تبليغاتX
حیات

چهارشنبه 8/8/87

بچه‌هاي دوره 8 جمع بودند به بهانه جلسه هفتگي در 8/8

حسابي شلوغ بود، گويا همگي بودند

 جز چند تايي كه در خارجند، غائب كمي داشتيم شايد يكي دو نفر

معلم‌ها هم چندتايي آمده بودند

آقايان خرم‌نژاد، رمضان‌خاني،قندچی، وثوقي، فوم، فرهوش، من هم كه حاضر.

معلم‌ها خاطراتي گفتند. نوبت به بچه‌ها رسيد   

هر كدام اول خود را معرفي مي‌كردند

اقرار مي‌كنم كه نام بعضي‌ها را به خاطر نداشتم.

رشته‌شان و وضعيت تحصيلي تا بحال

اگر ازدواج كرده بودند

و از همه مهم‌تر برخي به ذكر خاطره‌اي از آن ايام

 و شليك خنده و انفجار سالن!!

هشتي‌ها به شلوغي معروف بودند

 که همان جسارت‌ها و زياده روي‌ها دستمايه‌اي براي جمع شدنمان و خوشحالي الانمان !

به تغييرات مدرسه خوردند و بهره کمتری بردند. لكن شيريني‌ها را ديده‌اند و گاهي سري مي‌زنند

الآن هم كه آن روزها گذشته، ذكرش موجب شعف حاضران و تعميق رفاقت‌هاست.

و اين هم هنري است از جواناني برومند و پر انرژي

چند وقتي بود كه اينقدر نخنديده بودم  

جايتان خالي، مهمان بوديم به صرف شام و هديه‌اي به رسم يادبود

و شرمنده مان كردند براي چندمين بار.

خدا عمر با عزتشان دهد.


 

+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 6:14  توسط حميدرضا زرين  | 
سفر جهادي سفر خودسازي است نه سازندگي
گندم را براي كاه نمي‌كارند گرچه كاه هم گير مي‌آيد
مسافرت جهادي را براي خودسازي می‌روند گرچه خانه‌اي هم ساخته مي‌شود
و شرط اول در خودسازي نديدن خود است
ديگران را به خود ترجيح‌دادن كه همين است كه اصلاً تو از خانه بروي به چيزي حدود 1000km آن طرف‌تر
و براي كسي كه نمي‌شناسيش.
شرط خودسازي، مبارزه با خود است آن خودي كه ترا در خودت فرو مي‌برد و مي‌شود نقش اول و ديگران را مي‌كند خصم كه تا با تو هستند با آناني و چون مخالفتي كنند بجوش آيي و اهانتي كني!
و البته امسال شنيده‌هاي ما از مسافرت جهادي گوش‌نواز بودند
اگر بگذريم از آن جمله‌اي كه گفت فلاني به دوره خودش پشت كرد!
كه در اين سفر اصلاً خودي وجود ندارد!
و اگر بگذريم از آن دلخوري كاذبي كه مشاركت دوره‌اي را كمرنگ كرد كه اگر خودي نباشد، دلخوری هم نخواهد بود!
و اصلاً سفر جهادي فرصت است و وظيفه ما "اغتنم الفرص"
ما بايد بدنبال فرصت باشيم و روزشمار و منتظر تا بيايد و نفسي بكشيم و بهره‌اي ببريم، گيرم نيامديم، كي ضرر مي‌كند؟
و اگر بگذريم از دودي كه در جايي به هوا رفت كه كسي نديد و اين خود بد نيست و تشكّر البته به اميد روزي كه دودي به هوا نرود
و ساير شنيده‌ها اعم از حضور و پي‌گيري و مديريت و كار موافق.
و من هم به نوبه خود خوشحال و شاد از توفيق دوستان و متأسف از جواني از دست رفته و غبطه خور به حال شما عزيزان
و اين نبوده مگر با همكاري همه فارغ‌التحصيلان عزيز و پي‌گيري و جلسات متعدد گروه مديريت جهادي كه خود شاهد بعضي از جلسات آنان بودم و مديريت تيم رهبري آقايان گازري، شمس،ملک و عطارزاده
اميدوارم نقد و بررسي سفر جهادي سال 1387، راهگشاي سفر جهادي پربارتر در سالهاي آينده باشد.
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 13:50  توسط حميدرضا زرين  | 
باهم وارد مدرسه شديم،
اونها آمدند سال اول
و من هم آمدم تبعيد!
آخر من هرگز فكر نمي‌كردم روزي مجبور شوم از آن طرف به اين طرف شهر بيايم براي كار.
صبح‌ها قبل از ساعت 6 از خانه حركت مي‌كردم كه بتوانم خودم را به‌موقع (ساعت هفت و نيم) به مدرسه برسانم.
بگذريم موضوع بحث اصلاً اين نبود.
باهم وارد مدرسه شديم
و در تقسيم مسؤوليت‌ها در شوراي دبيرستان، سهم ما شد معاونت آموزشي
و گفتيم بسم‌الله.
بچه‌هاي اول سه كلاس داشتند و حدود 90 نفري بودند،
كلاً آن سالها سيستم كلاسهاي مدرسه 2-2-3-3 بود
كه بلافاصله ما آنرا به 2-2-2-2 تبديل كرديم
و از قضا 3 كلاس اول دوره نه در سال دوم شد 2 تا كلاس
بماند اينكه اگر ما اين تغيير را نمي‌داديم خودبخود در سال سوم آنها مجبور بودند 2 كلاسه شوند!
لكن اولين خاطره‌هايمان به همين مواقع برمي‌گردد،
ابتداي سال دوم و نامه‌اي محبت‌آميز در تذكر به اين موضوع و بعد هم تابلويي و گپي و تمام.
راستي تابلوي آزاد را كه بخاطر داريد.
از بدِ حادثه با دوره نهي‌ها در سال دوم هم درس نداشتم.
و يادگرفتن اسم‌ها و ايجاد آشنايي- ناخواسته به تأخير افتاد تا شروع سال سوم،
هندسه را برداشتم تا مجالي براي آشنايي باشد.
البته تخصص ما قبل از هندسه، مثلثات بوده و حسابان
لكن هندسه سهم ما شد چرا كه هندسه كم مشتري است
چون در بهترين شرايط دانش‌آموزان كمتر مي‌فهمند و بيشتر مي‌نويسند و حفظ مي‌كنند
و نمره آوردن در آن هم قضيه‌اش قضيه‌ي توكل است و بس.
يا علي گفتيم و عشق آغاز شد ..
تازه اولين سال تدريس من با نهي‌ها و شروع آشنايي.
و تازه داشتيم اسم‌ها را كم‌كم ياد مي‌گرفتيم
و الحق و الانصاف بچه‌هاي با استعداد، مؤدب و دوست‌داشتني .

