تبليغاتX
حیات
دوست عزیزمان جناب آقای محسن حاجی کریمی زحمت کشیده شرح حالی برای سالهای آشنائی نوشته اند

البته به طنز و با کمی اغراق.

ضمن تشکر از لطف ایشان ،

                                   برای خواندن اینجا را کلیک کنید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 17:17  توسط حميدرضا زرين  | 

بنا بر درخواست اينجانب از رياست مجتمع مفيد جهت ارائه يك فرصت مطالعاتي و با مؤافقت ايشان، بدينوسيله به اطلاع مي‌رساند كه در سال بعد در مدرسه مدیر نخواهم بود.

لازم به ذکر است که جناب آقای باقری بعنوان مدیر به دوستان معرفی شدند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 12:41  توسط حميدرضا زرين  | 

 

جايتان خالي

جلسه هفتگي بر و بچه‌هاي دوم (شانزدهي‌ها) آنهم بعد از مدت‌ها

آخر جلسه آنها شنبه‌هاست و ما هم شنبه‌ها در محضر دكتر به تلمذ و گزارش اوضاع!

و از قضا آقاي دكتر به تفريح رفته بودند و فرصت جلسه رفتن ما هم كه غنيمت شمرديم و خودمان را رسانديم. هرچند اندك ولي پر بار!

جماعتي گرداگرد سالني دايره وار تكيه داده و به هر نكته و سئوال و صحبت و تقاضا و حركت و گاه هم بلا علت مي‌خنديدند

و من و آقاي جواهري در سويي و آقايان كلانتريان و كبريايي هم در سويي ديگر مبهوت اين همه نشاط و شادابي

جلسه منزل رحمتي‌زاده بود و حاجي‌مراد هم با چند نفري در آشپزخانه مستقر

و اسلاميان هم نه به حق به پذيرايي از ما آمد

قسمت ما بود كه بعد از مدت‌ها به جلسه‌اي رويم و استفاده‌اي كنيم

تا بعد.    

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 18:3  توسط حميدرضا زرين  | 

سالگرد جلسه هفتگي دوره هفتي‌ها

هفته گذشته بود كه زنگ موبايلم به صدا در آمد ، شمس‌خو بود كه مرا براي جلسه هفتگي دعوت مي‌كرد فردايش هم كارت دعوت را برايم آورد و برنامه حضور ما در جلسه كليد خورد.

پنج‌شنبه هم علی شمس و محمد ابطحي آمده بودند بعنوان صاحبخانه و مسئول جلسه هفتگي براي دعوت مجدد و من هم شرمنده از اين همه محبت .

معمولاً چون اين برنامه‌ها دير وقت است و هم پنج‌شنبه شب‌ها، كمتر توفيق شركت دارم ولي اين بار به هر ترتيب بود خودم را رساندم.

در راه كه مي‌رفتم خاطرات خوب سال‌هاي تحصيل هفتي‌ها برايم زنده مي‌شدند و ذهن و دلم را مسخر خود مي‌كردند و من به آينده اميدوارتر و از گذشته خرسندتر

آخر ما در معلمی خودمان هم نگرانيم كه مبادا آن اشتباهات كه داشته‌ايم چون نسبت به انساني همچون خودمان بوده اثراتش پايدارتر و آخرتمان ويران‌تر شود.

و اين همچون خوره بعضي وقت‌ها آدم را مي‌خورد.   

و اين محبت‌ها كمي تسلاي خاطر است تا مدتي هر چند شايد محدود

و وارد منزل شديم و مهندس شمس پدر علي مقابل درب و مشعوف از ديدار مجدد ايشان

پس از مدت‌ها كه سال‌هاي خوب حضور ايشان در انجمن از بهترين‌ها بود در نوع خود.

سخنرانی مختصر به رسم كه نه آماده بودم و نه تازگي‌ها دل و دماغ حرف زدن دارم.

قبلاً جوان بوديم و حرفهايي مي‌زديم، الآن كمتر حرفي براي گفتن دارم، چه مي‌دانم شايد چند سال ديگر حرفي براي گفتن نداشته باشم.

سه جمله‌اي بیش نگفتم:

اول تذکری به آشپزخانه نشین ها (سبحانی و فلاح و خدایاری و قندچی کسری و ...)

دوم آنكه شما را كه مي‌بينم خستگي گذشته‌ام را فراموش مي‌كنم، خوب است كه كاري كنيد كه نگاه به گذشته‌اتان چنين حسي را در شما ايجاد كند.

سوم آنكه در اين پيرانه سري دنيا را نسبت به قبل كمتر زيبا مي‌بينم و چه خوب است كه از ابتدا اينگونه باشيم اگر شود.   

و منبر را به آقايان فوم و معصومي‌نژاد سپردم و آنان هم ما را به فيض رساندند

و شنيدن خاطرات شيرين آن سال‌ها از زبان بچه‌ها (نصیری و ابطحی و آوجی و ...)

و كيكي به مناسبت ۱۰ سالگی جلسه

 و شام

و هديه‌اي به ما كه هميشه ما را شرمنده مي‌كنند

از بس كه خوبند.

