختي به خانواده معناي خود را از دست مي‌داد

و سنگيني آنان مانع حركت مي‌شد

اگر محرم نبود

ما در پيچ و خم زندگي گم مي‌شديم

اگر محرم نبود

يكدستي مردم را كجا مي‌ديديم

بچه‌هاي كوچك، عشق و بزرگي خود را چگونه عرضه مي‌كردند كه به چشم آيد.

اگر محرم نبود

اين همه زيبايي و حماسه و عشق و درس زندگي از كجا مي‌آمد

و اگر محرم نبود

اسلام زنده نبود

كه اين محرم و صفر است كه اسلام را زنده نگه داشته است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 13:36  توسط حميدرضا زرين  | 
فردا پنج‌شنبه 11/3/85 انشاء‌الله عازم مشهد هستم.

براي ما ايرانيها مشهد جاي خالي شدن و تازه شدنه

جاي فرار از هرچي ... و خلوت كردن و آروم شدن

و اگر آقا نظر كنه جاي پاك شدن و برگشتن

و دوباره از اول. لحظه لحظه و ذره ذره سياه شدن و دور شدن

راستي اگر مشهد نبود دل امثال ما كجا آروم مي‌شد؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 13:57  توسط حميدرضا زرين  | 

مجله خانواده مفيد:

اصلاً براي چه، كدام كمبود و نقصان و حل كدام مشكل و معضل كه در صدد رفع آن برآمده‌ايد؟

شايد پاسخ به اين سئوال كمكي به ارزيابي عملكرد شما بكند. شايد هم صفحه‌اي از صفحات مجله را پر ‌كند تا خواننده چه نظر دهد كه ملاك اوست در زماني كه ملاك‌ها هم شده‌اند رضايت مداري و ديگر هيچ.

آخر ما را حرفي است براي گفتن و پيامي براي رساندن، اصل پيام موضوعيت دارد ـ خواهي آن را شيرين كني كه به ذائقه خوش آيد ملالي نيست ولي ترا به خدا خوش آمدن خودش اصل نباشد.

چرا بيراهه مي‌روي، داشتم مي‌گفتم مجله مفيد براي چه، كه ذهنم رفت سراغ خانواده مفيد كه يكي مي‌گفت: "مفيد شجره‌اي طيبه است كه اصلها ثابت و فرعها في‌السماء. كلاً ‌هر مسير و كلمة حقي، شجره طيبه است اگر با ريشه باشد و بر حق بماند."

در اين دنياي واماندگي كه بچه خودت را به نانوايي نمي‌فرستي چون نمي‌داني در كوچه چه خبر است يا خبرهايي كه در صفحه حوادث روزنامه مي‌خواني نگراني، كه كم است، امانت را بريده است كه مگر بچه 5 ساله و 7 ساله چه گناهي دارد اي جوان 20 ساله! به كجا مي‌رويم، در اين زمان كه نمي‌دانم چرا يكهو اينجوري شد، آيا مي‌شود با كسي بود و حرف زد و رفت و آمد و نگران نبود كه نكند او هم ... ، راستي اعتماد سيري چند است؟

با چه كسي مي‌توان بود؟ موافقيد بچه‌هايمان را در خانه زنداني كنيم، آخر كوچه نا امن است، مدرسه‌ها هم از كوچه بدتر شده‌اند، نمي‌‌شنوي. گوشهايت باز است، به چه گوش مي‌كني؟

راستي پسرم مي‌خواهد با دوستانش به سينما برود، شمال ويلاي رفقا و ... ، نمي‌دانم برود، نرود، چه كنم، دلم آشوب است.

تازه اين اول كار است، كج خلقي‌ها، كج فكري‌ها، انديشه‌هاي نا صواب و ...

پسر گٿلٿ من كي اينجوري شد و من نفهميدم. راستي رتبة آقازادة شما چنده؟ مباركه حالا مي‌فهمم: شايد بزرگترين حسن مفيد اين بود كه قدري و فقط قدري دلم آرام بود كه چهار تا رفيق درست و حسابي براي پسرم پيدا مي‌شده، چهار تا حرف حسابي تو گوشش مي‌گفتن.

مفيد سعي مي‌كرد فضاي سالمي ايجاد كند و دوستان خوبي براي بچه‌ام درست كند، دوستاني كه برادر مي‌شدند واسة آدم و تا آخر عمر هم مي‌موندند و تكيه به اونها باعث قرصي دل آدم مي‌شد و معلم‌هايي كه راست مي‌گفتند و رو راست بودند و صداقت رو تو جون آدم مي‌نشوندند. صحبت رتبه نبود، بلكه فضاي خنده همه جا را پر كرده بود، علاقه ـ صميميت ـ راستي و صداقت و در آخر هم رتبه‌هاي خوب كنكور.

ما يك خانواده بوديم مثل برادر، "خانواده مفيد" .

شما آمده‌ايد و مجله زده‌ايد كه ارتباط‌ها را بيشتر كنيد، دست مريزاد.

آمده‌ايد كه پايه‌ها را محكم‌تر كنيد، نه خسته.

آمده‌ايد كه خاطرات خوش را تجديد نمائيد، راستي گفتي خاطرات خوش، جايش را در مجله خالي مي‌بينم.

گذشته‌هاي مفيد و صحبت با قديمي‌تر ها تا بدانند چه به ارث رسيده شايد بيشتر قدرش را بدانند

و آمده‌ايد كه پلي ميان اولياء و مدرسه باشيد، خدا قوّت.

اميدوارم تلاش شما به همراهي بيشتر بيانجامد كه نقطة چالش برانگيز حركت مدرسه همان است و بس.


والسلام

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 12:0  توسط حميدرضا زرين  | 
عيدت مبارك
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 12:35  توسط حميدرضا زرين  | 
انشاالله بزودي در خدمت دوستان خواهم بود.
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 12:43  توسط حميدرضا زرين  |