تبليغاتX
حیات

سال سوم دبيرستان بوديم زمستان سال 1363

آن موقع‌ها امتحانات در سه نوبت برگزار مي‌شد.             آذر ـ اسفند و خرداد

و امتحانات اسفند و خرداد را منطقه برگزار مي‌كرد

و ما در آزمون‌هاي اسفند معمولاً دچار مشكل بوديم

چون دوسوم كتاب را نخوانده بوديم در بعضي دروس

و يك كار متداول مراقب‌ها اين بود

كه از من مي‌پرسيدند كه مثلاً آيا فلان سؤال را خوانده‌ايد

و اگر مي‌گفتم نه

حذف آن را به ديگران اعلام مي‌كردند

چون نوعاً معلم‌ها نبودند

و يك بار در آزمون رياضيات جديد سوم كه ذكر آن قبلاً گذشت

سؤالي بود كه برايم عجيب بود

و چون در كلاس شنونده مطالب نبودم

نمي‌دانستم كه معلم آنرا تدريس كرده يا خير

و در جلسه آزمون مفاهيم آن سؤال را ساخته و آن را حل كردم!

و در پاسخ مراقب گفتم من حل كرده‌ام

و بيچاره بچه‌ها

و بعداً معلوم شد آن سؤال از فصل هشت بوده و ما فقط 7 فصل را خوانده بوديم

و معلم هم آمد و آن سؤال را حذف كرد

و البته به نفع بچه‌ها شد

و من اعتراض كردم كه من حل كرده‌ام

و معلم براي من آن سؤال را تصحيح كرد و من از آن نمره کامل گرفتم!

ولی از سوال دیگری نمره کامل نگرفتم 

و بيستم خدشه‌دار شد

و اگر در امتحان وقت خود را صرف آن سوال نمیکردم شاید۲۰ میشدم

و معلم‌ما به جاي متعجب‌شدن و تشويق من و دادن نمره ۲۰ 

به‌گونه‌اي عمل كرد كه

حل آن سؤال به ضرر من تمام شد

يادم است

كه در حلّ آن و كشفي كه كرده بودم به خودم مي‌باليدم و احساس عجيبي داشتم

و معلم با اين كارش شايد مرا كمي سرخورده كرد

ولي حلاوت حل آن مسأله هنوز در كام من باقي است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 9:4  توسط حميدرضا زرين  | 

نوشتن در مورد استاد شكيبا سخت است، خيلي سخت

شايد چون جناب‌دكتر شكيبا تودار هستند و خيلي از خودشان، كودكيشان و جوانيشان براي ما نگفتند.

شايد چون بذله گو نبودند و لحظات شادابي را در كلاس خلق نكردند.

شايد چون به مطالب خارج درس نپرداختند.

و در نهايت شايد چون اهل حاشيه نبودند.

چراكه حاشيه‌ها معمولاً بيشتر در ذهن مي‌مانند و زودتر به ياد مي‌آيند و گرمابخش مجالسند!!                  "راستي مي‌دانيد ايشان استاد دانشگاه بودند و هستند."

نوشتن در مورد استاد سخت است.

چون به كارشان عشق مي‌ورزيدند.

منزلشان نارمك بود و هست.

وسيله نقليه نداشتند.

و سالها از راه دور به دبيرستان مي‌آمدند براي تدريس !

به كارشان عشق مي‌ورزيدند

چون تمام مدت كلاس را صرف توضيح مطالب درسی مي‌كردند و به بهترين نحو.

چون به هر سئوالي با محبت پاسخ مي‌دادند.

و با كمترين غيبت و تأخير در مدرسه حضور داشتند.

نوشتن در مورد ايشان سخت است.

چون محال است كه بشنوی معلمي بخواهد كه در مسير رفت و آمد دانش‌آموزان در مدرسه ای که درس

 می داده، " دفنش"   كنند!!!

نوشتن در مورد ايشان سخت است.

چون متفاوت بودند.

به نماز مدرسه مي‌آمدند .

 در شهادت بچه‌ها مي‌گريستند .

 بيش از آنچه در شهادت فرزندشان گريستند!.

چون شاعر زبردستي بودند و ما نمي‌دانستيم 

و كمتر توفيق داشتيم شنونده شعري از ايشان باشيم.

 

شنيده بوديم در آن ايام بحث شعر وشاعري در دفتر دبيرستان در زنگ‌هاي تفريح داغ است.

روزي جناب آقاي خدابخش شعري از سروده‌هاي خود مي‌آوردند و مي‌خواندند.

روز ديگر جناب‌آقاي استاد شكيبا جوابيه‌اي داشتند.

و گاه جناب‌آقاي نيوشا

و حتي جناب‌آقاي حسام اميني و جناب‌آقاي بهزاد ناظمي و ......

