تبليغاتX
حیات
ان شاءالله یکشنبه یازدهم مرداد عازم مدینه منوره و مکه مکرمه خواهم بود.

غرض اخذ حلالیت و خداحافظی از دوستان میباشد.

دعاگوی همه عزیزان خواهم بود.

                                                        با احترام- حمیدرضا زرین

                                                               ۱۰/۵/۸۸

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 13:17  توسط حميدرضا زرين  | 

 محبت دوستان مدرسه‌ما فراموش نشدني است

آنچه از دستشان مي‌آمد را كوتاهي نكردند

از پارچه نوشته در درب منزل و مدرسه

از حضور در مهماني و بذل محبت كه توجه ديگران را بسيار جلب كرد

از حضور همراه با خانواده در منزلمان

و از هدايايي كه تهيه كردند

از حسن سليقه

و از تعداد آن كه مرا شرمنده كرد

که باز به من تلنگري زد

تا قدر دوستان مدرسه‌ام را بيشتر بدانم

بيش از پيش

من هم شرمنده كه جز سجاده‌اي و شايد براي برخي فقط تسبيحي آورده باشم.

گرچه دلم هميشه با ايشان بوده

و همه جا دعايشان كردم

و همه جا همراهم بودند

كه محبت، محبت مي‌آورد.

…………………..

ديگر بگذارم اين قلم را گرچه هنوز مطالبي است

لكن يا از ذهنم رفته‌اند

و يا نگفتني‌اند كه در سينه‌ام مي‌مانند

چه در آنجا و چه در تهران

خدا قسمت همة ما كند

و اثرگذار و پايدارش كند

توشه‌اي هم براي آخرتمان باقي بماند.

آمين

6/7/87

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 13:38  توسط حميدرضا زرين  | 

 از فرودگاه راه افتاديم  

به همراه خواهران و برادران خود و خانم و فرزندانشان و اولياء خانم

و البته جناب آقاي گليم‌باف از دوستان

به منزل رسيديم

هنگام سپيده دم

رو بوسي با نگهباني و خيل پارچه نوشته‌هايي كه نصب شده بود

شمردم 12 پارچه نوشته !

بجز آن پارچه‌اي كه در فرودگاه آورده بودند

شايد كمي زياد باشد   ولي هر كدام دوست داشتند و نتوانسته بودند كه بگذرند

مادرم در جلوي درب منتظر ما بود 

رويش را بوسيدم

چقدر دلم تنگ شده بود.

گوسفنداني كه براي قرباني آورده بودند

3 عدد از طرف پدرخانم و برادرم و خواهرم

وگوسفنداني كه براي قرباني نياوردند از طرف دو باجناقم كه خوب شد نياوردند

گوسفندان آورده را ذبح كردند

با كمترين سر و صدا

در سپيده‌دم صبح جمعه

سفره‌اي بزرگ و حضور همه در كنار هم

نان بربري داغ پس از 32 روز

صبحانه ايراني كنار خانواده و فاميل

جاي سوزن انداختن نبود

و چرتي و آماده شدن براي مهماني

مقدمات هم فراهم و زحمت‌ها هم به دوش ديگران

خصوصاً پدرخانم و باجناق كوچكترم  كه خدا خيرشان دهد.

+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387ساعت 10:57  توسط حميدرضا زرين  | 

وارد سالن فرودگاه مهرآباد شديم و منتظر روشن شدن نوار نقاله و تحويل ساك

سالني بس كوچك

پروازي غول پيكر و 400 و اندي حاجي كه دور نوار نقاله‌اي كوچك، 10 لايه و بيشتر جمعند

بعضي دستي بر نقاله و بعضي نگاهي نيز نه

و چرخ‌ها و آدم‌ها و برخورد آنها و اعصاب‌ها كه خرد است

و استقبال كنندگان كه معطلند

و نمي‌خواهي شرمنده‌شان شوي

فشار وحشتناك است

علي اكبر از هفت خوان رد شده و ريحانه و محمدجواد را هم با خود آورده

براي آنها هم كارت عبور تهيه كرده بود

و ريحانه و جواد ... پس از يك ماه

مادرش كه فقط آنها را مي‌بوسيد   مدام و مسلسل وار

من هم  

سخت گذشت

ساك‌ها را روي نوار نقاله گذاشتند

نيم ساعتي گذشت و دوتاي آن آمد

با احتساب 2 ساعتي كه استقبال كنندگان زود آمده بودند

آنها دو و نيم ساعت در سالن بودند از يك نصف شب تا الان كه 3.5 بود

با بچه‌هاي كوچك خود

من شرمنده و ساك‌ها هم نمي‌آمد

زمان مي‌گذشت به سختي

يك ساعت ديگر هم كنار نوار نقاله بوديم، روشن مي‌شد و خاموش

از آن 400 و اندي، بيست نفري مانده بوديم

و من به بخت بد خود لعنت مي‌فرستادم

و دستگاه خاموش شد

اعلام كردند كه بقيه ساك‌ها با پرواز بعدي مي‌آيد

برويد منزل و هفته بعد تماس بگيريد

يعني 2 ساعت كنار نقاله مانده‌اي

و 4 ساعت استقبال كنندگانت را معطل كرده‌اي

تازه سوغاتي گيرها هم بايد يك هفته‌اي منتظر بمانند!!

كه جماعتي از آنان كودكند

از جمله بچه‌هاي خودت

کاين هم از آن‌هاست

وارد سالن شدم

غوغايي به پاست   اشك شوق در چشم

خيل عزيزان كه جمعند

و پارچه نوشته‌اي در سالن و دسته‌هاي متعدد گل

 و ...

راستي دلمان تنگ شده بود و راستي عجب با محبت‌اند عزيزان

و صحنه‌هايي از ساير بازديدكنندگان

رقص بومي عربي عده‌اي جوان  دايره شكل   در استقبال

عده‌اي كت حاجيشان را مي‌‌پوشيدند

عده‌اي كفش حاجي را نوبتي به پا مي‌كردند و يا كلاه او را بر سر مي‌گذاشتند و ...

و تو شنيده بودي كه پيامبر فرموده باشند كه:

                        " به ديدار حاجي بشتابيد و از نورانيت و معنويت او بهره گيريد."

                               "هرچه سريعتر قبل از آنكه آن نورانيت كمرنگ شود."

و چه عجيب شتافته‌اند و آمده‌اند.

و واي بر من اگر دستم خالي باشد

واي بر من اگر چيزي برايشان نداشته باشم

از آن جنس كه بدردشان بخورد

چه محشري است

و به معرفت اين مردم كه بعضي عوام‌شان خوانند بايد آفرين گفت

و جايگاه و پايگاه دين هميشه همينجا بوده است

و هم اينان بوده‌اند

تا بعد..

