تبليغاتX
حیات

مي‌گويند مسجد ملي مالزي است

 آميخته‌اي از معماري غربي ـ هندي و اسلامي

 محوطه‌اي بزرگ براي پارك ماشين نه مثل مصلي تهران با درب‌هاي بسته و ديوارهاي بلند، بلكه ورود سهل مثل پارك‌هاي تهران

 و پس از ورود بايد كفش‌ها را كند و به‌گوشه‌اي نهاد

 در تمام قسمت‌هاي  مسجد اعم از دستشويي‌ها وضوخانه حياط راهروها كنار حوض و ... بايد پاي برهنه بروي

 و مسجد كه بدون ستون است با معماري ايراني بسيار زيبا، مفروش و مردم مشغول نماز

 البته هنوز اذان ظهر را نداده‌اند

 دوستان نماز تحيت مسجد خواندند و خارج شديم.

مي‌گويند در اين مسجد ماه رمضان افطار مي‌دهند و از مردم پذيرايي مي‌شود

 و نخست‌وزير اطعام مي‌كند

و از اين قبيل حرفها

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 9:14  توسط حميدرضا زرين  | 

از بدو ورود به فرودگاه بسيار بزرگ و زيباي مالزي، چشمها خيره مي‌شوند، برخورد گرم آنان،  تسهيلات ارائه شده، سرعت عمل در انجام كارها، آسانسورهاي شيشه‌اي بزرگ كه شما را به پاركينگ منتقل مي‌كنند،‌ مشاهده اتومبيل‌هاي زيبا و مدرن، حركت در اتوبانهاي بسيار زيبا، ورود به شهر و مشاهده ساختمانهاي بلند و زيبا و مدرن، اولين مشاهدات هستند. با كمي دقت شبكه مونوريل و مترو قطار بين شهري و شبكه گسترده اتوباني، پل‌هاي متعدد و چندلايه درون شهري باز هم خود نمايي مي‌كنند، كمي دقيق‌تر مي‌شوي، تميزي فوق‌العاده شهر، پارك‌هاي زيبا، مناظر طبيعي، و از آن مي‌گذري. در ارتباط با مردم ادب و متانت آنها، گرما و صميميتشان، حضور تكنولوژي در جاي‌جاي شهر!



همه اينها و ساير مشاهدات بسيار ديگر همراه با اينكه همه اين اتفاقات خيلي سريع به وقوع پيوسته‌اند بطوري كه عمر ساختمانهاي مفيد شهر كمتر از 20 سال است شما را به يك نكته رهنمون مي‌كنند و آن اينكه حكومت مالزي راه را سريع شناسايي كرده و به سرعت در آن حركت كرده است!

 وجود يك برنامه كلان همراه با جزئيات كاملاً دقيق و مشخص. تنش‌ها و روزمره‌گيها را از بين برده و همه چيز در مدار خودش در حال حركت است.

مثلاً شما از مدرسه كه بازديد مي‌كني،  مي‌بيني كه يك برنامه جامع از طرف دولت ارائه شده حاوي همة مقررات و ضوابط اداره مدرسه از انضباطي، ارزيابي، امتيازي، آموزشي و .... دولت CD هاي آموزشي را توليد مي‌كند، كتب را در اختيار مدرسه مي‌گذارد، رايانه‌ها و امكانات مدرسه را تجهيز مي‌كند، آنهم به روز و شما به عنوان يك معلم در يك مسير كاملاً مشخص همراه با تجهيزات كامل،‌ به راحتي حركت مي‌كنيد.

 ديگر لازم نيست كه شوراهاي متعدد داشته باشيد و براي فرايند‌هاي مدرسه چارچوب و مقررات بسازيد.

يا همه مراكز خريد به صندوق‌هاي الكترونيكي توليد فاكتور مجهز‌ند، هر فروش همراه  با صدور فاكتور بوده كه توسط دستگاه‌هاي مسئول مستقيماً نظارت مي‌شود،  هم قيمت‌ها تحت كنترل است، هم اينكه شما بعنوان خريدار بايد ماليات خود را بپردازيد متناسب با خريد و هم فروشنده بايد سهم ماليات خود را بپردازد متناسب با فروش و تو اگر شاكي باشي كه چرا بايد من به دولت مالزي ماليات بدهم مي‌فهمي كه مي‌تواني فاكتورهايت را در فرودگاه ارائه دهي و سهم مالياتت را پس بگيري!

پرسيدم چطور اين اتوبانهاي وسيع و اين شبكه‌ها را راه‌اندازي كرده‌ايد؟ و گفتند شركت‌هاي بزرگ ايتاليايي و انگليسي اتوبان‌ زده‌اند و چند سالي عوارض مي‌گيرند و مي‌روند.

پرسيدم شما با مشكل كنكور چه كرد‌ه‌ايد؟ گفتند از آنجا كه شغل و درآمد مناسب براي ديپلمه‌ها موجود است، اشتياق به تحصيلات عالي خيلي بالا نيست (مثل كشورهاي پيشرفته غرب) و قاعدتاً بحث كنكور هم مطرح نيست.