بايد اول ز تو پرسيد كه چنين خوب چرايي؟

شنبه 12/11/87

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 10:15  توسط حميدرضا زرين  | 

از مدت ها قبل شاهد بودم كه سخت مشغولند

براي 2 ساعت جشن شايد صدها ساعت فكر و تلاش و تقسيم كار و زحمت از مرداني 18 ساله كه به معناي واقعي مرد شده‌اند،   رشيد رشيد.

اصلاً شوراي دوره 13 كارهايي مي‌كند كه بعضي وقت‌ها آدم مي‌گويد شايد صغر سني باشند

و چند سال يك كلاس را گذرانده‌اند.

آخر ما در زمان تحصيلمان از اين جوانان رعنا و بزرگسال در ابتدايي و راهنماييمان زياد ديده بوديم و شايد هم اينها از همان نسل‌اند!

به هر حال اهل حرف قلمبه زدن و برنامه‌ريزي كردن و اين چيز كمي نيست آنهم وقتي توجه به مسائل مختلف اعم از سلامتي و تفريح و نشاط و مسائل علمي و مذهبي و اخلاقي و ... را در برنامه‌ريزي آنها مي‌بيني.

بگذريم اينها را گفتم كه بگويم شايد يكجاي كار ايراد داشت و آنهم تعيين زمان جشن بود، بين دو تعطيلي و خيل اوليايي كه مسافرتي تكراري را به جشن يگانه و ماندگار ترجيح مي‌دهند! چرا ؟  نمي‌دانم   كه خود قابل تأمل است

راستي اگر يك جوان 18 ساله بخواهد نمي‌تواند اولياءش را از سفر منصرف كند؟

خوب اگر نخواهد كه نمي‌شود.

و دعوتنامه‌اي بس زيبا در مكاني كه ترا به ياد جشن عظيم و به يادماندني دوازدهيها مي‌اندازد.

شايد يكي از بهترين جشن‌هايي از اين دست كه توفيق شركت در آن را داشتم

دوستان به رسم ادب در بيرون سالن خوشامد گفتند و پذيرايي هم و وارد سالن شدم

به رسم بعد از انقلاب مردها از زن‌ها جدا بودند و من كه به اتفاق خانواده آمده بودم متعجب كه چه ضرورتي!

برنامه‌هاي متنوع كه نشان دهنده ساعت‌ها صرف وقت بودند يكي يكي اجرا مي‌شدند و مجري‌هاي مؤدب و متين مي‌آمدند و مي‌رفتند

چند ساعتي گذشت و به انتهاي جشن رسيديم و صرف شام و گپ و گفتي با بچه‌ها و برخي اولياء كه توفيق دست داد!

البته به گمانم اگر بچه‌ها مشورتي مي‌داشتند مثلاً با جناب آقاي بهي‌زاد كه چند جشني را ديده بودند و يا اگر جناب آقاي بهي‌زاد ورودي مي‌داشتند بر خلاف عادت مألوف خودشان، شايد مختصر ايرادات كوچك هم بر طرف مي‌شد و نمي‌دانم كه از كدام يك بخواهم كه تغيير عادت دهند!

نكته آنكه با توجه به قانون جديد گزينش بومي كه در امسال اعمال شد تعداد قبولي هاي بچه‌هاي 13 در تهران از دوازدهي‌ها بيشتر بود و اين شايد يعني اتفاق بهتر در كيفيت قبولي به رغم رتبه‌هاي فقط كمي ضعيف‌تر و شايد از مصاديق "لا يحتسب" 

بهرحال آرزوي سلامتي و توفيق دارم براي همه‌اشان چه آنها كه استفاده كردند و پسنديدند و رفتند و چه آنها كه نبودند و نيامدند و نتوانستند.

ما را هم حلال كنند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 18:33  توسط حميدرضا زرين  | 

چهارشنبه 24 مهر

و فرصتي براي سفري دو روزه به آبادان و خرمشهر فراهم گرديد

مديران مجتمعي در آبادان به بازديد از مدرسه مفيد2 آمده بودند و ما مي‌رفتيم كه بازديد پس دهيم

به دعوت آنها و البته براي بازديد از امكانات و آشنايي با برنامه‌هايشان، شايد كه بتوانيم كمكي كنيم !

اقلاً آنها اينطور گمان مي‌كردند 

شب را به آبادان وارد و مستقر شديم،  در نهايت مهمان نوازي دوستان آباداني

و صبح به بازديد از مدارس پرداختيم: 3 دبستان، 2 راهنمايي و 2 دبيرستان دخترانه و پسرانه و ما هم دبستان‌ها را حذف كرديم تا به چهارتاي ديگر در يك صبح تا ظهر برسيم.

پس از صرف ناهار و كمي استراحت، جلسه اي براي جمع‌بندي مشاهدات و انتقال نقطه نظرات

بسيار خوب و مؤثر براي ما.

و اما اصل برنامه صبح جمعه بود كه به خرمشهر مي‌رفتيم

من قبل از آن اصلاً به آبادان نيامده بودم و به خرمشهر هم فقط يك بار، آنهم در عمليات كربلاي 4 كه هيچگاه وارد عمليات نشديم و فقط از مهلكه گريختيم و حال پس از حدود 22 سال دوباره به خرمشهر مي‌رفتم

وارد خيابان‌هاي شهر شديم، ديوارهايي از زمان جنگ مانده بود كه از سوراخ‌هاي متعدد آن‌ها قابل تشخيص بود

و هرچه به سمت مركز شهر مي‌رفتيم دلهره‌مان بيشتر مي‌شد، از كجا و چرا؟ نمي‌دانم!