6/7/87

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 13:42  توسط حميدرضا زرين  | 

ناهار خورده

سوار اتوبوس از عزيزيه راه مي‌افتيم.

خيابان‌ها را در مي‌نورديم و از يك نقطه براي آخرين بار مسجدالحرام را مي‌بينيم

و دوباره آتش زير خاكستر شعله‌ور مي‌شود

و اتوبوس سريع مي‌رود

و آن آخرين تصوير هم از چشم   كه نه از دل   كه مانده هنوز

از شهر بيرون مي‌رويم

هفتاد كيلومتري كم و بيش

فرودگاهي در چپ جاده

البته ما جده‌اي نديديم

وارد فرودگاه شديم

محوطه‌اي بسيار بزرگ با سقف چادري

از اتوبوس پياده مي‌شويم

شنيده‌ايم كه فرودگاه بسيار بزرگ و شيكي است

ولي ظاهراً نه قسمت حجاج

بلكه قسمت‌هاي ديگر آن!

در محوطه‌اي مي‌نشينيم ـ نماز مي‌خوانيم و شام مختصري مي‌خوريم

رفت و آمد محدود است چرا كه هر لحظه ممكن است دستور حركت صادر شود

ما نشسته‌ايم گوشه‌اي

در كنار جمعي از دوستان، هم اتاقي‌ها بيشتر

گپ و گفت‌هاي آخر ـ شماره دادن‌ها و گرفتن‌ها

شوخي‌هاي قبل از خداحافظي شيرين مثل هميشه

و پس از ساعتي بلندمان مي‌كنند

به صف مي‌شويم ـ طولاني و ساكن

ساعتي در صف بدون هيچ جنبشي و حركتي

تا بالاخره اتفاقي افتاد  

و صف به حركت آمد

ساعتي هم ذره ذره به جلو مي‌روي

تا وارد ساختماني مي‌شوي

كه ديگر آنجا معطلت نمي‌كنند

و به سرعت هدايتت مي‌كنند

تا درب خروج كه جواني ايستاده

و از طرف مؤسسه ملك فهد و به نيت شادي روح او

قرآن نفيسي هديه مي‌دهد   دو نفر و دو مجلّد

و سريع مي‌دوي

اتوبوس ترا به بوئينگ غول پيكر پرواز سعودي مي‌رساند

شيك و تميز و نوي نو

سوار مي‌شويم

بدون رعايت شماره صندلي هر كجا كه توانستيم

و از قضا روحاني كاروان ديگري كنار من بود

و خانمش هم در پشت سرش! روي صندلي عقبي

مقدمات سفر از جمله خاموش كردن موبايل‌ها را متذكر شدند

و راه افتاديم كه موبايل پشت سري زنگ زد

خدمه بر آشفتند و به زبان خودشان تذكر دادند

حالي حاج آقا كردم كه متذكر موبايل همسر محترمه‌اند

و حاج آقا عصباني تذكري سخت به خانم دادند و من آشفتم

هواپيما به زيبايي و راحتي و با كمترين تكان برخاست

روي آسمان بوديم و 2 ساعتي گذشته بود كه ناگهان صداي زنگ موبايل آمد

آري درست فهميديد

موبايل حاج آقا بود

مشغول صحبت با استقبال كنندگان

از من پرسيد كه كجائيم؟

و من هم بر اساس مدت سفر كه اعلام شده بود و با يك محاسبه سرانگشتي گفتم

احتمالاً بين شيراز تا اصفهان

و نيم ساعت ديگر مي‌رسيم

او هم گفت و قطع كرد

كه ناگهان اعلام كردند كه در آسمان تهرانيم!

ظاهراً خلوت بوده و تندتر آمده!!

و به راحتي از خواب بيدار شدني

و يا سر بر بالش گذاشتني

آن غول را نشاند

كه شايد اصلاً نفهميديم

آنقدر خوب كه مي‌خواستيم برايش دست بزنيم

جلوي خودمان را گرفتيم بنابر عادت

و اعلام كردند

ورود شما را به فرودگاه مهرآباد تهران خيرمقدم مي‌گوئيم ...

و اين يعني مسافرت حج تمام شد

آهاي حاجي!

6/7/87

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 13:53  توسط حميدرضا زرين  | 

از يكي دو روز زودتر به بستن ساك‌ها مشغوليم، هر كس دو چمدان دارد و داشتن چمدان اضافي ممنوع است.

يكي از چمدان‌ها كه به وسايل شخصي يك ماهه و حوله‌هاي احرام و ... پر شده و البته يكي ديگر مي‌ماند و يك دنيا احتياج به فضاي بيشتر

50 تايي سجاده خريده بوديم و مشغول فشاردادن وچيدن بارهايمان تا شايد در گوشه و كنار آن پارچه‌اي، چادري، چيزي بيشتر جا شود. 

و از طرفي نگران تركيدن آن فلذا مثل ديگر دوستان، آنرا طناب پيچ و سه قفله! كرديم تا تحمل كند.

چمدان‌ها را غروب تحويل گرفتند و نيمه شب بار كاميون‌ها زدند و ما نفسي كشيديم كه تا فردا اقلاً يك شب و نيم روزي از كل سفر دغدغه بار و چمدان و ساك و خريد و ...نداريم كه همه تمام شد و حالا خودتي و خودت.

دستهايت در جيب و آزادِ آزاد، اگر نگران كمي بارت نباشي!

شب را به حرم ميروي و چون آخرين تشرف است به نيت همگان، آنها را كه مي‌شناسي سعي مي‌كني اسم ببري و نهايتاً با جملة همه آشنايان، هم مدرسه‌ايها، هم محله‌ايها، فاميل، هم شهري‌ها، هم وطنان و شيعيان حضرت علي عليه‌السلام همه را دخيل مي‌كني و شايد بعضي ديگر را هم!

و به طواف مشغول مي‌شوي، آخرين طواف و بيش از هر بار ديگر آشنايان را مي‌بيني چرا كه همه مثل تو مشغول آخرين طوافند!

و طواف تمام مي‌شود و در دل آشوبي است كه مي‌شود كه باز هم بيايي و جوابش را نمي‌داني.

البته فكر مي‌كني كه اگر به قيمت دير آمدن و يا نيامدن ساير هم وطنان باشد، شايد همين يك بار كافي باشد و نمي‌داني كه آرزو كني كه باز هم بيايي يا نه!