در دانشگاه‌ ديدم كه دانشجويان خارجي بسيارند،‌ نگران شدم كه سطح علمي مالزي پايين باشد و آنان پيشرفت علمي نداشته باشند! گفته شد كه دولت و سازمانها، مالزيايي‌ها را بورسيه مي‌كنند تا تحصيلات عالي داشته باشند و دانشمندان و متخصصين خود را تربيت مي‌كند و گفته و شنيديم  و ديدم كه يك سيستم، يك برنامه همگاني كه همه دستگاه‌ها خود را موظف به حركت در آن مي‌دانند بر كشور  حاكم  است و اين حركت دسته‌ جمعي و اين سينرژي ايجاد شده، سرعت آنان را چنان  بالا برده كه در كوتاه مدت پيشرفته‌ترين كشور اسلامي شده‌‌اند. تا آنجا كه در سال گذشته 22 ميليون بازديد كننده داشته‌اند، تقريباً معادل جمعيت كشور خودشان و همين درآمد حاصل از توريسم براي آنان كافيست كه راحت زندگي كنند بقيه‌اش هم هيچ!


+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 11:24  توسط حميدرضا زرين  | 

سايبرجايا شهركي خصوصي است كه در نزديكي پوتراجايا توسط يك شركت سرمايه‌گذاري احداث شده، ساختمان‌هاي زيبا در كنار درچايه‌اي كه در سمت ديگر آن پوتراجايا قرار دارد.

آقاي دهقاني از معلمان سابق مدرسه در آن شهر زندگي مي‌كند كه از قضا شبي مهمان ايشان بوديم.

به اتفاق دوستان و خانواده از هتل محل اقامت به كمك شبكه مونوريل! و سپس قطار بين شهري و در نهايت اتوبوسراني خودمان را به سايبرجايا رسانديم و پس از قدم زدن در خيابانهاي زيبای آن، مقابل منزل رسيديم.

استراحت مختصر سپس براي مشاهده آتش بازي به مناسبت استقلال مالزي، از خانه خارج شديم، خانه مشرف به درياچه بود و با مختصري راهپيمايي روي سبزه‌ها و چمن به كنار آب رسيديم،

آتش بازي در آن سوي درياچه‌ و بازتاب آن روي آب درياچه، آن را زيباتر كرده بود.

بازي بچه‌ها

آسايش خانواده‌ها

و گپ و گفت‌هاي چند نفره به همراه دوستان در نسيم خنك كنار آب همراه با مشاهده آتش‌بازي شبي به يادماندني را ايجاد كرده بود.که از قضا آقای ستاری از بچه های 21 مفيد هم با همسرشان کنار درياچه بودند.

پس از اتمام مراسم، شام مهمان آقاي دهقاني بوديم. پيتزاهاي تند ماليايي!

 در كنار آقاي عباسي از معلمان سابق و فارغ‌التحصيل مفيد 1 كه در يك شركت نفتي استراليايي در مالزي مشغول به كار بودند.

صحبت گل انداخته بود و بيشتر در مورد عملكرد شركت نفتي استراليايي كه ظاهراً با يك شركت ماليايي شريك شده و پروژه‌هاي نفتي مالزيا را انجام مي‌دهند.

 گفته شد كه اين شركت با شركت‌هاي محلي در هر كشور شريك و پروژه‌هاي آن كشور را مشتركاً  انجام مي‌دهند، قبلاً  هم در تهران با يك شركت ايراني سه سال قرارداد همكاري داشته‌اند لكن آن شركت داخلي نتوانسته بود پروژه‌هاي نفتي را اخذ كند و الآن همان پروژه‌ها به همان شركت مالزيي شريك با شركت استراليايي داده مي‌شود البته با هزينه بيشتر!

هنگام خداحافظی هم اتفاقی آقايان عليزاده و علاقه مندان از فارغ التحصیلان مفید را زيارت کرديم.

انگار در ايران هستی.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 10:50  توسط حميدرضا زرين  | 

پايتخت مالزي شهر كوالالامپور يا به قول خودشان KL است، كلاً  آنها به استفاده از حروف و مخفف سازي علاقه‌مند هستند و بسيار از آن در نام بردن  اماكن و شهر‌ها  و .... استفاده مي‌كنند.

كوالالامپور يعني بين دو آب

مثل شهر خودمان در آذربايجان يعني مياندوآب

آري كوپالامپور پايتخت مالزي است و قاعدتاً پيشرفته‌ترين شهر مالزي لكن شايد بهينه سازي آن  براي يك مركز ايده‌آل مقرون به صرفه نباشد و بحث تغيير پايتخت مطرح شده  درست مثل تهران خودمان و پوتراجايا را در نزديكي KL ساخته‌اند تا در سال 2012 پايتخت منتقل شود!

شهر در اطراف يك رودخانه و درياچه‌اي بنا شده، در يك طبيعت بسيار سرسبز و زيبا

تلاش كرده‌اند كه اين شهر تلفيقي از طبيعت باشد و معماري مدرن همراه با تسهيل در مسائل اداري خاص مركز كشور و هم چنين رعايت بافت مذهبي در عين تقليد و شبيه‌سازي از بناهاي معروف دنيا!

در يك طرف رودخانه خياباني عريض طراحي شده كه در دو طرف آن وزارت خانه‌ها چيده شده‌اند. هر كدام ساختماني بسيار زيبا و متفاوت از ديگري و در انتهاي اين خيابان ميداني بزرگ و زيبا كه ساختمان نخست‌وزيري در كنار آن و مشرف بر خيابان هيأت دولت، گويا نخست‌وزير و كابينه‌اش دور ميزي نشسته‌اند كه صندلي نخست‌وزير در بالاي ميز قرار دارد.