و كلاس براي من كلاس خوب و لذت‌بخشي بود.
و خودم فكر مي‌كردم كه مؤثر هستم و برخي از بچه‌ها هم!
البته ، آن سال مصادف شده بود با رفتن عده‌اي از دوستان از دبيرستان به دلايل مختلف.
و وضعيت فضاي مدرسه بدون آنكه قصد آنرا داشته باشيم متشنج شده بود.
يادم مي‌آيد تابستان سال 69 كه مي‌خواستم از دبيرستان امام صادق (ع) بروم،
يك بعد از ظهري گفتم كه از فردا نمي‌آيم و تمام شد گرچه سخت بود
و سال 76 هم از دبيرستان سروش به همين سادگي بيرون آمدم
و بچه‌ها اصلاً نفهميدند كما اينكه هنوز هم نمي‌دانند كه بين من و مدرسه چه گذشته و چرا رفتم.
كما اينكه تابستان سال 74 هم از مفيد1 كاملاً جدا شده بودم،
باز هم بي‌هيچ حرف و حديثي كه به گوش بچه‌ها برسد.
اقلاً در سنِ كم خودم سه بار سابقه جداشدن از مدرسه را داشتم و بچه‌ها كمتر آسيبي نديده بودند.
آخر بچه‌ها گناهي ندارند،‌
اگر آدم بزرگ‌ها نتوانند باهم كار كنند، خوب محيط كار خود را عوض مي‌كنند،
نبايد بچه‌ها را پريشان خاطر كرد،
اين اصل ساده‌اي است كه براحتي خدشه‌دار شد و آرامش بچه‌ها بهم خورد
و مسائلي اعم از حدس و گمان و پيش داوري و تحليل (اگر نگويم تهمت و افترا) مطرح شد.
اين فضا بچه‌هاي دوره نه را آفت‌زده كرد
و قطعاً كم‌تجربگي من و دوستانم در اين شرايط باعث طولاني‌تر شدن قضايا شد
و رابطه‌اي را كه مي‌رفت شكل صحيح و مناسبي پيدا كند به بيراهه كشاند.
عينك‌ها تيره و تحليل‌ها سياه شد
و هر چيزي، منفي و تار ديده مي‌شد كه
« الحب يعمي و يصم »
و « البغض » نيز به همچنين.


شروع سال چهارم به سربازي دوستان عزيزم آقايان فوم و معصومي‌نژاد تلاقي پيدا كرد
و رفتن جناب خرم‌نژاد به صداوسيما كه البته ايشان از سال قبل و شايد هم زودتر ميخواستند كار اصليشان مدرسه نباشد و بخاطر ما يكسالي هم به تاخير انداختند!
و خالي‌شدن مدرسه و تنها ماندن من و آنهمه كار.
از پي گيري كار پيش دانشگاهي ها و حضور در كلاس مشاوره ي آنان تا.....

راستی یاد کلاس مشاوره ها به خیر. ...