كم كم مسجد جامع رخ نمايان كرد و دلهره به اوج رسيد، اولين باري بود كه از نزديك زيارتش مي‌كردم

جايي را كه از خاطره انگيزترين نقاط جنگ تحميلي است و به قول مرحوم ابوترابي:

"اگر مساجد سنگرند، مسجد جامع خرمشهر سنگر مساجد است"

وارد حياط شدم، نقاشي‌هاي حماسی بر روي ديوارها خودنمايي مي‌كردند كه اوج آنها مادري بود كه بر پيكر فرزندش بوسه مي‌زد و ورود به شبستان و نماز تحيت و يادي از شهدا و نظاره آثار حداقلي باقيمانده از زمان جنگ ...

از كارون گذشتيم و به سمت شلمچه حركت كرديم و به حسينيه‌ بزرگي رسيديم كه در كنار مرز ساخته بودند.

تانك‌ها و نفربرهايي كه از آنموقع باقي مانده بودند و خاكريزها و چند سنگري كه يادآور مناطق عملياتي بودند، خودنمايي مي‌كردند

 گو اينكه سربازان عراقي را مي‌بينم كه ناجوانمردانه آمدند و اشغال كردند در نهايت وحشي‌گري و بسيجياني كه آنان را بيرون كردند و افتخار آفريدند، همه و همه از جلوي چشمانم رژه مي‌رفتند.

در حسينيه نقشه‌اي از منطقه عملياتي كربلاي 5 و شهداي بسياري كه در منطقه‌اي بسيار كوچك داديم كه مي‌خواستيم با نيروي پياده، ماشين جنگي مكانيزه آنان را از كار بياندازيم كه نمي‌دانم شد يا نشد، بگذريم.

و عكس‌هايي كه دور تا دور حسينيه بود و اوج آن  عكس همسری بود به اتفاق دختر خردسالش (حدوداً 6 ساله) كه بر پيكر مردش بود و دختر مي‌گريست و مادر بغض را در گلو فرو برده بود و من به اندازة هر دوي آنها...

آنچنان كه از شهدا

كلاً هواي شلمچه هميشه باراني است و تابستان و زمستان و گرما و سرما نمي‌شناسد

در نزديكي آنجا سنگر مرزي جمهوري اسلامي و مقابلش سنگر عراقي‌ها و ميانشان خاكريزي دوبله كه مرز ميان آن بود و درياچه ماهي و سه راه شهادت در آن طرف كانال و در داخل عراق و همه خاطرات ما از شلمچه مانده در دست عراق و خودمان را با نقشه و خاطرات خوش كرده بوديم كه كم هم نبود

به سبك اخراجي‌ها چند عكسي با آثار باقيمانده انداختيم و بازگشتيم

در فرصت باقي‌مانده بازديدي از پالايشگاه عظيم آبادان و شهر داشتيم

و بوي گاز که در شهر به مشام مي‌رسيد و كپسول‌هاي گاز كه بر دوش زنان

 و به دنبال ماشين گاز دویدن!

و آب بسيار بد مزه و شور و..

از خاطرات تلخ ما از سفر آبادان بودند كه راننده ماشين مي‌گفت كه سه سال پيش آمدند و قول حل مشكل آب و گاز را در يك سال آينده دادند و گفتند اگر نشد گوش وزير را ...

و حل نشد

 و شما نپرسيدكه چرا جمعيت شهر قبل از انقلاب حدود نيم ميليون نفر بوده و حالا فقط 000/250 نفر است

و نپرسيد كه در محاصره آبادان چه به خانواده‌ها گذشت كه زنان با پاي پياده در گرماي 50 درجه از بيابان‌ها به عقب برگشتند و مردان به دفاع پرداختند و زنان در راه تلف شدند و مردان در جنگ به شهادت رسيدند و ...

و نپرسيد كه حالا دريغ از يك پارك ساده كه در حاشيه خيابان مي‌نشينند و دريغ از ...

و آن همه قولي كه داده‌ايم و وعده‌ها كه مي‌دهيم

در مدرسه راهنمايي دخترانه وارد كلاس بچه‌هاي سوم شدم

اجتماعي داشتند و درسشان حول و حوش راهنمايي و رانندگي بود

يكي از همراهان پرسيد: بچه‌ها ويژگي آبادان؟ و بچه‌ها گفتند پالايشگاه نفت

و آن يعني؟  و بچه‌ها گفتند توليد ثروت

و به كجا مي‌رود؟ و بچه‌ها يكصدا گفتند به تهران و نزد شما و سهم ما آب شور و هواي گرم و بوي گاز و فقر و فلاكت است.

و پرسيديم راه برون رفت آن؟

و گفته شد شايد اگر درس بخوانيم

و كار دست ما بيافتد

بتوانيم فكري براي خودمان بكنيم.