و به خدا مي‌سپاري

و از طواف خارج مي‌شوي

و نماز طواف مثل هميشه ازدحام و تو به دنبال يك جاي خالي

يك پاكستاني اگر اشتباه نكنم جايي خالي مي‌كند

ولي ما دو نفريم و البته تردد ديگران هم اجازه نماز نمي‌دهد

او با اشاره به من مي‌فهماند كه بيا و دو تايي با هم كمك كنيم تا مسير تردد ديگران را تغيير دهيم و خانمم هم نماز طواف را مي‌خواند

و بعد هم من

و او با زبان انگليسي تشكري مي‌كند و مي‌خواهد سر صحبت را باز كند  

و اين انگليسي نم كشيدة من

راستي خدا معلم‌هاي انگليسي ما را بيامرزد

كه چون فوت كرده‌اند سه تاي آنها

از قضا خيلي به يادشان بودم

و نماز تمام شد و پاكستاني هم رفت و يادم است بسيار به صفايش غبطه خوردم

بخصوص كه چند شب قبل از آن چند هم وطن اصفهاني، تكاني به خود نداده بودند و صحبت كردنشان را به نماز خواندن ما ترجيح دادند.

راستي پاكستاني‌ها جور ديگري مسلمانند نه مثل ما

سادگي و صفا و محبت حتي به غريبه

در عين عبادت كه جاي مهر را بر پيشانيشان به ارمغان گذاشته

خيلي‌هايشان روزه‌ دار 

و افطار كننده با جرعه‌اي آب و لقمه‌اي و نماز مغرب

دل مي‌برند

از پاكستاني خداحافظي مي‌كني

و كم كم آماده مي‌شوي

كه از حرم خارج شوي

كه تشرف آخَرَت است

مقدمه تشرف به آخِرَت

و اميدوارم كه خدا قسمتتان كند

همه برويم

و ما هم نيز

و البته با معرفت بيشتر و صفاي باطن افزون‌تر

تا بعد.

5/7/87

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 8:2  توسط حميدرضا زرين  | 

بهرحال در مسجد تنعيم محرم شدم و به راه افتاديم

اتوبوس‌ها پس از عبور از خيابان‌ها در نزديكي مسجدالحرام وارد تونلي شدند و در ميانه تونل، زير زمين توقف كردند، عجيب مي‌نمود، از اتوبوس پياده شديم، پله‌هاي برقي ما را از داخل تونل به بالا هدايت كردند و ناگهان در كمال تعجب خودم را در نزديك‌ترين فاصله ممكن به مسجدالحرام مقابل درب ملك فهد يافتم و خوشحال سريع خود را به داخل صحن رساندم.

طواف را به اتفاق خانم شروع كرديم و پس از طواف و نماز طواف، خانم بر كوه صفا، مقابل خانه خدا، كعبه،
 به خواندن قرآن مشغول شدند و من سعي را به تنهايي شروع كردم، با آنكه ناخوش احوال بودم، قوتي يافته بودم كه تصميم گرفتم همه مسير را هروله كنم، شايد به ياد هاجر كه همه مسير را هروله كرده بود، مگر نه اينكه مناسك حج از اتفاقات زندگي حضرت ابراهيم و اسماعيل و هاجر عليهم ‌السلام الهام گرفته شده پس شايد هر چه نزديكتر، نزديكتر.

و هفت مسير سعي را هروله كنان و عرق ريزان طي كردم و پس از تقصير مختصر ناخن باقيمانده، از احرام خارج شدم. گرچه موهايم را چند روز قبل در مني تراشيده بودم، لكن احرام مجدد شايد حلق مجدد را مي‌طلبيد.

در انتهاي سعي، مغازه‌هاي حلاقي يا سر تراشي رديف كنار هم قرار دارند و نوعاً پاكستاني‌ها در آنها مشغول كارند

كسي شما را دعوت مي‌كند و به مغازه‌اش هدايت.

روي صندلي مي‌نشيني، مايعي شامپو مانند را روي سرت مي‌ريزند، به سرت مي‌مالند، احساس تري مختصري مي‌كني، سپس تيغي را كه در جايش سوار مي‌كند غير مستقيم نشانت مي‌دهد كه بداني نو است و شروع مي‌كند، انگار نقاشي مي‌كند يا مي‌نويسد و ...  با كمترين احساس و با بيشترين سرعت   

باور كردنش سخت است شايد كمتر از 2 يا 3 دقيقه كه اشاره كرد برخيزم، خودم را در آينه نگاه كردم، تمام بود شفاف شفاف

و عمره براي من تمام شد و از احرام خارج شدم.  

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 11:25  توسط حميدرضا زرين  | 

پس از پايان اعمال و حاجي شدن، مي‌توانيم عمره مفرده را هم بجا آوريم. البته فتاواي علما متفاوت است، بعضي مي‌گويند به هر تعداد كه مي‌خواهيد مي‌توانيد عمره مفرده بجا آوريد، بعضي در هر ماه قمري يك بار اجازه مي‌دهند و بنابراين پس از اعمال از آنجا كه در ماه ذي‌الحجه هستيم فقط يك بار مجوز انجام عمره مفرده را خواهيم داشت و بعضي هم ...

بهر حال سوار بر اتوبوس‌هايي كه كرايه‌اش را از ما گرفته بودند! به سمت مسجد تنعيم جهت محرم شدن حركت كرديم.

ظاهراً قصه از اين قرار است كه از پيامبراکرم ص  در مورد محرم شدن افرادي كه در مكه هستند سئوال مي‌شود و ايشان مكان‌هايي را براي محرم شدن ساكنان مكه جهت انجام عمره مشخص مي‌نمايند كه در آن مكان‌ها مساجدي ساخته شده و از آنها مسجد تنعيم (مسجد عايشه) مي‌باشد.

مسجدي در نهايت زيبايي و بسيار بزرگ

از اتوبوس‌ها پياده شديم و به سمت مسجد به راه افتاديم، گروه ديگري از كشور مالزي هم محرم شده و مشغول بازگشت بودند، عده‌اي هم با تاكسي و وسايل نقليه سواري بصورت انفرادي آمده بودند.

داخل مسجد شديم و پس از گشت و گذاري و خواندن نماز تحيت، آقا جمعمان كرده و نيت‌ها را انشاء فرمودند و به نيت عمره مفرده كه ثوابش برسد به ... و جاي اين به ......مي‌فرمايند كه هر كس را كه مي‌خواهيد مي‌توانيد بگذاريد بدون آنكه اگر تعدادشان زياد شود، از سهم ثواب هر كدام كاسته شود و اينهم از لطف خداست.