آن سالها فشار و حجم كار (با توجه به غيبت و تعويض دوستان) از يك طرف و حرف هاي مختلف و بي حرمتي ها - سالهاي سختي را رقم زدند كه براي مني كه: نه پي شوكت و جاه آمده بودم- تحمل ناپذير مي نمود.
كه گذشت.
قاعدتاً بچه‌هاي دوره نه هم دو ماهي سايه معلم راهنما را بالاي سر خود نداشتند.
تازه آقاي فوم وقتي هم بر مي‌گشت سال اولي بود كه معلم راهنماي پيش‌دانشگاهي مي‌شد.
و اين با غيبت‌هاي گاه و بيگاه معلمان نيز همراه ‌شد.
بايد به بچه‌ها حق داد كه نتوانند تحليل درستي از قضايا داشته باشند
و نسبت به كاستيها معترض.
البته نتايج كنكور بچه هاي دوره نه هم بنابر آمار موجود از بهترين نتايج مدرسه تا زمان خودش بوده.
آخر بعضي وقتها فقط كمبودها ديده ميشوند

يا فقط كسانيكه معترضند حرف ميزنند!

و بقیه هم وقتی سر ما پائین است موافقت می کنند.

نهي‌ها يادشان است ما هم در انتهاي سال بخاطر همه مشكلات پيش‌ آمده، در حضور آقاي فوم از آنها عذرخواهي كرديم.
خلاصه سعي خودمان را كرديم و نتيجه‌اش اين شد،
خوبش بخاطر همكاري بچه‌هاو زحمات همكاران و بدش از بي‌عرضگي من.
هرچه بود گذشت و آنچه براي من مانده مقدار زيادي دلواپسي كه آن دنيا جوابگو خواهم بود يا نه،
و يك تجربه

و شايد هم از دست دادن فرصتها !

تا چطور نگاه كني.

امسال كه به مكه رفته بودم مدام بر و بچه‌هاي خصوصا فارغ التحصيل در ذهن من مي‌آمدند
و ضمن آرزوي توفيقشان و دعا براي سلامتييشان از خدا مي‌خواستم ...
بماند.

سربلند باشيد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 12:47  توسط حميدرضا زرين  | 

ضرورت ارتباط فارغ‌التحصيلان با هم

1- احساس عاطفي قوي به خاطر داشتن خاطرات تلخ و شيرين بسيار در بهترين ايام زندگي يعني ايام پر شور جواني كه مرور آن باعث نشاط روحي خواهد شد.
2- احساس نزديكي فكري با خيلي از آنان
3- احساس اعتماد متقابل
4- ...
بنابراين مي‌توانيم با خيلي ازآنان دوست بوده و براي خيلي از آنان دوستان خوبي باشيم.

ثمرات اين رابطه:
1- حفظ و ارتقاء روحيات و خلقيات مشترك
2- زمينه‌سازي براي ايجاد روابط كاري و صنفي و فرهنگي و ...

وظيفه
برقراري بستر ارتباط از طريق:
1- نشريه كه مفصل باشد و دوره‌ها صفحه و مطلب داشته باشند، مصاحبه با معلمان ـ اخبار مدرسه ـ اخبار فارغ‌التحصيل‌ها
2- وب سايت مفصل‌تر از نشريه همراه با عكس هاي مختلف
3- تشكيل جلسات ماهانه يا دو ماهانه همراه با سخنراني كه به ديد و بازديد هم مي‌انجامد.
4- مسافرت جهادي
5- انجمن خيريه
6- هيئات فارغ‌التحصيلان
7- مسابقات ورزشي فارغ‌التحصيلان (جام دوستي)
8- مسافرت مشهد فارغ‌التحصيلي
9- گروه كوهنوردي و برنامه‌هاي مرتب كوهنوردي و تأسيس اتاق كوه
10- ساخت يك مجموعه ورزشي كه فارغ‌التحصيلان بتوانند با كارت شناسايي از آن استفاده كنند.
شامل استخر، زمين بازي و ...
11- ...

هزينه ها:
اگر مدرسه درصدد تثبيت و ماندگاري زحمات خود است مشاركت كند.
و اگر ارتباط با دوستان مفيدي براي ما مفيد است خودمان دستي بالا بزنيم.

اجرا:
تفكري منسجم مي‌توانست اين زيرساخت‌ها را به كمك فارغ‌التحصيلان توانا و علاقه‌مند ايجاد كند لكن فعلاً كه خبري نيست،
فارغ‌التحصيلان در هر زمينه تلاشي را شروع كنند مدرسه هم پشتيباني مي‌كند
مدرسه عقب‌تر نمي‌ماند لكن خوب است فارغ‌التحصيلان، خودشان براي خودشان برنامه سازي كنند!
علاقه‌مندان به كوه ـ گروه كوه را راه بياندازند.
جهادي‌ها ـ جهادي‌ را
هيئاتي‌ها ـ هيئتي را
مشهدي ها ـ مسافرت مشهد را
نشريه‌اي‌ها ـ نشريه‌اي را
رايانه‌اي‌ها ـ وب سايتي‌ را
و ...

