تبليغاتX
حیات

هفته شهداي امسال هم گذشت

ميهماني شهدا تمام شد كه البته تمام شدني نيست

سفره‌اي پهن بود و دروازه‌اي گشوده

عده‌اي وارد شدند و عده‌اي نظاره كردند

و من هم كه غايب از معركه و خارج از مهماني به تفرج در گوشه‌اي مشغول

و اين هم از بازي دنيا

كه هميشه در خانه‌اي

و موقع مهماني پي غذاي عاريتي

كه كاش مي‌شد و كاش مي‌ماندم و كاش بودم و كاش ...

و نشد

و دلخوشي من آن است كه مراسم به تعبير دوستان غرورآفريني داشتيم.

و حضور پر نشاط و سبز بچه‌ها

و توجه آنها

و از همه مهمتر مشاركت آنها در برپايي برنامه

و آخرين تصوير زيبا هم حضور دوستان فارغ‌التحصيل

كه مدرسه مال آنهاست

 و ما كليد داريم و بس

به ادب نام مي‌برم و به سپاس

اميد دارم كه نامي از قلم نيفتاده باشد

                                                            با احترام ـ 87/12/20


نام و نام خانوادگي

دوره

حوزه فعاليت

 

نام و نام خانوادگي

دوره

حوزه فعاليت

حامد اسدي

5

مراسم

 

محمد قاضيان

6

نمايشگاه

ابراهيم

6

مراسم

 

مهدي ميرزايي

7

نمايشگاه

عليرضا كسايي

7

نمايشگاه

 

كميل عطاران

8

نمايشگاه

محمد علي نقدي

13

نمايشگاه

 

محمد رنجبران

8

نمايشگاه

مجتبي خاكسار

13

مراسم

 

مطهري

8

نمايشگاه

صادق خليلي

13

سن

 

محمد شالباف

11

نمايشگاه

امين حسيني

13

خريد

 

علي لساني

11

بهشت زهرا

رستگار

5

نمايشگاه

 

علي لوافيان

11

بهشت زهرا

اخلاقي

6

نمايشگاه

 

محمد اربابيان

11

بهشت زهرا

هادي غفوري

6

نمايشگاه

 

حسين سليماني

11

بهشت زهرا

علي ابراهيمي

7

نمايشگاه

 

هادي  عطاران

11

نمايشگاه

محمد رهبرنيا

7

نمايشگاه

 

محمد نجاريان

12

سمعي بصري

سيدمحمدعلي

شمس‌خو

7

نمايشگاه كتاب

 

حسام كرمي

13

جمع آوري

رضا ميرزايي

8

مراسم و نمايشگاه

 

محد خالوزاده

13

نمايشگاه

علي بديعي

8

نمايشگاه

 

محمد فصيحي

13

نمايشگاه

محمد اعلايي

8

سمعي بصري

 

عليرضا نوروزيان

13

سمعي بصري

هادي ملك

8

نمايشگاه

 

محمد رسول منصوبي

13

سمعي بصري

حسنوي

8

نمايشگاه

 

صدرا منبري

13

نمايشگاه

رحيم زاده

10

نمايشگاه

 

هادي يقيني

11

نمايشگاه و بهشت زهرا

مصطفي رمضاني

11

نمايشگاه و بهشت زهرا

 

اكبر تاجريان

13

سن

محمد رنجبر

13

سن

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 13:39  توسط حميدرضا زرين  | 

پنج‌شنبه 8/12/87

جايتان خالي رفته بودم منزل شهيد حلاجيان

شب سالگردش بود

سالگرد بيست و سوم

آخر او در اسفند 64 شهيد شده بود

جاده فام ام القصر

همانجا كه گلوله مستقيم آرپي‌جي دشمن سر و سينه و يك دستش را برده بود و نيم تنه‌اي آمده بود به تهران

مي‌گويند شهيد اميري‌مقدم كنارش بوده و نامش را روي پايش نگاشته!

خدا پدر اين سعيد درخشاني را بيامرزد برايم sms زد و مرا مطلع كرد

و من هم بر و بچه‌هاي سمعي و بصري هفته شهدا را راهي مراسم سالگرد كردم.