كنار ميدان كه سنگ‌فرش است مسجد بسيار زيبا با گنبدي صورتي و با معماري اصيل اسلامي كه نيمي از آن روي آب واقع است. كمي آن طرف‌تر پلي بر روي رودخانه با آجر و خشت به سبك پل‌خواجو و سي‌و‌سه‌ پل اصفهان كه به دست معماران اصفهاني ساخته شده و در ميان درياچه جزيره‌اي كوچك و در آن كاخي كوچك كه مردم و دولت مالزي به پاس خدمات ماهاتير محمد به او هديه داده‌اند.

و در آن طرف رودخانه در دل طبيعت و ميان جنگل چند شهرك كوچك با خانه‌هايي بسيار زيبا، برخي ويلايي و برخي برجهاي بلند با سقف‌هاي سفالي قرمز رنگ كه در كنار سبزي درختان زيبائي خيره‌كننده‌اي را پديد آورده‌اند.

مي‌گويند شهر براي زندگي حداكثر 300000 نفر طراحي شده و الان 25000 نفر در شب و 40000 نفر در روز در آن زندگي مي‌كنند و در سال انتقال پايتخت بايد به 250000 در روز و 400000 در شب و نهايتاً  به ظرفيت 300000 نفر در روز خواهد رسيد.

و در تپه‌اي مشرف به شهر و در ورودي آن ساختماني بسيار زيبا، شيشه‌اي و گرد مانند شبيه استاديوم‌هاي فوتبال وجود داشت كه محل دائمي نمايشگاههاي آن است و نمايشگاههاي بسياري در آن تشكيل گرديده است.

ساعتي در پوتراجايا با دوستان در ميدان مركزي شهر و در محوطة  ساخته شده مشرف بر رودخانه قدم زديم و پس از نماز مغرب به سمت KL حركت كرديم.

و البته مشعوف از زيبائی خيره کننده شهر و برنامه ريزی بلند مدت و دقيقشان

اگر کسی برنامه را عوض نکند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 10:51  توسط حميدرضا زرين  | 

استراليا در مالزي مدرسه تأسيس كرده،  معلمان 5 ساله مأموريت مي‌گيرند و از استراليا مي‌آيند و مدير هم 10 ساله. مدير خانمي است مسن با موهاي سپيد و كوتاه و جا افتاده.

به استقبالمان مي‌آيد و ما را كه در درب ورودي مزين به كارت سفيد Visitor گشته و معرفي‌نامه‌اي در دست گرفته‌ايم به حضور مي‌پذيرد، كنار ميزي گرد در دفتري كوچك كه همچو آكواريومي از يك طرف به قسمت اداري مسلط بود و درب ورودي آن هم از همان طرف بود و از دو طرف ديگر به حياط دبيرستان براي آنكه بچه‌ها را ببيند و بچه‌ها نيز او را، موقعيتي استراتژيك و البته مناسب براي آنان كه زندگي با بچه‌ها را طالبند و نا مناسب براي آنانكه آرامش خود را دور از چشم ديگران جستجو مي‌كنند.

 فصيح  و با ادب و متانت با ما به گفتگو پرداخت، بدون پاورپوينت لكن با حوصله، گرچه  ما دير آمده بوديم و او هم جلسه‌اي از قبل تعيين شده داشت لكن تأخير ما را به رويمان نياورد و به اندازه لازم جلسه‌اش را به تأخير انداخت تا ما  دست‌خالي نمانيم.

مي‌گفت كه از چهل مليت در مدرسه‌اش درس مي‌خوانند از اول دبستان تا ششم دبيرستان يا همان پيش‌دانشگاهي خودمان.

كنكور و كلاس تست و مشكلات اين تيپي را نداشتند، آموزش همراه با آرامش، آموزش براي زندگي كردن با استرس حداقل، نمره‌ها در دست معلمان و البته  امتحاناتي كه از استراليا مي‌آمد مثل مستمر و پاياني خودمان و هر كدام مستقل از ديگري.

مدرسه همچو يك U بزرگ بود در چهار طبقه، در ميان U يك استخر بسيار بزرگ  پر از آب و زلال و تميز، در طبقه  همكف سالن چند منظوره ورزشي، مقابل ساختمان بوفه و فضاي باز آمادگي جسماني همراه با وسايل بدنسازي و در نهايت يك زمين فوتبال چمن بسيار بزرگ،  فنسي و در آن طرف  فنس يك درياچة بسيار زيبا و جنگل و كوهستان!

به اتفاق خانم مدير به بازديد از مدرسه پرداختيم،‌ اينكه خودش براي بازديد با ما آمد، و قدم به قدم به سؤالاتمان پاسخ داد، 4 طبقه را با آسانسور بالا رفتيم و طبقه به طبقه از پله‌ها پائين آمديم.

كلاسها فوق‌العاده بزرگ، بچه‌ها با ميزهاي يك نفره با صندلي جدا در وسط كلاس، در اطراف كلاس وسايل مورد نياز در كلاس موجود بود، ويدئوپروژكتور به سقف نصب، تابلوي نمايش در كلاس موجود و عكس دانش‌آموزان در قطع A5 به ديوار نصب تا شايد بچه‌ها احساس بهتري از حضور در كلاس داشته باشند.