اگر كاري مباح باشد و براي فارغ‌التحصيلان قابل استفاده سعي در پشتيباني آن است
مگر آنكه شما آنقدر سريع بدويد كه ما جا بمانيم.
به اميد آن روز.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 15:51  توسط حميدرضا زرين  | 
خيلي شلوغ و پر سر و صدا، شايد هم خيلي با نشاط،‌ در كنترل كلاس براي اولين بار در زندگيم مشكل داشتم و كلافه مي‌شدم.

 

براحتي با هم حرف مي‌زدند و شايد گاهي هم شيطنت

حواس‌ها كمتر متوجه درس بود، آنهم درس هندسه كه وقتي همه‌ي حواست جمع است چيزي نمي‌فهمي!

كلاس هم نامرتب، كثيف، با نيمكت‌هاي بي‌نظم و همه چيز دست به دست هم مي‌دادند كه همه كلافه باشيم.

درست در سالي كه با دوره هفتيها و با حسابان در اوج بوديم، با دوره هشتيها و با هندسه در حضيض و اين خود از عجايب روزگار.

و قاعدتاً با هفتيها نزديك‌تر و از هشتيها دورتر.

اينها بود تا سال بعد كه با هفتيها كلاس نداشتم و از قضا با هشتيها هم هندسه و هم بعداً حسابان روي زمين مانده را كه هنوز نمي‌دانم در آن شلوغيِ مديريتِ مدرسه‌يِ آشفته بازارِ آن زمان و وقتِ كمِ خودم، آيا مي‌ارزيد يا نه، يادتان كه هست !

لكن حجم درس زياد شد و حجم رابطه هم، و كم كم داشتيم دوستان خوبي مي‌شديم كه دوباره به مشكل خورديم.

مشكلي كه از قضا اين بار دست خودمان نبود، كم لطفي بعضي دوستان بود و شايد هم كم تجربگي من. البته تجربه به معناي سياست، زيركي و ... كه بعضي در مقام نصيحت مي‌گويند آقا كمي سياست داشته باش كه من هيچگاه آن سياست را نداشتم.

خلاصه آب گل آلود بود و هر كس به سمتي شنا مي‌كرد.

يادتان كه هست،

انتظار درس خواندن و خوب درس خواندن هم انتظار بالايي است در اين شرايط.

خلاصه براي پيش‌دانشگاهي كم كم تيم آموزشي مدرسه را تقويت كرديم و معلمان خوبي در مدرسه مشغول شدند.

وقتي من آمدم مدرسه، يك آمار گرفتم، قديمي‌ترين معلم مدرسه (غير از كادر) 3 سال سابقه داشت و آنهم جناب آقاي ... معلمِ ... بودند يعني مدرسه بطور متوسط هر سال 50% معلمهايش را عوض مي‌كرد!

ولي اين روند داشت به تدريج تغيير مي‌كرد،

لكن ديگر كار از كار گذشته بود و فضاي دوره خيلي فضاي علمي نبود

و آنهم نتيجه‌ي كنكور

و بعدهم آشفتگي‌هاي بعد از كنكور

اما حالا كه مي‌نگرم پس از گذشت چند سالي، بچه‌ها به پختگي قابل ملاحظه‌اي رسيده‌اند و الحمدلله مشغول تحصيلات عاليه و خيلي‌ها هم در فكر فوق ليسانس

و هر وقت هم كه ما را مي‌بينند، شيريني‌ها را براي هم تعريف مي‌كنيم و از تلخي‌ها كدورت نمي‌سازيم و اين قطعاً از لطف دوستان است و اينكه در مجموع مدرسه برايمان شيرين بوده و خاطره ساز.

الآن كه به دوره 8 مي‌نگرم، احساس مي‌كنم دوستان خوبي دارم كه هر از گاه كه آنها را مي‌بينم خوشحال مي‌شوم و احساس مي‌كنم درك متقابلي از هم داريم و احساسي خوشايند

صميمانه برايشان بهترين آرزوها را دارم.
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 15:44  توسط حميدرضا زرين  | 

ورود من به دبيرستان مفيد2 مصادف شد با تدريس حسابان در كلاس سوم به بچه‌هاي دوره 7

البته جلسة اول به دعواي من و . . . و . . . گذشت و قصة جوك گفتن و لطيفه تعريف كردن،

ولي آن موضوع خيلي زود گذشت و تمام شد.

آنچه در ادامه ماند الان بيشتر به رويايي مي‌ماند دوست داشتني كه هر وقت مي‌آيد ذائقه را شيرين مي‌كند
و چون مي‌رود،

حال خوشي از خود به جاي مي‌گذارد.

شايد از نگاه من دانش‌ آموزاني گرم و صميمي كه رابطه‌اي صادقانه و دو سويه بين ما و آنها برقرار بود،

با هم بوديم و كنارهم

در كلاس،

در نمازخانه،

در محوطه،

در اردو (اصفهان كه خيلي خوش گذشت)

و در هر مكان ديگر،

جسارت و شهامت آنان در بيان نظراتشان و ادب و متانتشان كه از نگاهشان موج مي‌زد، ستودني بود

و به ياد ماندني

و جلسات هفتگي كه پر و پيمان بود همراه با توجه تام و تمامو البته مطالبي كه من مي‌گفتم

و شرمنده‌ام كه روح آنان را سيراب نمي‌كرد.