و خودم هم

مراسم با زيارت عاشورا شروع شد و در ادامه از سخنان سئوال برانگيز خطيب محترم استفاده كردم كه در مورد نحوه عزاداري بيان شد كه الآن جاي پرداختن به آن نيست.

از بچه‌هاي همدوره‌ايش هم آقايان خجسته، امرالهي، تاديان قديم (معززی جديد)، فياض‌بخش، وفايي،خمسه ای و البته درخشاني بودند و ما دنبال فرصتي براي مرور خاطرات و صحبت در مورد شهيد.

كم كم مهمان‌ها رفتند و صحبت ما شروع شد

و البته فيلم مصاحبه موجود است

در اينجا ذكر چند جمله‌اي و تمام

پدر شهيد مي‌گفت كه منتظر شهادتش بوده و مي‌دانسته كه شهيد مي‌شود.  

و هنگامي كه خبر شهادت را شنيده، سجده كرده و خدا را شكر گفته كه تاج افتخار پدر شهيد شدن را خداوند به او اهدا كرده است.

و مادرش هم از روزه‌هاي پي در پي كه او را به ضعف مي‌انداخته

و اينكه يكبار كسي از او كمك خواسته و او پولش را داده و با زبان روزه پياده آمده و ...

و اينكه حتي در پاركينگ هم ماشين پدر را جابجا نكرده، چون گواهي‌نامه نداشته و آنرا تخلف مي‌دانسته

و اينكه نسبت به گناه خيلي حساس بوده

و از محبت

و از وقار

و مي‌گفت كه از او خواستم كه زياد به خوابم بيايد كه سه سال اول مرتب مي‌آمده

و خواهرش كه او را در خواب همراه با حوري بهشتي ديده

و چند جمله‌اي هم از عباس آقاي وفايي

كه مي‌گفت يكبار به او گفتم ببخشيد اگر دلخورت كرده‌ام و او گفت كه:

 "من تا بحال از دست كسي دلخور نشده‌ام"!!

و اينكه شهادت حداقل مزد او بود

و نمي‌شد كه نرود.

و ما  مانند او را نمي‌توانيم بشناسيم.

و همچو امام كه او را تربيت كرده مي‌داند چه ساخته است.

و ما توفيق همنشيني چند صباحي را با او داشتيم.

و ...

 

و من اضافه مي‌كنم كه من يكدوره از او پايين‌تر بودم

و فقط او را مي‌ديدم

 و شايد يكي دو بار سلامي و عليكي

ولي نمي‌دانم چرا

ولي عميقاً دوستش داشتم و اثرش را در خودم مي‌ديدم

او ناخواسته ذهنم را پر مي‌كرد و مرا سوق مي‌داد به چيزي شايد شبيه نور

يكبار در نمازخانه كنارش نشسته بودم، بين دو نماز، شايد نماز مستحبي مي‌خواند

و من تصويرش را در قنوت هنوز به خاطر دارم.

راستي چگونه مي‌شود كه تو كسي را فقط ببيني و اينگونه تا عمق جانت نفوذ كند

و راستي آنان كه مي‌شناختندش، الآن چگونه تحمل مي‌كنند دوريش را

كه من هنوز ضجه‌هاي سعيد درخشاني را در تشييع او به خاطر دارم

و تأثر مهدي بنگري را وقتي خبر شهادت را به او دادم

و اين گفته عباس وفايي كه گفت:

"شهادت بدليل آنکه افتخار و رسيدن به ملكوت است، پذيرفتني است "  

ولي من نمي‌دانم مادر او چگونه نديدن او را تحمل مي‌كند

و هم عباس وفايي مي‌گفت:

"يكبار كه منزل او بوديم، او مادرش را صدا زد و آنچنان زيبا و با محبت و با احترام و عشق كه من هنوز آن مادر صدا كردنش را در گوش دارم و برايم شيرين، ماندگار و فراموش نشدني است."