 و ما هم به نيت همه شما محرم شديم و هم به نيت پدر مرحومم و هم به نيت مادر بزرگ خانمم كه هفته پيش از آن در تهران مرحوم شده بود، كسي كه چون براي خداحافظي به نزدش رفتم، اشک در چشمانش جمع شد و بسيار التماس دعا داشت و گويي مي‌دانست و من نمي‌دانستم كه ديگر همديگر را نخواهيم ديد.

از قضا سرماي سختي عارضم شده بود و به تب و لرز مبتلا و توان حركت از من سلب بود لكن نمي‌خواستم كه پدرم و آن مرحومه از ثواب عمره محروم بمانند. از طرفي اگر محرم مي‌شدم و نمي توانستم اعمال را انجام دهم شرايط براي خودم بسيار مشكل مي‌شد!!

به يكي دو نفر گفتم كه اين دو نفر را(پدرم و ...) هم در نيتتان وارد كنيد كه سختشان بود و البته بالاخره يكي به سختي پذيرفت!

 و من تصميم گرفتم خودم محرم شوم. 

تا بعد...   

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 17:40  توسط حميدرضا زرين  | 
از مدير كاروانمان يكي دوباري به خوبي ياد كرده‌ام و اين‌بار نيز همچون دفعة پيش!
خدا پدرش را بيامرزد
 از تهران به ما گفته بود كه :
                                      آقاجان از مني تا مكه يك كوه فاصله است ، پياده مي‌رويم و خلاص!
به قول وي 000/000/5 نفر همه سرِ ساعت مشخص مي‌خواهند از مني خارج شوند پس خيابانها قفل است تا ساعتها
و الحق كه راست مي‌گفت.
يك اتوبوس براي پيرمردها و زن‌هاي مسن آماده كرده بود كه البته آنرا هم صبح زودتر كه راهي باز بود آورده و دورزده و در مناسب‌ترين محل پارك نموده بود و به جوانها و مردها توصيه مي‌كرد كه پياده بروند.
خلاصه پس از اذان ظهر روز دوازدهم پياده راه افتاديم و پس از عبور از ميان كوه خيلي سريع به خيابان اصلي عزيزيه رسيديم و در كمتر از يك ساعت پياده‌روي خودمان را در مقابل ساختمان محل اقامت يافتيم كه از قضا اتوبوسمان هم كه مسن ترها! را مي‌آوردند اندكي پس از ما رسيد.
در طبقة پاييني هتل محل اقامت ما كاروان ديگري بودند كه اتوبوسهاي آنها از ساعت 4 عصر تا 2 نيمه‌شب بتدريج به هتل رسيدند نه ناهار و نه شام و نه نماز و نه قضاي حاجت، اعصابها خرد و بدنها فرسوده.
توصيه مي‌كنم بدنها را آماده كنيد و اين مسير را پياده بياييد.21/4/87


 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 12:53  توسط حميدرضا زرين  | 
پس از رمي و قرباني و حلق در روز دهم، مي‌ماند توقف شبهاي يازدهم و دوازدهم در مني
 از مغرب تا نيمه‌شب
و يا از نيمه ‌شب تا اذان صبح!
و تنها کسی معاف از اين  توقف است که تمام شب را کنار کعبه عبادت کند.
و تقريباً همه در منی توقف می کنند.
و رمي جمرات در روزهاي يازدهم و دوازدهم
و البته طواف، نماز آن، سعي ، طواف نساء و نماز طواف نساء
يعنی تكميل اعمال حج.
برخي از حجاج در روزهاي يازدهم و يا دوازدهم پس از رمي جمرات از مني خارج مي‌شوند و طواف و اعمال پس از آن را انجام مي‌دهند و براي شب به مني باز مي‌گردند
 لكن حجاج ايراني نوعاً در مني مي‌مانند و ظهر روز دوازدهم از مني خارج مي‌شوند
و معمولاً بدون عجله و سرِ صبر و باحوصله، يكي‌يكي پيش مي‌روند
برعكس محلّي‌ها كه سريع كار را تمام مي‌كنند و به موطن خود بازمي‌گردند. 21/4/87

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 13:46  توسط حميدرضا زرين  | 
طاقت نياوردم كه منتظر بمانم و با ديگر هم‌كاروانيها براي انجام ساير اعمال بروم بلكه زودتر به اتفاق همسرم شبي براي انجام باقي اعمال به کعبه مشرف شديم.

بسيار شلوغ بود

لكن بايستي اعمال را انجام مي‌داديم، گمان مي‌كنم حدود نيمه‌ شب بود كه وارد طواف شديم
7 شوط طواف و نمازآن و سعي انجام شد
 و مانده طواف نساء.
 تا حالا اقلاً 2 ساعتي گذشته شايد هم بيشتر، مي‌شد كه بقيه‌اش بماند براي بعد، لكن متفق بوديم كه تمام شود
طواف نساءرا شروع كردم، در ميانه راه در مورد تعداد دورها به شك افتادم ، شك من خانم را هم به شك انداخت
و از آقايي كه در كنار ما مشغول طواف بود سؤال كردم و او هم با پاسخش تشويش را به دل من انداخت
در نهايت خستگي طواف مجدّد نساء را از ابتدا شروع كردم و با دقت اين دفعه!
و حال نوبت نماز طواف و اتمام اعمال
گلويم گرفته بود، آبي از زمزم و گلويي تازه كردم و نماز آنرا هم بجا آوردم ، اين وسواس لعنتي و اين شيطان كوفتي
آدم را رها نمي‌كنند شايد بعضي كلمات را تكرار كردم و بالاخره تمام شد. لبخندي بر لبانم و رضايتي در درون
خدا قسمتتان كند
22/4/87

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 17:50  توسط حميدرضا زرين  | 
ظهر روز دوازدهم از مني خارج شده به مكه آمده‌ايم و از طريق تلويزيون و پخش مستقيم، نظاره‌گر مسجدالحرام هستيم

 الله اكبر!

نزديك شدن به مسجد هم سخت است چه ورود به صحن و انجام اعمال

به ما گفته‌اند كه چند روزي صبر كنيد كمي خلوت‌تر خواهد شد و خيلي‌ها خواهند رفت

و هم گفته‌اند كه مسن‌ترها اصلاً نروند

و هم اينكه باهم خواهيم رفت

و ما از تلويزيون نظاره‌گر

شبي براي نماز مغرب و عشاء به مسجدالحرام رفتم خود صحن مسجد و طبقات آن مملو از جمعيت كه هيچ، خيابانهاي اطراف تا صدها متر و تا جلوي درب هتل‌ها و مغازه‌ها و ساختمان‌ها، همه و همه پر از جمعيت نمازگزار.