و ساير همكاران هم مشتاق رسيدن زنگ تفريح.

و استماع اشعار پيشكسوتان.

و اخيراً در دفتر اشعار استاد خدابخش بعضي از آن اشعار متقابل را ديدم.

جايتان خالي

و اين از معدود مواردي بود كه شعري از جناب‌استاد شكيبا را خواندم.

و چه زيبا.

خدا به ايشان عمر طولاني و عزت مستدام عنايت فرمايد.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:14  توسط حميدرضا زرين  | 

سال 1362 كه به دبيرستان مفيد آمدم يكي از كلاسهايي كه توجه مرا به خودش جلب كرد، كلاسي بود به نام اخلاق که معلم آن جناب آقاي مظفري‌نژاد بودند كه خدا حفظشان كناد و الان 63 سال دارند.

ايشان توصيه كرده بودند كه بچه‌ها اول كلاس و قبل از آمدنشان قرآن بخوانند و ما نيز چنين می كرديم و نوعاً ايشان موقع تلاوت آيات وارد مي‌شدند، مي‌نشستند ، آيات را گوش مي‌كردند و گاهي آرام مي‌گريستند و درس اخلاق قبل از سخن گفتن ايشان شروع مي‌شد.

پشت ميز مي‌رفتند و روي صندلي مي‌نشستند ،مشغول صحبت و كلاس مسحور سخنان ايشان.

كلاس ما شنبه ها صبح زنگ اول بود و به قول بچه‌ها، ما پس از استماع سخنان ايشان تا اخر هفته شارژ بوديم! جمعه‌ها غلطي شايدو شنبه ها از نو.

روزي تلفن نمازخانه زنگ زد و جناب استاد بي‌توجه به آن به تدريس ادامه دادند طبيعي بود كه صداي زنگ قطع شود لكن اين اتفاق ساده نيفتاد ! تا بالاخره يكي از دوستان هم‌كلاسی به اشاره ی استاد، گوشي را برداشت و گفت: ژ

شما را مي‌خواهند.

و استاد فرمودند:

بفرمائيد الان سركلاس هستم و بعداً تماس بگيرند.

دوست ما پيام را انتقال داد و پس از كمي مكث گفت:

 مي‌گويند مادرتان با شما كار دارند.

و حضرت استاد در ميان تعجب دوستان فرمودند:

بفرمائيد الان کلاس دارم و وقتم متعلق به بچه هاست وبا شما تماس خواهم گرفت!

 سالها بعد

قبل از عزيمت به مشهد مقدس به اتفاق جناب آقاي رفيعي به مجلس ختم مادر مرحوم استاد رفتم و ايشان به جای سفارش دعا برای خودشان ،در حالیکه اشک میریختند فرمودند:

 براي مادر من زيارت امين الله بخوانيد ایشان ....

بعضي وقتها كارهاي كوچك اثري دارند كه تا ابد در وجود ديگران ماندگار خواهد بود.

عمرشان طولانی و عزتشان مستدام باد.



 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:54  توسط حميدرضا زرين  | 

 

سال 1363 بود و ما مشغول تحصيل در سال سوم دبيرستان (مفيد1)

و معلم جبرواحتمال ما جناب آقاي ت براي اولين سال در اين مدرسه مشغول تدريس شده بودند، فردي حدوداً 50ساله، موهاي جوگندمي، سبيل پرپشت، چهارشانه و اهل كت‌وشلوار، موجه و باسابقه.

گذشت يكي دوجلسه كافي بود كه سؤالات پي‌درپي برخي دانش‌آموزان معلم را كلافه كند و دستپاچگي حاصل از ناتواني در پاسخگويي به سؤالات ممتد دانش‌آموزان، او را سرخ و ما را شرمنده كند،

يادم مي‌آيد كه خيلي زود بچه‌ها به اين نتيجه رسيدند كه نبايد با سؤالات خود اسباب شرمندگي وي را فراهم كنند.

خيلي زود بساط سؤالها برچيده و فضاي كلاس آرام شد برخي از بچه‌ها به كمك كتاب‌هاي موجود، پلي‌كپي‌هاي سال قبل و طرق ديگر، سطح علمي خود را ارتقا مي‌دادند.

چرا كه ايشان در سطح كتاب و مثال‌هاي آن تدريس مي‌كردند و بچه‌هايي كه نوعاً اين سطح آنان را ارضا نمي‌كرد خودشان را بالا می کشيدند.

و معلم نشكست و تا آخر سال ماند، محبت‌آميز و بااقتدار.

و در جشن فارغ‌التحصيلي ما هم دعوت بود و حضور يافت چرا که از ما خاطره بدی نداشت.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 7:34  توسط حميدرضا زرين  |