راستي حلاجيان چيز ديگري بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 13:3  توسط حميدرضا زرين  | 
بسمه تعالي

هفته شهداي امسال نيز گذشت و براي منِ دلمرده كه غبار روزگار بر زنگار قلبم افزوده،
آنچه ماند تلنگري بود هرچند كوچك

آنجايي كه دوست عزيزم آقاي انوري از تحولات شگرف ناصر شفيعي در كوتاه مدت مي‌گفت
و اينكه خواسته بود برنگردد
و از اينكه شهيد محسن كريمي چگونه او را متحول كرده بود
و دريغ از اينكه من هم چند صباحي با محسن همدم بودم.

آنجايي كه برادرم حميد عسگريان مي‌گفت كه چگونه پايش قطع شده
و من كه سردردي را تحمل نمي‌توانم غرق در خاطرات خودم كه نصيبي از آن همه فيض به من نرسيد.

آنجايي كه آقاي مرسلي از تركش و كوري و شهادت چشم و اسارت سخن مي‌گفت
و من فقط مي‌شنيدم و ناتوان از درك عمق اين همه جراحت.

آنجا كه خاطرات شهيد مصطفي محمدي را مرور مي كردم كه يادداشتي به مناسبت هفته شهدا بنويسم

و آنجا كه عكس دوستان شهيدم را بر ديوارهاي مدرسه مي‌ديدم

و آنجا كه پدران و مادران شهدا مي‌آمدند و مي‌رفتند
و بعد از بيست و چند سال هنوز خاطره فرزندشان همچون گلبرگ، پر احساس و تازه
تا آنجا كه پدر شهيدي مي‌گفت كه نمايشگاه را به دقت گشته و عكس فرزندش را نديده
و مادرش مي‌گفت كه چرا عكس كوچكي بوده
و تو تازه مي‌فهميدي كه اقلاً نمايشگاه مشتريان پر و پا قرصي دارد!
و آيا اين دلدادگي مادران شهدا به فرزندشان بعد از اين همه سال - از جنس مرده پرستي است؟
و آنجا كه خستگي را بر صورت دست اندركاران مي‌ديدي و غبطه مي‌خوردي كه چه رهروان صديقي
و تو مي‌خواهي وارد شوي و روحيه بدهي
دريغ از آنكه بدان نياز ندارند.

و آنجا... و آنجا.... و خيلي جاهاي ديگر،
هفته شهدا هفته دل است،
هفته حال است
و هفته خلوت كردن و گل چيدن و نزديك شدن و تكان خوردن
و براي اين تكان خوردن چه بسيار لحظات ناب كه آمد و رفت
آخر براي ريزش دل مضطّر، تلنگري كافي است و براي لرزش دل من تكان دادني هم نه.

و در ميان اين همه كار البته نواقصي هم بود گرچه كمتر از سال‌هاي قبل
ولي براي همچو مني هميشه مسأله، همين نكته‌هاي ريز است و زيبايي صورت تحت الشعاع خراش كوچك!