خدايا، به آنان توفيق و عاقبت به خيري عطا فرما

آمين

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 15:39  توسط حميدرضا زرين  | 
متنی که در ادامه آمده مصاحبه من با نشریه فارغ التحصیلان دوره هشت هست. از توجه و لطفشون ممنونم.

آقاي زرين، خيلي نيازي به معرفي ندارد. همه او را کمابيش مي‌شناسيم. اسفند ٤٦ در نظام آباد تهران به دنيا آمده و به قول خودش تيمناً شناسنامه‌اش را يك فروردين ٤٧ گرفتند هر چند در منزل ١٥ اسفند برايش جشن تولد مي‌گيرند. آقاي زرين سه ساله بوده که همراه خانواده به کن رفته (منطقه‌اي در مسير جاده امامزاده داوود) و همانجا هم بزرگ شده.سال ٦٢ در دوره ششم کاملاً تصادفي وارد دبيرستان مفيد شده و سال ٦٥ ديپلم را گرفته است. رتبه ٤٣ کنکور، دانشگاه شريف (سهميه منطقه ١) رشته مخابرات. 18 ـ 19 ماه جبهه بوده‌اند و از همان موقع که جنگ تمام شده، درگير مدرسه و تدريس شده‌اند.به سراغ ايشان رفتيم تا در اين شماره پرتقال کال مهمان ما باشند. اين مصاحبه، بيشتر از هر چيز درباره درس، دبيرستان مفيد، زندگي و چيزهاي ديگر است! 

آقاي زرين، دوست داريم کمي هم از دوران تحصيلتان و زماني که کوچک‌تر بوديد بدانيم.

من از پنجم ابتدايي اينکه تابستان سر کار بروم و در آمدي داشته باشم که به خانواده بدهم و کمکي به خانواده باشد، که در طول سال تحصيلي که مي‌روي سر کلاس احساس کني به خانواده کمکي کرده‌اي را تجربه کرده بودم. من از پنجم ابتدايي تابستان‌ها را کار مي‌کردم. تابستان دوم به سوم راهنمايي و سوم راهنمايي به اول دبيرستان را من در يک قنادي کار مي‌کردم، بالاخره يک بچه‌ي ١٢ ـ ١٣ ساله که در قنادي کار کند، ناخنک مي‌زند! تعطيلات سال اولي که کار مي‌کردم دستمزدم روزي ٣٠ تومان بود. قنادي‌اي که کار مي‌کردم، پايين ميدان هفت تير بود، الآن مانتو فروشي شده، نادر. آن زمان قنادي کُماج بود. من دو تا 5/3 ماه در آنجا کار کردم. ٦ از خانه حرکت مي‌کردم و ١٠ ـ 5/10 شب مي رسيدم خانه. تابستان دوم روزي٥٠ تومان بود. من اين پول‌ها را جمع کردم و 500/7 تومان شد. مي‌خواستم موتور بخرم! موتور هوندا 000/10 تومان بود. ما يک فاميلي داشتيم که به ما گفت با 500/7 تومان که نمي‌شود موتور خريد. در همدان موتور ارزانتر است و پول من را گرفت تا برايم موتور بخرد. 500/7 تومانِ من را برداشته که موتور بخرد! دو سال پيش آمده بود تهران مي‌گفت تو پولي به من قرض داده بودي و آمده بود پس بدهد! که من گفتم لازم نکرده.در دبيرستان هم سال اول به دوم در ريخته‌گري کار مي‌کردم. ماه رمضان هم تابستان بود، ما زبان روزه کار مي‌کرديم. دستمزدمان روزي ١٨٠ تومان بود. ٤ ساعت اضافه کار مي‌ايستاديم مي‌شد ٢٧٠ تومان. اين بار خودم موتور خريدم! يک ياماها١٠٠ خريده بودم که آورده بودم توي خونه! روي فرش! ولي موتور سواري بلد نبودم. به دوستم گفتم و او قبول کرد که به من موتورسواري ياد بدهد؛ که داداشمان مي‌خواست ازدواج کند. که ما هم موتور را فروختيم و خرج عروسي داداش کرديم! آن موتور را هم ما سوار نشديم.تمام مدت تحصيل دانشگاه در دبيرستان هم مشغول بودم. از رشته دانشگاهي خودم خوشم نمي‌آمد و به هر حال کاملاً در مدرسه مستقر شديم. البته واحدها را پاس کرديم و ليسانس را گرفتيم. آخه بعضي‌ها مي افتند توي اين بحث‌ها، اصلاً ليسانس را هم نمي گيرند!

علاقه نداشتيد به رشته‌تان؟

نتوانستم به برق علاقه‌مند شوم.