واقعاً مشاهده اين جمعيت بسيار لذت‌بخش و جذاب بود.  22/4/87

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 13:55  توسط حميدرضا زرين  | 
1) حضرت آيت‌الله قائم‌مقامي: هنگام تشرف به قبرستان بقيع كه گپ و گفتي زديم.
2) حضرت حجت‌الاسلام قاضي‌عسگر: مقابل قبرستان بقيع، سلام و عليكي داشتيم، اگر يادتان باشد پسرش دوره 19 بود.
3) سيد صالح اعتمادي: يك روز پشت ميله‌هاي قبرستان بقيع مشغول زيارت بودم كه كسي دستي به پشتم زد، برگشتم و اعتمادي را ديدم، از آمريكا آمده بود به همراه همسرش اگر اشتباه نكنم دوره 17 بود و مي‌گفت كه دكتري را گرفته و در شركت مايكروسافت مشغول كار است.
4) جناب دكتر توراني: كه در بازگشت از دعاي كميل در مدينه مرا صدا زد و گپ و گفتي داشتيم، چندجلسه‌اي بعنوان شاگرد در كلاس درس مديريت ايشان توفيق حضور داشتم.
5) جناب آقاي كرمي: در مسجد شجره قبل از محرم شدن كه ايشان صدايم كرد، مي‌گفت كه سومين بار است كه مشرف شده‌اند و من هم كه اولين بارم بود، فرزندشان دوره 15 هستند.
6) حضرت حجت‌الاسلام صديقي: مشغول قنوت نماز در مقابل كعبه
7) سركار خانم امانپور: مشغول نماز شب پشت مقام ابراهيم كه توفيق مصاحبت حاصل شد. فرزندانشان دوره‌هاي 19 و 20 و ... هستند.
8) جناب آقاي سيامك‌نژاد: از همسايگان كه در مني توفيق زيارت دست داد، پشت سرِ من در صف استحمام بودند كه مطلبي را تذكر دادند، برگشتم و از قضا آشنا درآمديم.
9) جناب آقاي منصور سعيدي: دوره 6 كه در عرفات هنگام حركت به سمت جبل الرحمه با ايشان هم صحبت شديم.
10) جناب آقاي مظلوم: بازهم در عرفات كه متأسفانه بجا نياوردم و خودشان را معرفي كردند از اولياء دوره‌ 11، اين حافظه مرا شرمنده مي‌كند و بار ديگر هم ايشان را در بعثه مقام معظم رهبري در مني ديدم.
11) جناب آقاي شاکرانه : از اولياء دوره 10 كه بازهم شرمندگي براي من ماند از به جانياوردن
12) جناب آقاي دكتر اكبري: از اولياء دوره 12 و 13 كه در مسير حركت از مشعر به مني زيارت ايشان دست داد و يكبار هم در مني و در بعثه مقام معظم رهبري، ظاهراً ايشان مسؤول بهداري بعثه بودند.
13) جناب آقاي اصغری: از اولياء محترم دوره 11 در بعثه مقام معظم رهبري و من از حافظه‌ام كماكان نالانم.
14) جناب آقاي درستي: از اولياء دوره 15 هنگام طواف در كنار مقام ابراهيم در مكه مكرمه
15) و يكي از اولياء كه در قبرستان بقيع هم‌صحبت شديم و نامشان را نپرسيدم!
16) جناب آقاي احمد نيکروش از دوستان دوره 4 كه خادم يكي از كاروانها بودند و ظاهراً بارها توفيق تشرف را داشته‌اند. البته دوري از فرزندان بايد سخت باشد، ولي عشق و شور خدمت به حاجيان، هر سختي را براي ايشان قابل تحمل نموده بود.
17) حجت الاسلام سيدعلي موسوي: فارغ‌التحصيل دوره 11 و فرزند حضرت آيت الله موسوي اردبيلي كه ايشان را گذرا در بعثة پدرشان در مني ديدم.

۱۸)جناب آقای حامدکاشانی از فارغ التحصیلان دبیرستان سروش هنگام گذر در پیاده رو خیابان عزیزیه
و شايد كساني ديگر كه از يادم رفته باشد.
آخر هرچه مي‌گذرد، بعضي موارد از ذهن انسان فرار مي‌كنند، طبق معمول.
18/3/1387

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 16:56  توسط حميدرضا زرين  | 

در مني سري به بعثه زدم

چادري بسيار بزرگ

شايد بيش از 3000 مترمربع وسعت آن بود و شايد هم بيشتر

و هرگوشه‌اي عده‌اي نشسته

و مشغول كاري

و عده‌اي روحاني هم در گوشه‌اي آن بالاها

و من كه براي سؤال رفته بودم بالاخره پيدايشان كردم

آخر اين اتوبوس ما كه در پاركينگ عرفات گير افتاده بود

مشغول عقب و جلو كردن و ما ناخواسته از آينه نگاهي انداختيم يا نگاهمان افتاد

كه پشت سرش چيزي نباشد و تصادفي نشود و بيش از اين معطل نشويم

كه دلمان لرزيد و ريخت

كه از قضا نگاه‌ كردن در آينه بر محرم حرام است

و حاج‌آقا كه همراهمان بود فرمودند: گوسفندي افتادي يا افتاديم! درست نفهميدم

و من نه فقط بخاطر گوسفند كه شايد كمي هم به خاطر خودم! دلهره‌اي داشتم

و اين دلهره همراهم بود

تا به بعثه رسيدم و با حاج‌آقايي البته بزرگتر طرح موضوع كردم

و او هم اطمينان داد

و ما از فكر گوسفند بيرون آمديم

و در مسير حركت از محل جلوس تا درب خروج (در زير چادر)

ناگاه جناب آقاي دكتر اكبري را ديدم

البته ايشان را در مشعر هم ديده بودم صبحي كه وقع خروج از مشعر و حركت به سمت مني بود كه

من نه، بلكه ايشان مرا ديده بودند و گپ و گفتي و خوش و بشي

و توفيق مجدد حاصل شد

و در همين حين

جناب آقاي اصغري هم رسيدند از اولياي دوره 11

و تا با ايشان احوالپرسي شود، جناب آقاي مظلوم هم از اولياي دوره 11 بازهم

و آنها تعارف‌كنان بزرگوارانه

و من هم نپذيرفتم و خداحافظي كرديم

و به خود مي‌گفتم ...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 13:6  توسط حميدرضا زرين  | 

روزهاي دوم و سوم حضور در مني مي‌رويم و اينبار به هر سه شيطان سنگ مي‌زنيم،

 به هر كدام 7 عدد و به ‌ترتيب

 و سرِ راه بازگشت از مقابل مسجدي که در دامنه كوه در سمت راست واقع است، مي‌گذريم

بسيار بزرگ

 و البته معروف چرا كه در تهران بسيار نام آن را شنيده‌ايم و خودمان را براي ديدن آن آماده كرده‌ايم

ظاهراً پيامبراسلام در آن نماز خوانده اند

و 70 پيامبر ديگر هم

و به مسجد حضرت ابراهيم هم معروف است

و مورد توجه همة علماي شيعه و سني.