موافقم شايد درس بخوانند برايشان خبري شود

ولي آيا كار دستشان مي‌افتد

و اگر افتاد چه؟

مگر تا بحال كار دست كسي نيافتاده؟

آنها در روياي كودكانه خود بودند

و بوي گاز زير دماغشان ولي سرمست در آرزوي شيرين آينده

راستي اگر بزرگ نمي‌‌شديم

آن شيريني شايد هميشه برايمان مي‌ماند، شايد

و اين بود كه با اصرار به مسئولان شهر گفتم

شما روي آموزش و پرورش شهر سرمايه‌گذاري كنيد

روي آموزش مديرانتان

روي آموزش معلمان

روي جذب افراد قوي و نگهداري آنها

كه شايد نسل بعدي شما خودكفا شود

و شايد از مديران پروازي مستغني شويد

و شايد اتفاقي هم براي شما بيفتد

و مثال آن را داريم

همچو يزد، همچو اصفهان و همچون تك و توك چند شهر ديگر.

27/7/87

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 6:40  توسط حميدرضا زرين  | 

شنبه 20 مهر

بهانه‌اي داشتم براي مسافرتي يكروزه به تبريز به اتفاق دوست عزيز جناب آقاي بهي‌زاد

قرارمان آن بود كه دبيرستاني دخترانه را كمك دهيم در اداره مدرسه‌شان كه البته خودشان از مدت‌ها قبل و به اصرار و به تهيه بليط هواپيما و ساير ملزومات ما را دعوت كرده بودند و الّا ما خودمان چنين گماني از خود نداشتيم!

صبح خيلي زود آقاي بهي‌زاد من را برداشت و رفتيم فرودگاه

در سالن انتظار يكي از بچه‌هاي مدرسه سروش را ديدم 

32 ساله و از شاگردان قديم،صادقی فوق ليسانس عمران داشت و براي بازديد از مراحل ساخت سد شهيد مدني عازم تبريز بود!  همچو ما صبح عازم بود و عصر دو ساعتي زودتر از ما باز مي‌گشت!

كاش شما هم قدر درس خواندن را بدانيد

گرچه او ليسانس خود را از دانشگاه آزاد گرفته بود ولي با اراده‌اي مثال زدني و با كَلي كه با يكي از هم دوره‌اي‌هاي دانشگاه تهرانش انداخته بود، رتبه 200 فوق ليسانس را آورد و در تربيت مدرس فوق خواند و ...

بگذريم، در تبريز منتظرمان بودند و به مدرسه‌اي رسيديم بهارستان نام از آنِ خانم موسوي و از قضا از مدارس مطرح تبريز و از ما مي‌خواستند كه به حل مشكل پيش‌دانشگاهي آنها كمكي كنيم.

صحبتي با خودشان و جلسه‌اي مفصل با مدير و معاونان و سپس جلسه‌اي هم براي بچه‌ها و صحبت از برنامه‌ريزي و همچنين ايجاد انگيزه و نهايت آموزش مختصري به مشاوران مدرسه و در اين بين هم فرصتي بود براي ديدن يك دوست قديمي

هم دوره‌اي سال‌هاي دبيرستان مفيد و هم رزم در جبهه دكتر آذرمي كه از قضا 15 سالي است كه در تبريز به سرويس دهان خلق مشغول است (دندانپزشك است)   

آخر از بزرگي پرسيدند: اهل كجايي؟  و با قدري تأمل گفته بود: هنوز زن نگرفته‌ام

. و او گرفته بود .. تبريزي

اين آقاي آذرمي از بچه‌هاي ناز تجربي مدرسه بود كه شبي به يادماندني را با هم در عمليات كربلاي 5 گذرانديم.

آنجا كه در سه راه شهادت آتش وحشتناك بعثي‌ها زمين گيرمان كرده بود و به زحمت سنگري يافتيم كه جعبه‌اي بر عكس در كف آن بود، آن را برداشتيم كه استراحت كنيم، تا نشستيم نرمي زمين و بوي تعفن ...

آري دستشويي صحرايي بود و پس از مدتي ميان امنيت در دستشويي و خروج در زير آتش سنگين، دومي را انتخاب كرديم، هر دو با هم و بدون ذره‌اي شك در دل!

در آن جهنم مي‌دويديم كه صداي امدادگر را شنيدم و به سنگري رسيدم. دو نفر در آن و يك پاي از زير زانو قطع شده ...

و مي‌دويديم كه خمپاره‌اي نزديكمان خورد و سوزشي مختصر در پا و ...

و باز مي‌دويديم و در آن جهنم سنگري پيدا شد و تا در آن نشستيم، صدايي بلند شد كه امدادگر

و از قضا ويا که از شانس بد ... چه عرض كنم من و دكتر امدادگر بوديم و بايد يكيمان از سنگر به زير آتش باز مي‌گشت و اشاره‌ام به همين جاست كه تا من تصميم بگيرم او رفته بود ...

هوا كه روشن شد، از شدت آتش كاسته شده بود و من او را پيدا كردم، تركشي بر ران و ناتوان از حركت كه خود شجاعت شب قبل را در بدن به يادگار داشت

زير بغلش را گرفتم و به آرامي شروع به حركت كرديم، خطر خمپاره در كمين و شايد براي حفظ جان جفتمان تصميم گرفتم كولش كنم، روي كولم بود و مي‌دويدم تا به نزديكي آمبولانس رسيديم،

فقط مجروح‌ها را مي‌بردند و من نگران امير كه بودم! نفهميدم كه چگونه شد كه من را زودتر از او سوار كردند! و خواستم كه او را هم جا نگذراند.