اولش بدون پيش زمينه رفتيد؟

آن زمان کاملاً خطا کردم، يعني اينکه تاپ ترين رشته ها برق بود، الکترونيک و مخابرات و ما هم همينطور رشته زديم. در حالي که من اگر علوم انساني رفته بودم، الآن دکتري‌ام را هم گرفته بودم؛ هر رشته‌ي علوم انساني. يا مثلاً عمران. يا اصلاً اگر مدرسه را رها مي کردم و فقط پنجشنبه‌ها مي‌رفتم و به همان برق [که علاقه نداشتم] مي‌چسبيدم، استعدادش را داشتم که در همان هم دکتري‌ام را بگيرم.

الآن به شاگردانتان مي‌گوييد که چقدر علاقه مهم است؟

تمام آن تجربيات خودمان، در مدرسه مي‌شود مبناي کار. اينکه بچه ها را با رشته آشنا کنيم، اينکه به پدر و مادر ها بگوييم بايد پشتيباني کنند بچه‌هايشان را، اينکه به بچه ها بگوييم اگر از پل رد مي‌شويد نبايد روي آن چادر بزنيد، اينکه اگر چشمه اي سر راه بود، از آن آب بخوريد و کنارش ننشينيد و رد شويد و به افق هاي بلندتر نگاه کنيد.الآن من هم مي توانم شما ها را بکشانم که تمام وقت در مدرسه باشيد، ولي اين کار را نمي کنم. اينها همه تجربه است که به کار مي گيريم.

در ادامه ي بحث تحصيلات ...

فوق ليسانس سال ٧٦ در رشته‌ي فلسفه‌ي علم شرکت کردم، بدون اينکه يک خط هم بخوانم. رياضي و فيزيک را خوب زدم، زبان نزدم، فلسفه هم نزدم؛ قبول شدم. در مصاحبه فکر کردم که "النجاه في الصدق" چيز خوبي است. يعني براي مصاحبه هم نخواندم. چند تا سوال فلسفي از من پرسيدند و هيچ جوابي ندادم. گفتند مگر نخوانده‌اي، گفتم من هيچ فلسفه نخوانده‌ام. گفتند چطور قبول شدي و ديدند رياضي و فيزيک را خوب زده‌ام. برايشان ثقيل بود که کسي را قبول کنند که اصلاً مطالعه‌ي فلسفي نداشت؛ و مرا رد کردند.سال گذشته هم در رشته‌ي مديريت آموزشي شرکت کرديم. من کلاً ٣ تا تست را بلد بودم از ٣٠٠ تا! بعد برگشتيم و بالاخره ١٣٩ تا تست را زديم؛ قبول شديم! البته در تعيين رشته، فقط تهران زديم که قبول نشديم!

از بعد از ديپلم، فقط معلمي کرديد؟

بعد از ديپلم فقط کار آموزشي کردم. ٧ سال دبيرستان سروش بودم، ٢ سال بصورت پروازي تدريس نخبگان را بعهده داشتم، ١ سال دبيرستان فتح بودم، مدرسه‌ي دخترانه چند تا بودم. ولي اينها هميشه در حاشيه‌ي مفيد بوده است. من فقط ١ سال مفيد نبودم. از ٦٧ تا ٨٥، يعني ١٨ سال معلمي کردم.

آقا جواد چند سالش است؟ کدام مدرسه مي رود؟ مفيد مي‌فرستيدش يا نه؟

جواد الآن ١٠ سال و ٤ ماه و ٥ روزش است؛ پنجم دبستان است. ٣ سال نمونه دولتي در ستارخان رفت، اذيت شد. ٢ سال هم فرستاده‌ايم غير انتفاعي. الآن تا 5/7 شب تست مي‌زنند که در ورودي راهنمايي‌ها قبول شوند! سه روز تا 5/7 کلاس تست دارد، دو روز ديگر، معلم از ٢ تا ٦ سر کلاس نگه مي‌دارد، فوق العاده! من نمي‌خواهم، ولي فضاي مدرسه اينطور است.

مفيد مي‌فرستيدش؟

اگر قبول شود؛ دوست دارد بيايد. در آزمون شرکت مي‌کند و اگر قبول شد مي‌آيد. الآن که من با شما صحبت مي کنم، کسي نمي‌داند که او سال آينده قرار است در مفيد آزمون ورودي بدهد.

مفيد١ يا ٢؟

منزلمان آنجاست. ولي اگر مفيد١ قبول نشد و مفيد٢ قبول شد، منزلمان را عوض مي‌کنيم.

ماهي چند ساعت به مدرسه اختصاص مي‌دهيد؟ کار دوم هم داريد؟

من فقط مدرسه هستم، کار دوم هم ندارم. هر روز هم مدرسه مي‌آيم.

جمعه؟

خيلي وقت‌ها پيش مي‌آيد که جلسه داشته باشيم. نمي‌خواهم بگويم زياد مي‌آيم مدرسه، ولي خودم را تمام وقت مدرسه کرده‌ام. يعني اگر بگويند ٥ صبح بيا، کاري ندارم که نيايم، اگر بگويند ١٢ شب جلسه داريم، کاري ندارم که بگويم نمي‌آيم.