به هر زحمتي بود ازدحام مقابل آن را رد كردم و وارد شدم

باوركردني نبود

از داخل بسيار بزرگتر و زيباتر به نظر مي‌رسيد

و البته تا چشم كار مي‌كرد

افراد مختلف و از مليت‌هاي مختلف در آن موقع صبح در آن خواب بودند

بطوري كه اصلاً مجال هيچ حركتي نبود

فشرده فشرده

بدون هيچ ملاحظه‌اي

فرش كف مسجد ديده نمي‌شد

و به زحمت بايد جاي پايي پيدا مي‌كردي تا قدمي برداري

چند متري جلوتر از مسير عمومي تردد جدا شدم

کمی جلوتر

به اندازه ايستادني جايي بود

ميان چند هندي و پاكستاني

كه خواب خواب بودند

و من اميدوارانه الله اكبر شروع نماز را گفتم

و قرائت را طول دادم

آخر براي سجده جايي نبود

كه ناگاه! آنكه در سجده‌گاه من خوابيده بود (البته قبل از آنكه سجدگاه من باشد محل خواب او بوده و بنابراين

نه طلبي دارم و نه شكايتي)

آري بيدار شد و سريع خودش را كنار كشيد و نشست

و براي راحتي من، يك نفر ديگر را هم بيدار كرد

و جاي وسيعي! را در اختيار من گذاردند

و من هم نمازم را با ذوق و شكر و تشكر خواندم

و طبق معمول انسانهاي كميّ معاصر

طمع كردم به دو ركعت ديگر

و بازهم و بازهم

و آن رفيق پاكستاني ما نشسته

بي غر زدنی( به رسم مألوف ما ايراني‌ها)

 

آنقدر كه حتي شرمنده هم نمي‌شدم

و شايد از سرِ خستگي

ادامه ندادم و تشكري و دست‌ دادني و خداحافظ

و البته دعايش كردم

و غبطه خوردم.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 9:45  توسط حميدرضا زرين  | 

باوركردنش سخت است

يك نفر در تهران نذر كرده كه عيد قربان به حاجيان كاروان ما ناهار بدهد، آنهم آبدوخيار در اوج گرماي مني

خدا پدرش را بيامرزد ولي غذاي ايراني در بيابان عربستان مگر ممكن است.

و آري ممكن است وقتي مي‌بيني كه نان لواش خشك را از تهران بسته‌بندي كرده و روي كارتن آدرس كاروان ما را داده و فرستاده و رسيده، آنوقت مي‌فهمي كه اين غذا خوردن دارد

آن هم پس از اين همه برنج پاكستاني

و اين همه يكنواختي غذايي

و خود همت اين پدرآمرزيده هم آدم را سرِ ذوق مي‌آورد.

جالب آنكه خاطرات جلال را هم كه مي‌خواندم، او هم در روز عيد قربان در مني همين غذا را خورده و از 1343 تا 1386 ظاهراً اين غذاي سنتي حاجيان ايراني است در گرماي سرزمين مني.

و بهتر از هر غذاي ديگري لذت اين روز را تكميل كرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 9:12  توسط حميدرضا زرين  | 

حلق يعني تراشيدن موي سر نه با ماشين بلكه با تيغ

و پس از انجام قرباني

كه يادآور قضية حضرت ابراهيم علیه السلام و ذبح فرزندش اسماعيل است

كه واقعاً خود عظمتي است.

وقت تراشيدن سر است

تجربه شيريني است بايد باشي و ببيني

ظاهراً مو وسيلة تزئين انسان و اوج نماد زيبايي ظاهر است

و دل كندن از آن به مثابة دل كندن از ظاهر به قيمت از دست رفتن زيبايي

و ريختن همة تعلقات و دلبستگي‌ها به پائين

و وارستگي از همه چيز

و آمادگي براي حركت به سوي كعبه يعني به سمت خدا

و اين حس هم دست مي‌دهد

و نماد آن اينكه برايت مهم مي‌شود كه وقتي به تهران مي‌آيي آيا به اندازه كافي موهايت رشد كرده يا نه!

همين بس و ديگر هيچ!

و بايد كسي را پيدا كني كه موهايت را بزند و البته فقط موهايت را

عجله‌اي براي اين كار نداشتم

ساعتي گذشت و يكي يكي دوستان مي‌آمدند، سرتراشيده

و سيل خنده‌ها و تيكه‌ها سرازير و قهقهة دوستان به هوا

و عجب شوري

 و من هم ترغيب شدم

دو نفري قول داده بودند كه سرم را بتراشند آقايان منتظر و محمديان

و از قضا آقاي محمديان را ديدم كه  " الوعد وفي"

و به طرفه العيني با اشتياق گفت برويم

و به راه افتادیم به سمت شيرهاي آب

و چه صحنه‌اي، خيل حاجيان كه دو بدو يكي نشسته و ديگري مي‌تراشيد

و خون و مو و خونابه و

قرار نبوده كه همه سرتراش باشند!

و از الان عزا گرفته‌ام كه، آقاي محمديان چه بر سرم خواهد آورد.

از قضا موهاي من هم خيلي بلند شده بود

ماه آخر كه در تهران بودم دلم نمي‌آمد موهايم را كوتاه كنم، مي‌خواستم وقتي حلق مي‌كنم، موهايم بلند باشد تا آنجا كه ممكن است.

در مدينه هم خيلي‌ها سرشان را با ماشين زدند تا حلق برايشان ساده‌تر شود

و من اين سادگي را نمي‌خواستم.

و اصرار خانم هم نتيجه‌ بخش نبود

و حال با موهاي از هميشه بلندتر خودم

و تيغي و آقاي محمديان، 

بسم الله گفت و آغاز شد

و عجب حسي

و خوشبختانه بجز يكبار! ديگر خبري از بريدن و خون و زخم نبود. البته به گفته ايشان

و من چك نكردم.