 و آمبولانس ما را به كنار آب و قايق‌هاي امدادي رساند و آنها هم اين دو مجروح! را به آنسوي آب... و آمبولانس ديگري مارا از خط جدا كرد و به بيمارستان صحرايي برد، بيمارستانی در زير دشت و چه سازه و چه عظمتي و امير را به دكترها سپردم و خيالم راحت شد.

و حال او را ديده بودم پس از سال‌ها، لنگي زد و ياد جراحتش افتادم

گفتم هنوز پات مي‌لنگد. و چند ساعتي را كه با هم بوديم نلنگيد!

 از همه جا گفتيم چه زود گذشت و خداحافظي و همه سختي اين سفر به اين ديدار ساده شد.

و خاطره‌اي ماند شيرين همچون عسل

آمديم فرودگاه و با پروازي بس پر تكان رسيديم به تهران، حدود 8:30 در منزل بودم خوشحال و آرام.    

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 14:35  توسط حميدرضا زرين  | 
چند سالي است كه بنا گذاشته‌ايم جلسه اهداي كارنامه پايان سال حالت جشن داشته باشد

ميزبان بچه‌ها باشند و برنامه‌ريز هم،

و به جاي سخنراني و تذكر، به شادي و تقدير و تفريح بگذرد.

ولی اتفاقي كه مي‌افتاد چيزي بود بين اين دو

ميزبان بچه‌ها بودند به پشتيباني مدرسه!

و برنامه مال آنان بود منتهی مختصر و آميخته به سخنراني مسؤولان مدرسه

و امسال شايد در اين سير چند ساله به نقطه‌اي رسيديم كه قابل توجه و روحيه‌بخش بود و آن اينكه نه تنها برنامه‌ها از آذين سالن و توليد محتوا و اجرا تا پذيرايي، همه و همه زحمات بچه‌ها بود (اينكه هزينه پذيرايي را هم خود بچه‌ها تقبل كرده‌ بودند)

بلكه كيفيت و محتواي برنامه‌هاي ارائه‌شده از سالهاي قبل قوي‌تر و زيباتر بود

همراه با نوآوري مانند اهداي گل به مادران كه بسيار زيبا و دلنشين بود

در واقع ما و اولياء همگي‌ مهمان بوديم

و تنها زحمت مدرسه آماده‌سازي كارنامه‌ها بود و بس

از آنجا كه بواسطه مشغله در تمام لحظات در جلسات حضور نداشتم از ذكر جزئيات پرهيز مي‌كنم شايد نام بعضي‌ها ناگفته ماند

و از مقايسه هم

 گرچه ساماندهي و اجرا در بعضي قسمت‌هاقوي‌تر كه مشهود بود.

ولی آنچه مهم است اينکه ميبيني

رشيدی بچه ها را

و محبتشان را هم.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 13:19  توسط حميدرضا زرين  | 
جلسه باشكوهي بود شايد بخاطر
1) حضور فراوان بچه‌هاي دوره13چند ساعت مانده به كنكور،  همگي آمده بودند كه با هم قراري بگذارند كه براي هم دعا كنند و فردا در كمال آرامش و خونسردي آزمون خودشان را پشت سر گذارند.
2) تعداد زياد معلمان از معلم راهنماي سالهاي راهنمايي تا معلمان راهنماي چهارسال دبيرستان و تعداد بسيار زيادي از معلمان كه بيانگر علاقة ميان معلمان و شاگردان و توجه به سرنوشت آنان و ايجاد نشاط و روحيه براي آنان است. حضور آقايان بهي‌زاد ـ خرم‌نژاد ـ حيدري ـ رهبر ـ فوم ـ مجدآرا ـ ظفري ـ كلانتريان ـ سلطاني ـ رهنما ـ پوررضا ـ شمس‌خو ـ معدن‌نژاد ـ صالحي و خودم را در آن جلسه به ياد مي‌آورم، شايد كس ديگري هم بوده كه به ياد ندارم.
3) سخنان خوب و اثرگذار جناب آقاي بهي‌زاد كه روش‌هاي ايجاد آرامش را به ما مي‌آموخت و تجربه‌هاي سالهاي قبل را منتقل مي‌كرد
4) نشاط حاكم بر جلسه كه قبل از آنكه حاصل تلاش سخنرانان باشد به آمادگي دانش‌آموزان و روحيات آنان و جمع با صفا و صميمي آنان باز مي‌گشت.
5) توسل و دعا و مناجاتي كه داشتند
....
به اميد موفقيت همة عزيزان دوره‌ي 13

و با تشکر از امیدخان رسولی میزبان جلسه.


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 16:12  توسط حميدرضا زرين  | 

روز معلم امسال حال و هواي ديگري داشت، چرايش را نمي‌دانم ولي متفاوت بودنش برايم مشهود بود.