حساب نکرده‌ايد که يک عدد بگوييد؟

به طور متوسط هفته‌اي ٥٠ ساعت.

صبح‌ها ساعت چند از خواب بيدار مي‌شويد؟ شب‌ها چه ساعتي مي‌خوابيد؟ ورزش مي‌کنيد يا نه؟

صبح‌ها قبل از ٦، شب‌ها هم معمولاً ١١. ورزش در جواني مي کرديم، به کوهنوردي خيلي علاقه داشتيم، بعدش فوتبال و ورزش‌هاي رزمي. از وقتي آمديم مفيد٢ همه‌ي اينها قطع شد. من 20 تا ٣٠ کيلو اضافه وزنم را در مفيد٢ آوردم.

پس با ما به شما خوش گذشته...

البته! ولي ورزش قطع شد، تدريسم هم کم شد، سرپا ايستادنم تبديل شد به پشت ميز نشستن. در مفيد١ هفته‌اي دو سه بار با بچه‌ها فوتبال بازي مي‌کردم، اينجا شرايطش نبود. پارسال صبح‌ها مي‌رفتم پارک قيطريه مي‌دويدم، ٥ ـ ٦ ماه و در اين مدت ٣٠ کيلو کم کردم.

قبول داريد جوّ مدرسه عوض شده يا نه؟ چقدر؟ چرا؟

احساس من، قديم، احساس شيرين تري بود. ولي نمي توانم اين را شاخص بگيرم، چون من هم خيلي عوض شدم، زمانه هم خيلي عوض شده. قديم، با بچه‌ها عياق‌تر بودم، با خود شما‌ها؛ تازه با شما‌ها خيلي عياق نبوديم، ولي آخرين دوره‌اي که ما باهاش عياق بوديم شما‌ها بوديد.

دوره‌ي شرتر يا با حال‌تر از دوره‌ي هشت داشتيد تا حالا؟

دوره‌ي ٨ را دوستشان داشتم ولي دوره‌اي بود که ما را خيلي اذيت کرد. منتها من که عادت نداشتم بچه‌ها اذيتم کنند، دوره ٨ خيلي به من سخت گذشت. ما هميشه روابطمان با بچه‌ها عاطفي بود، به ارتباطات تنش آميز نمي‌رسيد. من ارتباطات تنش آميز را در دوره ٨ تجربه کردم. ولي الآن که بر مي‌گردم به دوره ٨ ،‌ شيرين است؛ علت را در اين مي بينم که، با بچه هاي هشت ارتباط داشتيم، تحمل مي‌کردم تنش‌ها را. و الآن بچه‌ها‌ي دوره هشت را مي‌بينم با هم خوش مي‌گذرد. جدي مي‌گويم.

نظرتان راجع به جلسات يا نشريه‌هاي ما چيست؟

جلسه‌ي شما را ماه رمضان امسال آمدم، بهم نچسبيد. يعني تعبيري از دوره‌ي هشت دارم، متلاشي شد، زود پاشيد از هم، بچه‌ها زود فاصله گرفتند از هم؛ عده‌اي رفتند سمت سيگار و عده‌اي حتي سمت رابطه با جنس مخالف و پارتي و... . بعد هم در دوره‌هاي ديگر، اين افراد، اقليتي بودند، که آنها محوريت دوره نبودند؛ ولي الآن در دوره‌ي هشت محوريتي وجود ندارد. يعني جمع دوره دست بچه هايي نيست که مي‌خواهند محور دوره، محور اخلاقي باشد؛ مثلاً فرض کنيد در جلسه هفتگي اگر اذان گفتند، نماز بخوانيم... معمولاً جلسات هفتگي با محوريت مفيدي و سلامت ديني پابرجا مي‌مانند. در دوره ي هشت اين احساس به من دست نداد. يعني بچه‌ها صاف صاف مي‌نشستند، صحبت‌هايي که با من مي‌کردند، صحبت‌هايي بود که بعضي از آن به دل آدم نمي‌نشيند.