و حال مي‌تواني از احرام بيرون بيايي

مختصر لباسي را كه آورده‌اي برداشته

و در صف طولاني حمام (همان توالت‌ها كه دوش هم بالاي آن است)

تا نوبتت شود

و هي بگويند كه زودباش

و خون سرت هم

و وسواس

و وقت كم

و عجله ديگران

بالاخره تمام مي‌شود و بيرون مي‌آيي

و از احرام خارج شده‌اي

مانده كلاه كوچكي كه مثل همه روي سرت بگذاري

به رسم

و احساس كني كه شده‌اي حاج حميد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 17:45  توسط حميدرضا زرين  | 

پس از آنكه شيطان را از خود راندي و با سنگ‌زدن او را طرد كردي

حالا مي‌ماند كه از شيطان درون هم برائت بجويي

و آنرا قرباني كني

و آن نيست الّا      "حبّ هرآنچه غيرخداست"

كه اگر پايش بيفتد بايد بتواني كه بگذاري و بگذري

و اين آزمايشی بود كه ابراهيم علیه السلام از آن پيروز بيرون آمد

آنجا كه بايد از فرزندش دل مي‌بريد

و فرمان خدا را در قرباني‌كردن او اجرا مي‌كرد

و حال تو هم ميداني كه قرباني‌كردن گوسفند نماد دل‌كندن است

از هر آنچه تو را از خدا دور مي‌كند

و سر بريدن اميال است در مقابل خواست خدا.

 

 

در تهران بصورت كتبي از ما رضايت‌نامه همراه با حق توكيل به غيرگرفته بودند كه خلاصه خيال قرباني‌كردن گوسفند به سرمان نزند و هركه توانست از طرف ما قرباني كند.

پول گوسفندها را هم از تهران داده بوديم و مانده رمي جمرة عقبي در روز عيد انجام شود تا برسد به قرباني.

و خوبي كاروان ما، همان حرفه‌اي بودن جناب آقاي پايدار مسؤولمان بود كه خدا خيرش دهد با تجربه فراواني كه داشت از شب قبل معاون خود را به همراه يك نفر ديگر به كشتارگاه فرستاده بود تا نوبت بگيرند بلكه معطل قرباني کردن گوسفند نشويم.

و آخر پس از رمي جمره، و انجام قرباني، مي‌ماند تقصير يا حلق و خروج از احرام

2 روز تمام بود كه با اين 2 تا حوله اين ور و آن‌ور مي‌رفتيم و جدا از حظ معنوي آن، سختي زندگي با آن از تطهير و خواب و حركت و نشستن و ... همه و همه برخي را كلافه كرده بود

و تا قرباني انجام نمي‌شد، به حلق و خروج از احرام نمي‌رسيديم

و اينجاست كه يك مدير كاروان خوب خودش را نشان مي‌دهد

به محض اينكه گروه ما پس از رمي جمره به چادر وارد شدند

و همه به اين فكر كه در شلوغي و ازدحام بي‌سابقه اين مكان

آيا اصلاً امروز نوبت به قرباني ما مي‌رسد يا حالا‌حالاها بايد در احرام باشيم

و بعضي به فكر خواب و استراحت

كه رئيس كاروان بلندگو را برداشت و شروع به صحبت كرد

هركه نامش را مي‌برم قربانيش انجام شده

و سكوت برهمه جا حاكم

آقاي حاج ...

آقاي حاج ...

سركار حاجيه خانم ...

و از قضا اسم همه را خواند!

و فقط مي‌خواست شايد اولين كسي باشد كه ما را حاجي خطاب كرده باشد

الحق که همه چيز به موقع و منظم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 12:36  توسط حميدرضا زرين  | 

وارد مني شديم

صبح روز عيد قربان

پس از شب سخت و طولاني عبور از مشعر

با همة دلهره‌ها و مشقت‌ها

و حالا رسيديم به گام سوم

به مني يعني سرزمين آرزوها

پس از شناخت حاصل‌ شده در عرفات

و سختي عبور از مشعر

شايد وقت مزد گرفتن باشد

و به آرزو رسيدن

و شايد به همين دليل امروز عيد است چون رسيدن به آرزوهاست كه همان اوج بندگي است.

و ما ميان كوچه‌‌ها و چادرهاي مثل هم مشغول حركت

و اگر گم مي‌شديم محال بود كه پيدا شويم

همة چادرها مثل هم و شلوغ شلوغ

تا وارد كوچه‌اي  شدیم و چادري و مشغول بيداركردن

افراد اتوبوس اول سنگ‌ها را زده بودند و راحت خوابيده

و ما هم تيكه‌پران و شوخي‌كنان آنان را بيدار كرديم

و مشغول صرف صبحانه صبح روز عيد

و بايد مي‌رفتيم براي رمي جمرات و گفته بودند نوبت ما ساعت يازده صبح است و ما منتظر

و بالاخره موعد رسيد و دسته‌جمعي راه افتاديم ميان كوچه‌ها

و چه جمعيتي

و يك ساعتي حركت كرديم تا به نزديكي محل جمرات رسيديم

و در روز اول فقط بايد جمرة عقبي را سنگ زد 7 عدد نه بيشتر و نه كمتر

نزديك و نزديك‌تر شديم

و همة كوچه‌هاي ديگر همه و همه به يك دو مسير رسيديم

به سمت دو طرف جمره

يكي از بهترين لحظه‌هاي مسافرت حج و حتماً تمام زندگيم

سيل جمعيت ميليوني همه سفيدپوش با صلابت و سنگ در دست به سمت يك هدف

طرد شيطان

ذكرگويان، خداجو و شايد پاكِ پاك!

شايد در هيچ كجاي دنيا چنين جمعيتي همزمان به سمت هدفي واحد با تمام وجود و همگي در اوج بندگي و نزديكي به خدا نتوان يافت

ناخواسته بغض در گلويم بود

و فتح مكه و حركت سپاه اسلام در فيلم محمد رسول ‌الله (ص) در ذهنم

چه معمولاً در تماشاي آن صحنه هم همين بغض خفته مي‌آيد

و آن صحنه و اين صحنه هم نشانه‌اي از اوج عبوديت خدا و عزت اسلام و اتحاد مسلمين و بدور رفتن خودخواهي‌هاست

و هجوم اين فكرها لحظه‌اي امان نمي‌دهد

و جايي براي شيطان نمي‌ماند

 كه اصلاً شيطاني نمانده كه تو طردش كني!

و مي‌رسي به جمرة عقبي

كه ديواري است عريض و طويل

و ميروي كه سنگ بزني هفت عدد و گفته‌اند كه بايد ببيني كه سنگت مي‌خورد

و در اين نورپردازي و آن ازدحام سنگ، كار مشكلي است نه سنگ‌زدن بلكه ديدن سنگ

و من تا چهارمي را خوب ديدم و ششمي و هفتم را هم و يكي هم به جاي پنجمي كه نديده بودمش!