برادرم،
همچو من مباش؛ اينقدر نكته سنج و ريز بين تا حدي كه آرامش خودت را از دست دهي و تا آنجا كه هيچ نبيني الا همان نكته‌ها .
و همچو خودت باش آنطور كه خلق شده‌اي، در پي استفاده از فرصت‌ها و ياري گر دوستان براي كاستن خلل‌ها.
پاينده باشي
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 9:35  توسط حميدرضا زرين  | 
سال دوم دبيرستان بود كه براي تحصيل به دبيرستان مفيد1 آمدم و آنهم كاملاً تصادفي!
يك ماهي از سال اول دبيرستان در كل گذشته بود كه معلم ديني من ـ به نام جناب آقاي رجايي ـ گفت كه اگر مي‌خواهي، ترا به مدرسه‌اي بفرستم به نام مفيد كه مدرسه خوبي است، كلي دور است ولي به رفتنش مي‌ارزد؟
با مادر مشورتي كردم و دوري راه و مخالفت مادر باعث پاسخ نه به آقاي رجايي و ختم ماجرا.
پس از پايان سال اول تحصيلي دبيرستان براي سال دوم تصميم گرفتم كه تحصيل خود را در رشته رياضي دنبال كنم
و از قضا مدرسه‌ي كن فقط رشته انساني داشت و تجربي.
دبيرستان كن هم دبيرستان خاصي بود
فقط همين بس كه در آن سالي كه ما اول بوديم، از اينكه در سال قبل دو نفر در مدرسه توانسته‌اند در امتحانات نهايي موفق به اخذ ديپلم شوند به نيكي ياد مي‌شد
و من يادم مي‌آيد كه در آن زمان در كن‌ ما، ديپلم ردي خود يك مدرك فراگير و قابل ملاحظه بود!
باري دنبال مدرسه‌اي مي‌گشتم كه رشته رياضي داشته باشد
و ذهن من سراغ چند مدرسه‌اي رفته بود.
روزي كاملاً تصادفي به مدرسه رفته بودم كه آقاي رجايي را ديدم
و صحبت في‌مابين در ابتداي سال به ذهنم رسيد و از آقاي رجايي نام مدرسه را پرسيدم
و او موضوع را فراموش كرده بود.
من مي‌گفتم: " مدرسه سعيدي! را شما به من معرفي كرديد "
و او هرچه فكر مي‌كرد چيزي يادش نمي‌آمد.
داشتم نااميد مي‌شدم كه ناگهان گفت: " آها مفيد رو ميگي - سعيدي ديگه چيه! "
و آدرسش را به من داد و با هر بدبختي خودم را به تقاطع زنجان و آزادي رساندم،
آنقدر دور بود كه داشتم همان اول قيد ماجرا را مي‌زدم!
ولي شروع به گشتن كردم
و در آن خرابه‌ها و خانه‌هايي كه به لعنت خدا هم نمي‌ارزيد مدرسه‌اي نمي‌ديدم
و دو ساعتي گشتم!
تا ناگهان يك نفر همسن‌ و سال خودم كه سوار دوچرخه بود توجهم را جلب كرد
و آدرس مدرسه را از او گرفته و هنگام ظهر بود كه وارد حياط مدرسه شدم،
چند نفري فوتبال بازي مي‌كردند و مرا به اتاقي شيشه‌اي راهنمايي كردند،
در زدم و فردي كه پشت ميز بود تمام قد بلند شد و سلام كرد و مرا به داخل دعوت كرد!
سپس با من دست داد و پس از نشاندن من روي صندلي خودش هم نشست و به حرف من گوش داد
و اين يكي از شيرين‌ترين خاطرات من از مدرسه مفيد است.
او كسي نبود جز جناب آقاي عمودزاده سرايدار مدرسه مفيد در آن زمان!
پس از كش و قوس فراوان و آمد و رفت چندباره، براي مصاحبه دعوت شدم،
جناب آقاي دكتر دانش در راه ‌پله و كنار ميز يكي دو سؤال كردند و من اشتباه جواب دادم.
گفتند: " x2 + y2 را تجزيه كن "
گفتم: " نمي‌شود! "
گفتند: " y2+ x2 = (y+x)2 - 2xy "
و من گفتم كه: " تجزيه قرار است عبارت را ساده‌تر كند نه پيچيده‌تر! "
و گفتند: " آيا همه مثلث‌هاي متساوي‌الساقين متشابهند؟ "
و من نمي‌دانم كه چرا گفتم: " بله "
از كُتبي كه خوانده بودم و داشتم، سؤال كردند كه به گمانم ذكري از اصول كافي مرحوم كليني به ميان آمد،