يك كلاس بزرگ به هنر اختصاص داشت و خانمي  كه در آن زندگي مي‌كرد و تابلوهاي مختلف نقاشي كه در كلاس موجود بود. نكتة قابل توجه در مدارس مالزي حضورتمام‌ وقت معلمان در مدرسه بود بطوري كه همچو كارمندان از صبح تا ساعت تعطيلي مدرسه حضور داشتند و يا به تدريس و يا به آماده‌سازي براي تدريس مشغول بودند و يا وظائف محوله توسط مدير را پي مي‌گرفتند و از اين رو تعداد كارمندان حداقل بود و كارهاي مختلف اصطلاحاً فوق برنامه توسط معلمان جاري مي‌شد كه چون ارتباط قوي‌تري با بچه‌ها داشتند تأثير آن شايد بيشتر مي‌شد.

فوق‌برنامه چهار روز در هفته، يك ساعت بعد از تعطيلي در مدرسه وجود داشت كه نوعاً هم ورزش بود و البته كمي هم هنري و علمي و بچه‌ها موظف بودند حداقل يك روز در فوق‌ برنامه شركت كنند.

مدرسه نهايتاً 5 تعطيل مي‌شد و همه مي‌رفتند و اين مدير بود كه مي‌گفت من اگر كار داشته باشم شايد تا 6 يا 7 بمانم.

شهريه براي سال اول دبستان براي يكسال 18 ميليون تومان و براي سال آخر دبيرستان براي يكسال 5/44 ميليون تومان به پول ما، آنهم از صبح نهايتاً تا 5 براي 5 روز يا بهتر بگويم 5/4 روز چون آنها شنبه‌‌ها و يكشنبه‌ها را تعطيل هستند و جمعه‌ هم فوق‌برنامه ندارند.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 15:0  توسط حميدرضا زرين  | 

صبح روز سه‌شنبه روز دوم سفر به اتفاق دوستان عازم معبد هندوها در منطقه‌اي نزديك شهر شديم

ظاهراً حدود 125 سال قبل(عجب تاريخ كهنسالي) يك انگليسي به همراه دو هندي (آخر اينجا مستعمره انگليس بوده است) در مسير رودخانه به دنبال كشف معدن قلع بوده‌اند كه به اين غار مي‌رسند و از آنجا كه غار بسيار بزرگ و البته زيباست آن دو هندي بت‌هاي خود را در آن قرار مي‌دهند و آنجا تبديل به معبد شده تابحال.

 در ورودي آن محوطه‌اي بزرگ همراه با معبدي با خدايان بسيار براي آناني كه ناي كوهنوردي ندارند تدارك ديده‌اند لكن معبد اصلي در دل كوه است در آن بالا!

البته پله‌هايي طراحي شده كه شما را به آن بالا ببرد زياد نيست فقط 272 تا پله مرتفع و كم‌عرض كه از دو طرف هم ميمون‌ها در كمين شمايند تا هرچه در دست داريد را بربايند و نمي‌داني به جلوي پايت بنگري ـ ميمونها را بپايي يا طبيعت را نظاره كني

به راحتی پله‌ها را بالا رفتيم! و به ورودي غار بسيار عظيمي رسيديم شايد به ارتفاع 50 متر و به عمق بيش از 100 متر، در آن شروع به حركت مي‌كني معبدها ساخته شده و خدايان در آن آرام گرفته‌اند و كاهنان هندو از خدايانشان مراقبت مي‌كنند و به شما خوش‌آمد مي‌گويند.

راستي به قول بلال حبشي در فيلم معروف محمد رسول‌الله(ص) «بت‌پرستي بعضي وقتها به درستي درك نمي‌شود» مگر مي‌شود كه آنان در اين قرن مجسمه‌هاي سرد و بي‌روح را صاحب قدرت بدانند!

شايد آنرا نشانه خدا مي‌دانند و خد را همان مي‌پندارند كه ما هم

 و به قول مرحوم علامه طباطبايي برخي بت‌پرستان از آنجا كه خدا را نمي‌بينند ، نشانه‌اي ديدني را انتخاب كرده‌اند و از درون او به خدايشان وصل مي‌شوند

نه اينكه اين اشكال نيست

 لكن به آن درجه حماقت هم كه فكر مي‌كنيم نيست!

با يكي دو تايشان عكسی انداختيم و با خدايانشان هم، طرفه آنكه خدايانشان خوش هيكل نبودند بلكه كوتاه‌قامت و سنگين وزن و ...

يعني از نگاه آنان تيپ همچو مني خدايي تر از اكثر شما خوانندگان عزيزاست!

همچنان رفتيم تا انتهاي غار كه نوراني بود!

 و پس از اندكي دقت متوجه شدم كه در سقف آن سوراخي به قطر حدود 30m قرار داشت كه ظاهراً به جنگلي متصل بود و در ختان متعدد كه در ديواره آن روئيده بودند خود را نمايان ساخته بودند.

راستي جاي بدين زيبايي براي زندگي خدايان هم از سليقة خوب هندوهاست.

آقاي دهقاني هم تعدادي از بادام زميني‌هاي مزمز ايراني را كه برايش آورده بودند به ميمون‌ها هديه مي‌داد و همين بود كه ميمون‌ها را در اطراف ما جمع كرده و بچه‌ها را شادمان و ما را مضطرب كرده بود كه به خير گذشت.