شايد بخاطر كليپي كه ساختند و من دير آمدم و نديدم ولي همه مي‌گفتند كه: جايتان خالي

شايد بخاطر حال نوشته ی  خاكسار كه در غياب من خواند و هنوز نشنيدم ولي تعريفش را چرا

شايد بخاطر حضور مرتب و دسته‌جمعي بچه‌هاي پيش‌دانشگاهي،

 چرا كه بعد از دروه 8 كه بچه‌هاي پيش حضور فعال داشتند و آقاي علي مهدوي  با آن نثر دلنشين خودش خصوصاً متن معرفي آقاي ولي و آقاي خرم‌نژاد مجلس را تركاند!

ديگر بچه‌هاي پيش‌دانشگاهي در مجلس حضور پررنگي نداشتند،

 آخردرس و كنكور مجال همه‌چيز را مي‌گيرد

حتي مجال نماز جماعت را چه برسد به روز معلم و مراسم تقدير!

و شايد بخاطر تئاتر دلنشين و پر از محبت بچه‌هاي دوم كه چه زيبا تمام كردند و آمدند و گل‌ها را در انتهاي سالن به معلمان دادند، جايتان خالي چقدر خنديديم يا بهتر بگويم چقدر بهمان خنديدند و دل كسي نشكست و اين هم هنري است بس عظيم.

و شايد بخاطر حضور خوب معلمان و همكاران كه علاقه‌اشان به مدرسه را مي‌رساند.

و شايد تشويق خوب بچه‌ها.

و ادبشان در سالن

و حضور گرمشان

و دعوتنامه‌هاي خوبي كه دادند خصوصاً اول‌ها و دوم‌ها

و دغدغه‌هايي كه داشتند

و مي‌ديدم

و شايد خيلي چيزهاي ديگر

نمي‌دانم ولي آنچه ميدانم آنكه روز معلم خوبي داشتيم دستشان درد نكند جايتان خالي.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:0  توسط حميدرضا زرين  | 
اولين ‌باري كه قرار بود در شوراي دبيرستان مفيد2 شركت کنم يادم است ساعتي را در دفتر نشستم تا جناب آقاي دكتر بيايند و به اتفاق ايشان به شورا بروم.
در شورا تقسيم وظائف مي‌شد،
هنوز كادر سال بعد بسته نشده بود .
 پس از انتخاب مسئوليت‌ها،
آنچه خالي مانده بود معاون آموزشي دبيرستان بود.
البته آقاي دكتر دوست داشتند من معلم راهنماي سوم باشم كه اگر اين اتفاق مي‌افتاد معلم راهنماي دوره هفت در سال سوم مي‌شدم،
لكن آنچه در تقدير ما بود، معاونت آموشي مدرسه بوده.
ليست دروس معلمان مدرسه را به من تحويل دادند و به اتفاق به مسافرت مشهد رفتند (در اردوي مشهد دبيرستان مفيد2)
و من ماندم در مدرسه با يك ليست كه كلي از درس‌هاي آن فاقد نام معلم بود و بايستي در مدرسه‌اي كه معلمان آنرا نمي‌شناسم،
شروع كنم تماس گرفتن و خود را معرفي‌كردن و وقت گرفتن و براي دروس خالي هم معلم پيداكردن
كه البته يادم مي‌آيد كه چون با معلمان منطقه آشنا نبودم، يا از دوستان كمك مي‌گرفتم
مثلاً جناب آقاي اژدري كه با راهنمايي جناب آقاي صميمي دعوت شدند
و يا از دوستان مفيد1 كمك مي‌خواستم
مثل آقاي كاظم اسكندري كه براي درس فيزيك3 دعوت شدند.
بهرحال تا دوستان از مسافرت مشهد بيايند، برنامه بسته شده و در اولين شورا پس از آن ارائه شد.
حال كه كار تابستان در يك هفته انجام شده، قاعدتاً ما بيكارشده بوديم
و بيكاري هم معلوم است كه امر مناسبي نمي‌باشد!
به فكر تغييرات در مدرسه افتاديم.
آنموقع‌ها تمام قسمت اداري و اتاق معلمان و اتاق كادر مدرسه در قسمت اداري فعلي خلاصه مي‌شد
و اتاق فعلي معلم راهنماي سوم در آنموقع محل تايپ و تكثير بود.
با تخريب ديوار حائل آن اتاق با محوطه جلوي نمازخانه و ايجاد درب ورودي،
كادر مدرسه را به آن اتاق انتقال داديم.
يادم مي‌آيد كه در اتاقِ جناب آقاي فوم در آن موقع، معاون آموزشي و معلمان راهنماي اول تا سوم حضور داشتند و در اين ميان ملاقات اولياء و مشاوره دانش‌آموزان را هم اضافه كنيد.
تازه اين شرايط از شرايط قبل بهتر بود!