نظرتان راجع به سيگار چيست؟

تجربه است. البته من اعتقاد ندارم انسان بايد هر چيزي را تجربه کند. خداوند هم نص صريح دارد که "ذلک ازکي لکم و اطهر"، البته در مورد جنس مخالف، يعني اين براي شما پاکيزه‌تر است که سراغ اين بحث‌ها نرويد. ولي ليبراليسم مي‌گويد من بايد هر چيزي را تجربه کنم و خودم بفهمم بد است يا خوب. خداوند مي‌فرمايد نرويد، ما مي‌گوييم اين بد است. اين دو استراتژي مقابل هم هستند. ما نبايد برويم سيگار را تجربه کنيم که بفهميم سيگار بد است. خوب اگر مي دانيم بد است، در و ديوار مي‌گويد بد است، بد است ديگر. لازم نيست آدم هر چيزي را تجربه کند. بله، حرفي هم هست که آدم بايد گاهي سرش به سنگ بخورد، يا اينکه آدم اگر ايزوله باشد نمي‌تواند بعداً خودش را حفظ کند و آدم بايد وارد جامعه شود؛ اينها حرف‌هاي درستي است، ولي نه اينکه برود دختر بازي کند، نه اينکه رفيق شود که بعداً بفهمد بد است. يک موقع هست آدم مي‌گويد جوان است، حالا پُکي هم به سيگار زده، نبايد دورش انداخت. اين يک حرف است. خوب بله. من رفيق سيگاري هم الآن دارم، خانه‌شان هم مي‌روم. به خاطر سيگاري بودنش دورش نيانداخته‌ام، به خاطر سيگار تنها نبايد کسي را دور انداخت. اين يک حرف است. حرف ديگر اين است که بالاخره بايد تجربه کرد؛ اين حرف غلط است. يک موقع عده‌اي مي کِشند و در آن مي‌مانند.

کدام يک از بچه ها الآن در ذهنتان مي‌آيند؟

مثلاً من رفتم شيراز، رياضي را ديدم. الآن در ذهنم هست. آمد براي ما وقت گذاشت، به ما سر زد، به ما هديه داد و... برخوردهايش يادم ماند. علي حجواني در ذهنم هست به خاطر تغيير رشته دادنش. هادي ملک را يادم هست، داشت اين تابلوي آزاد را با ما پيش مي‌بُرد؛ يک حالت آزادمنشي همراه با مختصري ديوانگي! فتحي را يادم هست، باباش تونل رسالت را مي‌ساخت. اگر فکر کنم از خيلي‌ها خاطره دارم. ميرزايي، الياس، حمزه ثابت که خيلي شلوغ مي‌کرد، شيوا، حتي مظاهري گرچه ارتباطمان با او حداقلي بود و خيلي‌هاي ديگر مثل ابراهيم و سرشار و عسگري و رفيعي و حسنوي و محمدپسيان و نيكنام و مهدوي و ... . ببخشيد اگر كسي از قلم افتاد.

از هشتي‌ها چه کساني در مدرسه فعاليت مي‌کنند يا مي‌کرده‌اند؟

ميرزايي، نيکنام کمک معلم فيزيک است، صبا مهدوي در راهنمايي معلم شده، شاهزمانيان آمد و رفت، علي کروريان دو سال در سايت کار کرد و رفت، کميل عطاران آمد به عنوان دستيار من در جلسه‌ي معلمان نشست و صحبت‌ها شد و ناهار هم خورد و فردايش گفت که نمي‌رسد بيايد!

تلخ‌ترين و شيرين‌ترين خاطره‌تان از دوره‌ي هشت را بفرماييد.


سال چهارم رفتيم ويلاي ميرفرشي در لواسان، جوجه کباب خورديم، کلي گفتيم و خنديديم، بعد رفتيم در چمن‌ها زو بازي کرديم؛ آن زو خيلي حال داد!

و تلخ ترين؟

من در هندسه جزء چند معلم برترِ تهران بودم، يعني طوري بود که مشتري داشتم و اصلاً معروف بودم. آمدم مفيد٢، به شما که هندسه گفتم، شما پس زديد، اصلاً باورم نمي‌شد، نمي‌توانستم هضم کنم. اين براي من يک شکست بود، يک خاطره‌ي تلخ. نمي‌دانم شما درسخوان نبوديد يا من آن کاري را که ارائه مي‌دادم به شما ارائه ندادم. يعني برايم يک نقطه‌ي تاريک است.

بعد سوم هم هندسه برداشتيد...

سوم هم که هندسه برداشتم، آقاي معصومي‌نژاد گفتند وقتي اسم من را خواندند جوي ايجاد شده بود و ابراز نگراني مي‌کردند. من گفتم نگران نباشيد.

خواننده‌ي محبوب شما کيست؟ آيا تا به حال آهنگ لُس آنجلسي گوش کرده‌ايد يا نه؟

باور کن نمي‌دانم از آن طرف آب حتي مي‌توانم يک اسم هم نام ببرم يا نه. مي‌خواهم واقعاً فکر کنم ببينم مي‌توانم اسمي بياورم يا نه... مثلاً... شکيلا داريم؟ اسمش را شنيده‌ام. زن است يا مرد؟ جدي نمي‌دانم.

يعني در تاکسي هم به گوشتان نخورده؟

چرا، در تاکسي اين زنه که مي‌گويند در ايران گرفته‌اند را شنيده‌ام. دي جِي مي جِيه؟ چيه؟ اينو شنيده‌ام.خواننده‌ي محبوب هم اصفهاني.

بازيگر محبوبتان کيست؟

پرستويي.

ايميل‌تان را هم مي‌خواهيم در نشريه بگذاريم اگر اشکالي ندارد.

hrzarrin@gmail.com
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 13:58  توسط حميدرضا زرين  |