راستی مجسمه بودا طلا اندود و به ارتفاع 100 متر در محوطه جلوه ی خاصی داشت.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 16:5  توسط حميدرضا زرين  | 

روز ششم نوبت به بازديد از معبد چيني‌ها رسيد خانم نانسي كه يك مالزيايي چيني‌نژاد بود توضيحات مفصلي ارائه دادند و اتوبوس هم ما را مقابل ساختماني 4طبقه پياده كرد ساختمان شبيه آن چيزهايي بود كه در فيلم‌هاي سامورايي و يا شهر ممنوعه از طريق تلويزيون ديده بوديم سقف‌هاي عجيب سفالي با گوشه‌هاي برآمده با نمايي زيبا و استفاده از رنگهاي شاد،

 در حياط مجسمه زني بود با كوزه‌اي آب در دست و سنگي مقابل پايش كه اگر بر آن به احترام و نيايش زانو مي‌زدي آبي از كوزه به رويت پاشيده مي‌شود و ترا متبرك مي‌كند!

در گوشه‌اي ديگر از حياط مجسمة مردي فربه با سرتراشيده و مسن خودنمايي مي‌كرد كه فلسفة آنرا نفهميدم

پله‌ها را بالا رفتيم تا به طبقة چهارم رسيديم در آنجا بود كه ظرف بزرگ ذغال و خاكستري بود كه زائران عود در آن قرار مي‌دادند و بوي عود آسمان را فرا گرفته بود، به رسم ادب كفش ها را در آورديم و وارد معبد شديم البته زنان چيني و فرزندانشان قبل از ورود مقابل مجسمه خدايانشان زانوزده و عبادت مي‌كردند و ما و اكثر بازديدكنندگان ديگر مشغول عكس‌انداختن

آنچه جلب توجه مي‌كرد آن كه خداي سمت چپ، خداي بخشش بود كه گناهكاران بر سرآن مي‌ريختند و سمت راستي خداي حافظ دريانوردان و آن وسطي خداي عمومي و جنبه تخصصي نداشت!

 سابقة معبد به 20 سال مي‌رسيد و كلاً معبد جديد ولي بزرگي بود كه چيني‌هاي زيادي را به خود جلب كرده بود.

اين هم نمونه ای از آزادی اديان در کشوری مسلمان.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 12:18  توسط حميدرضا زرين  | 

خودمان را به مدرسه رسانديم، 2 بعد از ظهر خانمي به استقبالمان آمد و ما را به دفتر مديريت مدرسه راهنمايي كرد. در آنجا 3 نفر منتظر ما بودند مدير، معاون و سرايدار و ما را به اتاق كنفرانس هدايت كردند.

لب‌تاپ و ويدئو پروژكتور و پاورپوينتي كه آماده ارائه بود، مدير خوش آمدي گفت و معاون مشغول ارائه اسلايد‌هاي آماده شده از ساختمان و تاريخچه و  مواد درسي و تعداد شاگردان و سال تأسيس و ...

آنچه بيش از همه جلب توجه مي‌كرد تسلط به زبان انگليسي و البته لهجه بسيار بد آنان بود كه فهم صحبت‌هايشان را مشكل مي‌كرد.

مدرسه داراي دو مقطع ابتدايي (6 سال) و دبيرستان (6 سال) بود، در ابتدايي دانش‌آموزان از همان سال اول با قرآن (روخواني و حفظ كه البته مي‌گفتند حفظ اختياري است) زبان انگليسي، زبان عربي، مطالعات اسلامي و رياضي آشنا مي‌شدند. همانطور كه مشاهده مي‌كنيد زبان از سال اول تحصيل بطوري كه مشكل زبان در همان ابتدايي حل مي‌شود.

نكته‌اي كه جلب توجه مي‌كرد تسلط همگاني به زبان انگليسي بود كه رمز موفقيت آن البته در شروع آن از ابتداي تحصيل بود.

نكته دوم تعداد كم دروس در ابتدايي و تمركز آنها روي زبان خارجي ـ رياضي ـ و مسائل مذهبي (قرآن ـ عربي و ...) بودكه اين باعث تعميق هر چه بيشتر  هر كدام و جا افتادن آن مي‌شود.

و باز هم نكته قابل توجه تدريس عربي از ابتدايي بود و هم چنين پرداختن و حتي حفظ قرآن كه اين دو يعني عربي و قرآن دروازه فهم بهتر دين و دريافت عميق‌تر آن و دسترسي مستقيم و بي‌واسطه به مفاهيم آن است كه در فهم بي واسطه دين و ماندگاري آن شايد نقش بسزايي داشته باشد.

در ادامه بازديدي از قسمت اداري مدرسه داشتيم كه نصب چشم‌انداز و اهداف، نصب عكس دانشمندان بزرگ اسلامي كه همگي ايراني بودند و البته مالزيايي‌ها تاريخ و دانشمند ندارند، خلوت بودن حوزه‌ اداري و تسلط آنان به زبان انگليسي ساير نكات بازديد بودند.