مكثي كردند و به معدلم نگاهي انداختند و كاملاً مردّد گفتند: " براي ثبت‌نام بيا "
ثبت‌نام كرديم و روز اول مهر آمديم مدرسه.
صف دوم‌ها را پيدا كردم و ديدم همه با هم مشغول حرف‌زدن و خوش و بش و بگو و بخند،
و من مثل بچه‌هاي يتيم رفتم ته صف ايستادم
يكي دو نفري آمدن جلو و سلامي كردند و گفتند: " ورودي جديد هستي؟ "
و گفتم: " بله "،
لكن پس از چند دقيقه يك نفر آمد و سرِ صحبت را با من باز كرد و خودش را به من معرفي كرد و در كنار من ايستاد.
مشغول حرف زدن ‌شديم،
هر از گاهي چندنفر مي‌آمدند با او سر صحبت را باز مي‌كردند،
او مرا به آنها معرفي مي‌كرد و بعد آنها را رد مي‌كرد و دوباره با من مشغول صحبت مي‌شد.
آنروز طبق عادت آن سالها كه روز اول مهر به راهپيمايي مي‌رفتند، به راهپيمايي رفتيم.
و من چقدر ناراحت كه كاش كلاس بود و درس و زود مي‌گذشت و مي‌رفتيم خانه و در اين چند ساعت راهپيمايي من تنهايي حوصله‌ام سر مي‌رود،
ولي اين دوست جديد دست بردار نبود و در تمام طول مسير با من بود،
كم ‌كم فرد ديگري هم به جمع ما اضافه شد، حبيب مقدم.
بهرحال رفتم و برگشتم و نماز خوانديم.
آنروز گذشت ...
روز دوم كه آمدم مدرسه،
در كلاس آمد پيش من نشست كه من تنها نباشم،
زنگهاي صبح گذشت و ظهر مرا به ناهارخوري ـ كه چه عرض كنم ـ برد و باهم غذايي خورديم،
اين چند روز اول چقدر سخت مي‌گذشتند اگر او نبود.
من دهاتي از كن آمده ميان يك مشت بچه شهري غريب و تنها
آنهم در مدرسه‌اي كه اگر شير باشي ترا مي‌گيرد چه رسد به من تنها و غريب
و بد احوالي مي‌شد اگر مصطفي نبود و او با آن سن كم اين را خوب فهميده بود
برعكس 90-80 نفر ديگر كه آنها هم يكي از يكي آقاتر
ولي در اين كار مصطفي بود و بس،
شايد از حيث واجب كفايي ديگران نيامدند
شايد ..
و يك ماه اول او هميشه همراه من بود و كنار من.
يادم مي‌آيد كه دوست مشتركي داشتيم به نام ذاكر حسيني
ما سه‌تايي مي‌رفتيم و باهم ناهار مي‌خورديم و اگر يكي از ما ناهار نمي‌آورد، مهمان دوتاي ديگر مي‌شد
و اين اتفاق يكي دوباري براي من افتاده بود و من از آنان شرمسار.
روزي كه نتوانسته بودم ناهار بياورم،
رفتم و گوشه‌اي از حياط در 1000 ضلعي غيرمنتظم حياط دبيرستان مفيد1 در پشت ضلع يك زاويه مقعر حياط قايم شدم كه هيچ‌كس مرا پيدا نكند
و داشت ظهر تمام مي‌شد كه به كلاس برويم
ناگهان مصطفي و ذاكر با ترش‌رويي حاكي از ناراحتي حاصل از نيم‌ساعت گشتن، گفتند:
" نامرد ما را گذاشته‌اي سركار رفتي قايم شدي؟ بيا بريم ناهار "
و من گفتم كه: " اصلاً ميلي ندارم به غذا و شما اشتباه مي‌كنيد "
ولي من در عوالم بچگي خودم بودم و جنس مصطفي متفاوت.
مرا به زور بردند،
غذا را پهن كرديم و به اصرار آنها با خجالت فراوان خوردم.
و بالاخره كم‌كم دوستان ديگري هم پيدا كردم
و مصطفي هم واسطه آشنايي من با ديگران شد تا احساس راحتي به من دست داد.
او جواني فهميده، بسيار بزرگتر از سن خود، با معرفت و عارف به نام مصطفي محمدي بود.
يك روز صبح زود كه به مدرسه آمدم،
ناگهان در پشت ضلع يك زاويه مقعر كتابخانه‌ي مدرسه ديدمش كه كتابي روزنامه پيچ را مي‌خواند
و وقتي گير سه پيچ دادم، بالاخره فهميدم كه رساله لقاء الله حضرت امام است (در سن 15سالگي).
يادم است اين كتاب را من 15 سال بعد يعني در سن 30 سالگي ‌خواندم
و بعد از خواندن آن تا مدتي سجاده‌ام پهن بود و قرآنم مونس كه زود گذشت.