تابعد ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 9:52  توسط حميدرضا زرين  | 
مرداد ماه 1379، جناب آقاي دكتر دانش با بنده مطرح فرمودند كه آيا به دبيرستان مفيد2 ميروي؟
و من فوراً و بي درنگ گفتم: نه!
آخر در سال 72 يك سالي در اين مدرسه تدريس كرده بودم و مي‌دانستم كه از منزل ما بسيار دور است
و قطعاً دچار مشكل خواهم شد لكن ايشان از من خواستند كه روي موضوع فكر كنم و سريعاً پاسخ ندهم،
من هم چند روزي مشغول شده و دلايل خود را مرتب كردم،
حدود 13 دليل براي خودم پيدا كردم كه به دبيرستان مفيد2 نيايم
و البته يك دليل براي آمدن و آنهم اينكه از من خواسته‌اند!
             و عسي ان تكرهوا شيئا و هو خير لكم
پس از چند روزي، مجدداً جناب آقاي دكتر دانش را زيارت و با ايشان طرح موضوع نمودم و تصميم را به عهده ايشان گذاشتم.
قاعدتاً انتظار من معلوم و تصميم طبيعي هم مشخص است.
يادم است چند شب بعد از آن، با من تماس گرفتند و گفتند كه شما را در شوراي بالا معرفي كرده‌ايم!
از فردا تشريف بياوريد بالا !!
ما هم چند روزي اجازه گرفتيم و اردوي مشهد دبيرستان مفيد1 را برگزار كرده
و پس از آن به بالا ملحق شديم.


+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 8:28  توسط حميدرضا زرين  | 
نام ؟ حميدرضا زرين دوره 6 دبيرستان مفيد1

تحصيلات؟
كارشناس مهندسي برق گرايش مخابرات از دانشگاه صنعتي شريف

سابقه خدمت در آموزش و پرورش؟ از سال 1367 تا به حال

سابقه حضور در كدام مدارس ديگر را داشتيد؟

دبيرستان مفيد1، دبيرستان امام صادق(ع) دبيرستان سروش منطقه 3،
دبيرستان فتح شاهد منطقه 3، دبيرستان روزبه منطقه 3 ، دبيرستان دخترانه ي مشعر، دبيرستان هاي پسرانه و دخترانه نخبگان شهر زاهدان و . . .  

سابقه ي کار در مفيد ؟ از سال 1365 الي 1369 كار در دبيرستان مفيد1
و از مهر 1369تا به حال تدريس

ورزش مورد علاقه ؟ كوهنوردي - فوتبال

از چه خصلت اخلاقي خوشتان مي‌آيد ؟ 
لوطي منشي و  صداقت

فعاليت مورد علاقه ؟ 
تفكر و حل مساله

در دبيرستان مفيد1 كدام معلمي بيشترين تاثير را روي شما گذاشته اند؟
جناب آقايان مظفري نژاد ، خدا بخش، شكيبا، رفيعي و ظفرقندي

فکر مي کنيد چند سال ديگر در مفيد هستيد ؟
نمي دونم. مفيد باشم، در مفيدش فرقي نمي كنه !

آيا تلويزيون مي‌بينيد ؟ بله

برنامه ي مورد علاقه ؟ برنامه اي كه حتماً دنبال كنم، فقط اخبار

وجه تمايز مفيد با ديگر مدارس؟ فضاي سالم تر

با تنبيه موافقيد يا تشويق ؟ هر دو لازم است ، ولي تشويق بر تنبيه مقدم است.

بهترين مکان مدرسه ؟ كلاس درس

فکر مي کنيد سخت ترين کار معلم راهنمايي چيست ؟ از خودشان بپرسيد.

فکر مي کنيد سخت ترين کار مديريت دبيرستان مفيد 2 چيست ؟
مگر كار ساده اي هم دارد؟

حستون تو هفته ي شهدا چيه ؟
بعضي وقت ها افسوس



جو مفيد2 را چگونه مي بينيد؟
خوب

انگيزه تان از كار كردن در مفيد ؟  بار مسير خورد

به نظر شما يك دانش آموزي مفيدي چه ويژگي هاي دارد؟
سالم و سخت كوش و هدفمند

در مورد هر يك از عناوين زير يك جمله بگوييد: 

دوره ي13) گرم و صميمي
دوره ي14) تلاشگر
دوره ي15) دوست داشتني
دوره ي 16) شيرين

پيك مفيد) جذاب و خواندني

موفق‌ترين فرد دبيرستان را چه كسي مي‌دانيد؟ چر
ا؟ جواب نمي دهم!

هموارترين راه براي رسيدن به هدف چيست؟ 
راه هموار سراغ ندارم !!!

دغدغه تون؟ 
موفق بودن

نظرتان راجع به نشريات و تابلوهاي مدرسه؟ بهتر شده

بهترين كتابي كه خوانده ايد؟ اخيراً "خسي در ميقات" ( اثر جلال آل احمد )

با توجه به اينكه شما امسال تشرف به خانه حج هم داشتيد از حج برايمان بگوييد.
تا جوانيد برويد.

با توجه به اينكه در ايام دهه فجر هم هستيد يك نكته كوتاه از ان ايام برايمان بگوييد. رهايي، امكان پرواز

با توجه به اينكه شما در دوران دفاع مقدس هم به همراه بعضي از همدوره‌اي هايتان بوديد مطالبي برايمان بگوييد.
جبهه: مكاني متفاوت، دور از گناه و مملو از معنويت

فيلم مورد علاقه؟ 
محمد رسول الله

بزرگترين آرزويتان چيست؟ 
شناخت بهتر

نظرتان راجع به موسيقي چيست؟ 
خوبش خوبه، زيادش نه

آيا خودتان را فرد موفقي مي دانيد؟ خير

بزرگترين عامل موفقيت؟ 
هدفمندي و تلاشگري

توصيه تون به بچه‌ها ؟ 
الان وقتشه

بزرگترين نقطه ي قوت مدرسه؟
 كادر و معلمان



بزرگترين نقطه ي
ضعف مدرسه؟ همان  
ماهي از سَر گنده گردد ني زِ دم

چه راه حلي براي رفع مشكل پيشنهاد مي كنيد؟ حفظ ، آموزش ، ارتقا ، جابجايي

جهادي مفيد 1 و 2 را چگونه مي بينيد ؟ كاملاً متوسط

نظرتون راجع به فرهنگ نقد و انتقادپذيري در مفيد چيست؟
گوشهاي بزرگي داريم، ولي بچه ها كمتر انتقاد مي كنند.