البته بي حوصلگي مدير مدرسه در كنار نارضايتي دانش‌آموزان ايراني مدرسه كه آن را با ايران مقايسه مي‌كردند و معلمان خودمان را با سوادتر و مسلط‌تر مي‌دانستند نشان مي‌داد آنچه در مدارس آنان است معلمان با سوادتر نيست بلكه شايد سيستم مناسب‌تر، تعداد دروس كمتر و پرداختن به دروس اصلي‌تر و نبود استرس به خاطر وجود كنكور است كه شايد همه بچه‌ها و معلمان با فشار كمتر و آرامش بيشتر به كار خود مشغولند.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 16:8  توسط حميدرضا زرين  | 

دومين جايي كه براي بازديد رفتيم ستون بزرگ و افراشته‌اي بود در ميان استخر آب همراه فواره‌هاي زيبا كه فوران آب جلوه زيبايي به محيط داده بود

در ميان يک باغ بسيار بزرگ و در طبيعت فوق‌العاده زيباي مالزي

دانش‌آموزان يك دبيرستان محلي هم آمده بودند دختراني با پيراهن سفيد و دامن آبي و پسراني با پيراهن سفيد و شلوار سياه و كراوات راه‌راه و آنچه جلب توجه مي‌كرد اين بود كه :

دخترانی با دامن‌هاي بلند آبي تا روي پا و پيراهن‌هاي گشاد سفيد و دخترانی هم با پيراهن‌هاي آستين كوتاه پسرانه و دامن كوتاه تا زانو،يعنی آزادی در انتخاب حجاب و پذيرش همديگر.

 و پسران هم نوعاً باهم و با موهاي مناسب

كه پسرها و دخترها درهم

 نه آرايش‌هاي ناهنجار

 نه صورت‌هاي دست‌كاري شده

که سادگي حرف اول را مي‌زد

بعد از چند قدم به پله‌هاي بزرگ رسيديم كه شما را به زير گنبدبسيار زيبايي راهنمايي مي‌كنند

پس از گذر از زيرگنبد به استخر ديگري مي‌رسيم كه در ميان آن مجسمه بزرگ از يك نبرداست

 سربازان پيروز مالزيايي كه بر دشمنان غلبه كرده و پرچم كشورشان را برافراشته‌اند

 در مايه‌هاي ميدان حرّ قديم تنها خيلي مجلل‌تر و بزرگتر

البته اين يك رسم است كه در همه كشورها ميداني به نام سربازان فداكار ايجاد مي‌كنند كه نوعاً مورد احترام مردمند و اينهم نمونه مالزيايي آن.

پس از اداي احترام و گذر از ميان يك باغ به چند مغازه رسيديم و پس از آن سوار اتوبوس و آنچه بازهم چشم‌نواز بود تميزي فوق‌العاده محيط و معماري زيباي آن در طبيعت بكر و رؤيايي منطقه

نكته آخر اينكه از كارمند، نگهبان ، بي‌سيم بدست ، تذكردهنده و ...

 اصلاً ما كسي را نديديم.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 18:16  توسط حميدرضا زرين  | 

راهنماي ما مي‌گفت كه اينجا 13 ايالت است با هفت پادشاه، بعضي پادشاه‌ها يك ايالت دارند و برخي بيش از يكي و نوبتي هركدام 5 سال پادشاه مالزي مي‌شوند و دوره‌اي به هر پادشاهي مي‌رسد.

پادشاه در امور سياسي وارد نمي‌شود و آنرا سپرده، بلكه يك مقام غيرسياسي است. چيزي تو مايه‌هاي ملكه انگليس! و الان نوبت يك پادشاه جوان بود حدود 45 ساله! و مي‌گفت كه اينجا مردم زياد عمر مي‌كنند، بخاطر هواي خوب و آرامش و تغذيه مناسب ،آدم 45 ساله موي سپيد ندارد و جوان است و راست مي‌گفت

آري اولين جايي كه براي بازديد آمديم كاخ پادشاه مالزي بود نه اينكه ما را به كاخ راه دهند خير، بلكه  مقابل كاخ پياده‌مان كردند و ما نظاره‌گر درب ورودي و از ميان نرده ها ساختمان كاخ در دور‌دست‌ها معلوم بود.

دو سوار بر دو اسب تنومند نگهبان درب بودند و اسبان آموزش‌ديده ساعتها مي‌ايستادند و با هركس عكس يادگاري مي‌گرفتند و از جايشان تكان نمي‌خوردند و اين يكي از دو نكتة مهم كاخ بود و دومي هم اينكه خيل زناني كه بي‌حجاب بودند و ايرانی بين آنان کم نه! و برای من محل دقت!!

اين پادشاه يكي دوبار در سال به مردم غذای نذری مي‌دهد درب‌هاي كاخ باز مي‌شوند و مردم بار عام داده مي‌شوند به رسم شاهان قديم!

بقيه سال او به کار خود و مردم به راه خود.

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 15:13  توسط حميدرضا زرين  | 

خانم نانسی به همراه آقاي محمدي راهنماي ما در طول اين سفر بودند كه در فرودگاه به ما ملحق شدند و خود را به ما معرفي كردند.

آقاي محمدي ايراني مقيم مالزي و اتفاقاً همشهري ما و خانم نانسي از مالزيايي‌هاي چيني‌تبار، كارمند گشت ميزبان ما.

مالزيايي‌ها سه نژاد دارند مالايي، هندي و چيني، 53% مسلمان و بقيه هم مسيحي ـ هندو و بي‌دين، دين رسمي اسلام است لكن تبليغ دين نداريم و مردم در انتخاب دين و انجام آئين‌هاي مذهبي آزادند اعياد آنان عيد فطر، جشن استقلال، سال نوي چيني و سال نوي هندي است و از قضا ما در تعطيلات سالگرد استقلال وارد مالزي شديم و پرچم‌هاي آن از همه‌جا افراشته بود.