آري مصطفي چيز ديگري بود.


+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 10:34  توسط حميدرضا زرين  | 
هفته شهدا براي چه؟

شايد:
1) بزرگداشت مقام شهادت
2) بزرگداشت شهداي دبيرستان مفيد
3) تجليل از خانواده‌هاي معظم شهداي مفيد
4) ارائه الگوي عملي و نزديك به دانش‌آموزان به كمك آشنايي با سيره شهدا
5) ايجاد حس معنوي در دانش‌آموزان
6) كسب بركت و نورانيت براي خودمان و مدرسه
7) و در نهايت بزرگداشت مقام امام خميني (ره)، شهداي انقلاب اسلامي و جنگ تحميلي

هفته شهدا
يادآور دلاوري‌هاي مردان بي ادعايي است كه شيران روز بودند و زاهدان شب
كه هدفشان عمل به وظيفه بود
گوششان به حرف امام
چشمشان خيره در نگاه دشمن
دلشان به ياد شهداي كربلا
و عشقشان شهادت

حالا ما مانده‌ايم و كوله‌باري از گناه و وظيفه‌اي سنگين
هفته شهدا، فقط هفته تجليل نيست بلكه هفته تحليل هم هست
و اميدوارم كه استفاده كنيم
و از آن كمتر، مانند هر ملّتي قدردان قهرمانان خود باشيم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 11:37  توسط حميدرضا زرين  | 
تابستان 66 ـ منطقه سردشت ـ گردان عمار

ناصر براي اولين بار است كه به جبهه آمده،



با آن قيافه دوست داشتني و آن صداي دلنشين،
بچه‌اي مرفه از خانواده‌اي بازاري،
دوست داشتيم ناصر جلسه هفتگي بياندازد و در بالكن خانه‌اشان سفره‌اي رنگين پهن كند و در ماه رمضان از ما پذيرايي كند،
معمولاً افطار مي‌داد و مفصل هم!



ناصري كه خوش تيپ و خوش پوش بود
و ناصري كه بلافاصله بعد از ديپلم با بيوك كه آن موقع‌ها براي خودش ماشيني بود آمده بود مدرسه و بچه‌ها را سوار مي‌كرد
و بچه هايي كه دوچرخه هم سوار نشده بوديم، كِي فكر مي‌كرديم كه سوار چنين ماشيني شويم!
آخر سال‌هاي دهه شصت بود و وضع به اين خوبي نبود، بماند كه الآن هم دنيا بزرگ است و ...
آري اين ناصر، همه دنيا را كه در چنگش بود، رها كرد و آمد جبهه، دنبال چي؟ نمي‌دانم.

و ما در منطقه سردشت با هم بوديم و قرار بود برويم براي عمليات.
دو سه روزي به عمليات مانده بود كه ماجراي حج خونين پيش آمد،
خبر دادند كه پدر و مادر يكي از دوستان به نام عباسي شهيد شده‌اند،
به او گفتيم: "پدر و مادرت مجروح شده‌اند برو تهران"
و او گفت: "بگذار عمليات تمام شود بعد مي‌روم!"
واز قضا خودش هم در اين عمليات شهيد شد
تابستان 66 و گرماي مرداد،
آماده شديم براي عمليات،
ناصر روبروي گردان ايستاد و قرآن خواند
و راه افتاديم.
كي مي‌دانست كه اين آخرين قرآني است كه مي‌خواند،
دو ساعتي با ماشين حركت كرديم تا به منطقه‌اي رسيديم كه اگر از خط‌الرأس مي‌گذشتيم در ديدِ دشمن بوديم،
ناگزير مستقر شديم تا هوا تاريك شود.
در اين بين ناصر چرتي زد و بلند شد و گفت: "بچه‌ها من خواب ديدم كه ..." و اين شعر را خواند :