سخت ترين لحظه سفر جهادي چه موقعي است ؟ لحظات آخر

شيرين ترين خاطره دوران مديريت در دبيرستان ؟زياد است ... احساس موثر بودن

تلخ ترين خاطره دوران مديريت در دبيرستان ؟ هنگام نتيجه نگرفتن

وضعيت فرهنگي جامعه را چگونه مي بينيد؟ نگران كننده

چه راه حلي براي رفع اين مشكل پيشنهاد مي‌كنيد؟ تكيه بر جاي بزرگان نتوان زد به گزاف

اگر شرايطش مهيا مي شديد دوست داشتيد وزير كدام وزارتحانه مي شديد؟ فكر نكردم ،
بدرد اين كار هم نمي خورم ، از من گذشته

 علم بهتر است يا ثروت؟ مگر شما نمي دانيد

 از منظر شما بزرگترين ايراد بچه هاي مفيد چيه؟
يك زماني غرور و عدم كار تيمي ، الان عدم كار تيمي و پر نبودن

درستان چطور بود؟ خوب

اگر ناراحت بشويد اولين كاري كه مي كنيد چيست؟ 
اينكه تصميم نگيرم، گرچه سخت است.
 

 وقتي دلتون مي گيره چه مي كنيد؟ چه بگويم

يك بيت شعر؟

به طواف كعبه رفتم به حرم رهم ندادن

كه تو در برون چه كردي كه درون خانه آيي

 پيك مفيدرا تا به حال چگونه ارزيابي كرده ايد؟
در 3 سال گذشته، هر سال بهتر از پارسال ؛ ولي ياد قديم نديما به خير

سخن آخر؟ 

اگر همديگر را نبخشيم . . .

چه طور انتظار داريم خداوند ما را ببخشد


و اگر حركت نكنيم . . .

چطور انتظار داريم بركتي برسد

و اگر درس نخوانيم . . .

چطور انتظار داريم . . .
  
تهيه و تنظيم: عليرضا معماري  
 


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 12:22  توسط حميدرضا زرين  | 
مدارس دخترانه هم براي خود عالمي دارند
در سال‌هاي اخير دو سه سالي توفيق داشتم تا در دبيرستان مشعر تدريس داشته باشم.
يكسال رياضي چهارم تجربي، يكسال ديفرانسيل و اين آخري هم هندسه تحليلي چهارم رياضي
يادم مي‌آيد در آن سالي كه رياضي 4 تجربي مي‌گفتم،
روزي بازرسي آمده بود كه ببيند آيا در مدرسه معلم مرد هست يا نه!
ما هم از همه جا بي‌خبر، در را زدند و به من گفتند آرام‌تر صحبت كنيد!
چند لحظه بعد در را زدند و گفتند اصلاً صحبت نكنيد
و وقتي براي سومين بار در را زدند، گفتند بازرس مي‌خواهد از كلاس شما بازديد كند
و شما بايد به نحوي البته نه از دربِ كلاس! از كلاس خارج شويد.
باقي قضايا را مي‌توانيد خودتان حدس بزنيد و شرايط دانش‌آموزان و من را.
يكسالي هم در ديفرانسيل تست مي‌زديم كه سنگِ صبور بچه‌ها بوديم
و واسطة بين بچه‌ها و مدرسه
بگذريم،
آنچه مهم است اينكه تفاوت اساسي بين مدارس دخترانه و پسرانه وجود دارد كه ناشي از تفاوت اساسي بين دخترها و پسرها است.
دخترها احساسي‌ترند و در انتقال آن موفق‌تر
دخترها حساس‌ترند و قاعدتاً زودرنج‌تر
و اين خود باعث احتياط بيشتر معلم مي‌شود كه خوب است.
دخترها با محبت‌ترند و يا لااقل در ابراز محبت تواناتر
دخترها نگران‌ترند و اين خود در ارائه كار مناسب‌تر، مشوق مهمي است.
دخترها كم‌روترند و حرف‌هاي خشن را كمتر به زبان مي‌آورند همچون زخم زبان
و يا دخترها مفهوم تشكر را بهتر مي‌فهمند
آنجا كه احساس مي‌كنند خدمتي به آنان شده است هرچند اندك و اين تشكر خود را ابراز مي‌كنند ولو با يك دستخط كه نزد ما فراوان است از امثال آن
و اين خود مهارتي است.
و امسال هم در مشعر كلاس دارم
و پانزده شاگردِ خوب و با محبت كه خدا توفيقشان دهد و خوشبختشان كند.
+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 15:50  توسط حميدرضا زرين  |