خانم نانسي 43 ساله ميانسال و چيني، انگليسي را با لهجه بسيار بدي صحبت مي‌كردند البته كلاً انگليسي صحبت‌كردن مالزيايي‌ها مثل فارسي صحبت كردن با لهجة گيلكي است.

از فرودگاه خارج شديم فرودگاه در 80km كوالالامپور و در ناحيه مرواكا واقع است ماشين‌ها مثل انگلستان از سمت چپ حركت مي‌كنند مسير اتوباني و طبيعت فوق‌العاده سرسبز و زيبا با پوشش گياهي درختان پهن‌برگ و اين يعني كمي متفاوت از شمال كشور خودمان ايران، هوا ابري و گاهگاهي باراني ، باران سريع، دانه‌درشت و سيل آسا و البته موقتي مي‌آيد و مي‌رود، محلي‌ها مي‌گويند امسال باران كم بوده، ولي از همه‌جا حتي شكاف آسفالت و سنگفرش‌ها هم گياه روئيده، اين كه خشكسالي مي‌باشد امان از ترسالي.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 6:59  توسط حميدرضا زرين  | 

از يك تونل فوق‌العاده زيبا وارد سالن فرودگاه شديم، نوارهاي نقاله به شما كمك مي‌كنند تا با زحمت كمتري مسير را طي كنيد، بيلبوردهاي تبليغاتي، مغازه‌هاي بسيار بزرگ و شيك، خانم‌هاي بي‌حجاب به مدل غربي ومعماري بسيار زيباي سالن، پاسيوي بسيار بزرگ با درختان تنومند در وسط سالن و در دو طرف هم هواپيماهاي غول‌پيكر كه با تونل‌هائي به همين سالن باريك و دراز متصل بودند و....

 در واقع اين سالن مخصوص پياده‌شدن از هواپيما بود،

 در داخل همين سالن يك قطار بسيار شيك و شيشه‌اي ما را سوار و پس از خروج ازسالن و حركت از روي يك پل به سبك مونوريل از ميان باند فرودگاه به سالن ديگري وارد شديم بسيار بزرگتر!

فرم مخصوص ورود را تكميل نموديم و گذرنامه‌ها مهمور شدند و سپس درسالن سوم تعداد زيادي نوار نقاله براي تخليه بارها و بارهاي ما آمده بود و ما اصلاً‌معطل نشديم .

سرويس‌هاي بهداشتي فوق‌العاده تميزو به تعداد زياد و با تکنولوژی حساس نسبت به جرم بيرونی! و كارگري كه انعام مي‌خواست.

 آب‌خوري‌هاي شيك

و تابلوهای راهنما به زبانهای مالیائی و انگلیسی و عربی

و بدون احساس حضور ماموران نظامی

و بدون چک کردن شماره چمدانهاو...

 گذر از آن و ورود به سالن چهارم كه سالن انتظار بود.

و خانواده آقاي دهقاني كه منتظر ما بودند و يكي دو سالي كه نديده بودمشان.

سپس سوار بر آسانسورهاي غول‌پيكر تمام شيشه‌اي و ورود به پاركينگ

در تمام اين فرودگاه غول‌پيكر نظافت در حد اعلا ـ تسهيل و تسريع در انجام امور

ادب و متانت كارمندان و معماري چشم‌نواز و فوق‌العاده و مدرن آن انسان را تحت تأثير قرار مي‌داد، آقاي دهقاني مي‌گفت كه جزء 5 فرودگاه برتر جهان است !

راستي چه زود فرودگاه بين‌المللي تهران ...

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 11:54  توسط حميدرضا زرين  | 
انگار سوار مي‌ني‌بوسي، در پروازهاي داخلي كه هميشه از تنگي جايم به زحمت مي‌افتادم گفتم شايد در پرواز خارجي مشكل حل شود كه نشد.
بچه‌ها با مادرشان يكطرف و من هم تنها، بغل دستيم بنده خدا روزنامه مي‌خواند و دستش روي بازوی من بود،گويا من روزنامه ميخوانم ،از بس صندليها استاندارد است.
سراغ نمازخانه را گرفتم دو نفر زوركي كنارهم نماز مي‌خواندند براي هواپيمايي جمهوري اسلامي با 400 مسافر البته نگران نباشيد خيلي هم مشكل نماز نداشتيم.
آري دو خانم مشغول نماز بودند آخر زنانه مردانه نداشت، ايستادم و آمدند و من به اتفاق برادري مشغول نماز شديم قبله به سمت جلو و سمت راست هواپيما بود، تا شروع كرديم هواپيما روي باند مشغول حركت شد و اين قبله‌نما مشغول چرخيدن و ما هم به دنبال آن نفهميديم چه شد ولي تجربه خوبي بود نماز به سمتي شروع و پس از نيم دور چرخيدن به سمت ديگر....
آمدم بيرون و ديدم چند نفري ايستاده‌اند و جا ندارند اتفاقی فهميدم كه شماره آنها با چند نفر ديگر مشترك است!!!
مهماندار از آنان مي‌خواست در جاي ديگري بنشينند و آنها نمي‌پذيرفتند (نمي‌دانم چرا) و مهماندار تهديد به پياده‌كردن مي‌كرد. و اين گفتمان نيم‌ساعتي بود كه طول كشيده بود و من تازه فهميدم كه چرا نيم‌ساعت است كه درب باز است و ما معطل.