"از آسمان مي‌ياد يه دسته حوري همه چادر به سر گوگوري مگوري"

وارد دشت شديم و چند ساعتي حركت كرديم تا به زير قله دوپازا رسيديم،
بلندترين قله منطقه و بايد از دامنه صعود مي‌كرديم ،
عراقي‌ها در خواب و ما در حال صعود،
نزديك قله بوديم كه پاي يكي از بچه‌ها روي مين رفت و عراقي‌ها بيدار شدند،
بالاي سرش رفتم،
پايش از بيخ ران قطع شده بود و گرماي خون و تيزي استخوان خرد شده را در دستم احساس كردم.
آتش‌بار عراقي‌ها روشن شد و جهنمي به پا كردند كه بايد بود و ديد. ‌
بايد هر چه زودتر به قله مي‌رسيديم،
موقعيت ما اصلاً خوب نبود و عراقي‌ها به ما مسلط بودند و احتمال يك كشتار بزرگ مي‌رفت،
منورها آسمان را روشن كرده بودند و جاي درنگ نبود،
فرمانده گروهان ايستاد و فرياد زد: "بدويد به سمت قله"
و ما هم دويديم و به قله رسيديم
و درگيري تن به تن بود،
نيروهاي ما و عراقي‌ها در تاريكي شب قابل شناسايي نبودند،
شب سختي بود كه گذشت و بهر حال قله به دست ما افتاد.

هوا كه روشن شد در كانال اطراف قله شروع به گشت زني كردم كه ناگهان جنازه شهيدي جلب توجه كرد،
كمي كه دقت كردم، ناصر بود
تركش به پا و سرش اصابت كرده و قدري خون روي صورتش را پوشانده و به خواب عميقي فرو رفته بود،
بايد حدس مي‌زدم كه او رفتني است و من ماندني،
الآن هم كه 20 سال گذشته فرقي نكرده، ناصرها رفتني‌اند و امثال من ماندني.

قمقمه‌ام را برداشتم و صورتش را شستم،
با دوربين چند تا عكس انداختم كه اگر عراقي‌ها پاتك كردند و قله را پس گرفتند و پيكرش ماند،
مثال او مثال شهيدان داراب و ملكان و آل‌بويه نشود كه چه سخت به خانواده‌هايشان گذشت
و شهادت را نمي‌توانستند باور كنند تا پيكرهايشان پس از 15 سال آمد
و تازه چشم انتظاري تمام شد
خصوصاً مهدي داراب كه يك نفر به من گفت كه او را ديده است كه برمي‌گشته عقب
و همين حرف باعث شد كه تا سال 78 كه جنازه‌اش آمد، خانواده‌اش شهادتش را باور نداشته باشند
و چه سخت است.


عكس انداختم تا اينكه بعد از ظهر جنازه‌اش را منتقل كردند به عقب و سپس تهران
و در تهران وقتي وصيت نامه‌اش را خواندم ...
ديدم چه خوب صاف و ساده با خدا صحبت كرده و جواب هم گرفته،
تا حالا امتحان كردي!

تهران كه بودم ناصر به خواب يكي از هم دوره‌اي‌ها آمده و گفته كه: "صبح جمعه بيايند سرِ مزار من ..."
و چه ايام خوشي داشتيم آنموقع‌ها كه جمعه‌ها چند تايي جمع مي‌شديم
و بهشت زهرا و قبر ناصر و نشستن و گپ زدن و درد دل كردن
و در برگشتن هم با رفقا صبحانه خوردن، اكثر وقت‌ها بعدش هم نمازجمعه
ناصر هم در حياتش ميزبان ما بود و خيرش به ما مي‌رسيد
و هم پس از شهادت ما را ميهمان خودش كرد و گفت: "كه خواهم داد."

اگر گذرتان افتاد،
سر قبرش برويد و فاتحه‌اي بخوانيد و توجهي بخواهيد،
شايد عنايتي شود كه شهدا زنده‌اند.

بهشت‌زهرا: قطعه رديف شماره


تا بعد ...
 
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 16:55  توسط حميدرضا زرين  |