بالاخره سر مهماندار شروع به صحبت كرد سلام... كاپيتان گياهي ... بوئينگ 747.. ، 40/7ساعت در راهيم....... تا ارتفاع 39000 پا(11900 متر) و با سرعت  ۹۵۰   

 از طريق آسمان پاكستان، شبه قاره هند،‌خليج بنگال ‌ـ اقيانوس هند جنوب تايلند مي‌رسيم به كوالالامپور.
كم‌كم با بغل‌دستي سر صحبت را باز كردم دكتر ک .استاد دانشگاه زاهدان دكتر روانشناس و البته به كارش خيلي علاقه‌مند اهل حضور در سيماي استان و ارائه برنامه براي هم استاني‌ها
يادم است در روز بعد او را اتفاقي ديدم كه خانمش آن مختصر شال را هم به كنار گذاشته بود!.

البته وضعیت حجاب داخل هواپیما خوب بود چیزی مثل تهران و بر خلاف شنیده ها و خوشحال کننده.

لکن این حال با رسیدن به مقصد خیلی زود عوض شد!!!
تا بحال حداكثر پروازي كه نشسته بودم 3 ساعت بود و اين پرواز 8 ساعته برايم كلافه‌كننده بود.
هرچه بود كم‌كم و ذره‌ذره گذشت تا پس از رؤيت طلوع دل‌انگيز خورشيد از بالاي ابرها در افق خونرگ شرق، وارد لايه‌هاي متراكم ابر شديم و در هواي مه‌آلود و باراني كوالالامپور فرود آمديم ساعت به وقت محلي 8 صبح.

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 9:33  توسط حميدرضا زرين  | 

برای کسانيکه از مهرآباد پرواز كرده‌اند آنهم فقط به ساير فرودگاه‌هاي كشور، اين مكان بس عظيم و ماية غرور مي‌نمايد،

 وارد که مي‌شوی اولين مشكل آن است كه هر چه دنبال جاي پارك مي‌گردي خبري نيست. فقط دو طبقه پاركينگ براي فرودگاهي به اين عظمت كه هنوز فقط از كمي از ظرفيت خود استفاده مي‌كند و مي‌خواهد قطب پروازي منطقه شود.

وارد مي‌شوی، سروصداي عجيبي است ظاهراً وقت آمدن ساعي است.

گروه كر مي‌نوازد و شاخه‌ها  و گلبرگ‌ها زير دست و پايند و ساعي روي شانه‌ها كمي پائين‌تر از عرش و مي‌برندش و دوباره آرامش حاكم مي‌شود.

پرواز هما است تابلوي پروازها را نگاه مي‌كنم چندتايي دوبي- و ابوظبي و توكيو و دهلي و کوالالامپور و آنكارا و و مسكو هم هركدام يك پرواز كلاً اين 8تا پروازهاي 4 عصر تا 10 شب را تشكيل مي‌دادند و شركت‌هايش هم ماهان و هما و يكي دوتا هم امارات و اتحاد!

راستي اين فرودگاه بين‌المللي است!

در صف طويل تحويل بار بوديم كه چند خانمي آمدند و آن جلو چپيدند و داخل شدند مثل هميشه

در گذر از خروجی گذرنامه، عبدالمحمدي عزيز جاماند چرا كه از افتتاح گذرنامه‌اش 5 سال و 6 ماه مي‌گذشت و او گمان مي‌كرد اعتبارش دهساله است و زهي خيال باطل كه شش‌ماه از اعتبارش گذشته بود و برش گرداندند براحتي آب خوردن.

از اين اول راه يكي از هشت تا ديپورت شد و خدا رحم كند به هفتاي بعدي.

وارد سالن ترانزيت شديم و بچه‌ها به فكر دست‌شويي افتادند. گلاب به رويتان آخر آدم وقتي فكر مي‌كند كه قرار است 8 ساعتي در پرواز باشد خودبخود اختيار از كف مي‌دهد.

ما و بچه‌ها به اتفاق رفتيم به سمت دست‌شويي و امان از صف طويل

خدا به سرتان نياورد 6 عدد دست‌شويي كه تازه سه‌تاي آنهم فرنگي است عيبي ندارد مشكل آن است كه اين شش تا كه هيچ شايد شصت‌تايي لازم باشد تا كفاف دهد.

 و عمر به صف دوباره نگذرد!

اينهم گذشت و ساعت حدود 35/19 بود و براي مايي كه براي پرواز 45/19 از ساعت 16 به فرودگاه آمده بوديم اين تأخير كلافه كننده مي‌كند. هرچه بود حدود ساعت 20 اعلام كردند و براي ورود به هواپيما مجدداً به صف شديم.

صداي اذان را مي‌شنيديم و چاره‌اي جز سوارشدن نبود، شايد تنها نكتة دلنواز در اين ميان عبور از كانال شيشه‌اي زيبايي بود كه ما را يكراست به هواپيما مي‌رساند و براي مايي كه عادت به اتوبوس‌سواري و پله‌نوردي براي ورود به هواپيما داشتيم اين اولين‌بار خود در ذهن مي‌ماند.

تا بعد.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 14:28  توسط حميدرضا زرين  |