راستي

چه خوب نقشه‌اي ريخته‌اند اين عربها براي اين جمرات

و بالاخره مشكل ازدحام جمعيت و مرگ و مير ناشي از آن حل شد

و ما نديديم و نشنيديم اتفاقي افتاده باشد در اين سال

آنهم بفاصلة 11ماه از حج سال قبل تا امسال

عين پروژه‌هاي خودمان

كه زمانبندي مناسب دارند

و سر وقت تمام مي‌شوند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 14:14  توسط حميدرضا زرين  | 

مشعر شايد از شعور بيايد

تو در عرفات ساعتي را به تفكر گذرانده‌اي

به خودت، كارت، ‌گذشته‌ات، خدايت و آخرتت و شايد خيلي چيزهاي ديگر

و خيلي تصميم‌ها گرفتي

و حال به مشعر رسيده‌اي

وادي دوم پس از عرفات

و قرار است اينجا هم توقف كني

منتهي از وقتي وارد مي‌شوی تا طلوع آفتاب

و چه وقت مناسبي است زمان اين توقف

لكن اضطراب انجام صحيح اعمال امانت نمي‌دهد

خسته و پس از چندين ساعت معطلي نيمه شب وارد مشعر شديم

پياده از آن بالا وارد دشت محصور بين دو كوه

و مردم در جاي جاي آن خوابيده بودند

و سرويس‌هاي بهداشتي و صف‌هاي طويل

و شلوغي ماشين‌ها و ازدحام آنها

و پياده‌روي ميان سنگلاخ‌ها

با كلي وسايل اضافي از پتو و حوله و كفش و ...

كه شايد هم هيچكدام لازم نباشد

ولي آدم نگران است

و هر جايي كه مي‌شد كسي خوابيده

همان بهتر كه مسير سنگلاخ را انتخاب كني

تا شايد كمتر كسي را لگد كني

و پياده مي‌آيي

تا به نزديكي مني برسي

انتهاي مشعر

وادي محسر كه سپاه ابرهه در آنجا گِل باران شد

و بصورت گوشت كوبيده در آمدند

و اين سرنوشت كسي است كه بخواهد به مكّه تعرض كند

كه به گفته جناب عبدالمطلب:

                                                  " صاحب‌خانه از خانه‌اش حمايت خواهد كرد."

و چه كرد خدا و چه حمايتي!

                                                                 " فجعلهم كعصف مأكول"

و در آن آخرين قدم‌ها

كه ديگر بايد بماني تا آفتاب بزند

و دريغ از حتي چند متري جا براي خواب

بعضي دارند از كوه سنگ جمع مي‌كنند

همراه با سروصداي ضربه ‌زدن براي كندن سنگ

آخر مستحب است سنگ رمي از مشعر باشد چه البته از كل حرم هم مي‌تواند

و ما قبلاً از مكه جمع كرده‌ايم

و اين يك استحباب را هم به كنار

نگران انجام اعماليم!

و خيلي‌ها هم خوابند بخاطر خستگي

ما هم دنبال نيم‌ متري جا

و روي يك زيرانداز سه نفري كنار هم دراز كشيديم

من و جناب منتظر و جناب محمدزاده

دو پيرمرد و يك جوان كه من باشم

و خوابيديم

و نيمه شب از شدت سرما بيدار شدم

گرچه حوله اضافيم را به خودم پيچيده بودم

و زيرانداز مشترك هم از من بود

همان بارهاي اضافه‌اي كه خسته و كلافه‌ام كرده بود

بيدار شدم و ديدم كه آقاي منتظر كنارم دراز كشيده

و رواندازي ندارد در آن سرمای صبح

دلم سوخت

من با روانداز سردم بود

و اين هم امتحان در مشعر

نمي‌شد ما را امتحان نكنند

بار ديگر كه بلند شدم آقاي منتظر مشغول تهجد بود و من خواب‌آلود و خسته و نتوانستم و خوابيدم

و شايد اينهم پاسخ امتحان

و بار سوم كه بلند شدم، وقت نماز صبح كه خوشبختانه خوانديم

و حركت تا رسيديم به

                  " نهايه مزدلفه"

و آفتاب آمده بود

يعنی خداحافظی با مشعر

تا بعد

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 16:5  توسط حميدرضا زرين  | 

دعاي عرفه تمام شد و كم‌ كم براي خروج از عرفات آماده مي‌شديم

حضور در عرفات تا اذان مغرب واجب است و قبلاً نماز مغرب و عشاء را مي‌خواندند و از عرفات خارج مي‌شدند

لكن برخي كاروانها براي آنكه در ازدحام هنگام خروج گرفتار نشوند، حاجيان خود را سوار بر خودرو آماده حركت نگه مي‌داشتند و به محض استماع اذان، حركت مي‌كردند.

و نماز را بين راه می خواندند

و ما اين را شنيده بوديم.

و امسال اين مشقِ همة كاروانها بود!

و من مي‌ديدم كه كاروانها مشغول حركت به سمت خودروهاي عمومي كه داخل پاركينگ‌ها بودند

و خيابانها پر از ماشين‌هاي شخصي كه درهم گير كرده و منتظر صداي اذان مغرب بودند

و تابلوي "نهايه عرفات" پيشِ چشم و مقابل ما در فاصله‌اي حدوداً 20متري.

و خودروها پشت آن صف كشيده در نهايت ازدحام

مثل مسابقه‌اي كه همه پشت خط start مي‌ايستند.

جايتان خالي كاروان 112 نفري ما در سه اتوبوس مستقر شد پشت سرِهم

و صداي اذان به گوش رسيد

و اتوبوس اول از پاركينگ خارج شد

و اتوبوس دوم در خروجي پاركينگ گير افتاد بدليل ازدحام و بي‌نظمي

توقف طولاني شد

با اتوبوس اول تماس گرفتيم

خانم‌ها در آن اتوبوس بودند،

رفتند

به مشعر رسيدند و از آن هم گذشتند

چون توقف براي آنها اجباري نيست

و به دليل نگراني از ازدحام صبح روز عيد

سنگها را هم به شيطان زدند

و رفتند

و در چادرها مستقر شدند

و ما در اتوبوس دوم در پيچ خروجي پاركينگ بوديم

چيزي حدود 5 ساعت

در دود حاصل از خودروها

و بالاخره ماهم خارج شديم

و وارد جادة هفت

از هشت جاده ممكن به سمت مشعر

گفته بودم به رفقا كه پياده برويم و قبول نكردند

رفتيم ولي نزديكي مشعر به ازدحام ناخواستة ديگري خورديم

و پذيرفتيم كه پياده برويم

پياده در لابلاي اتوبوسها به سمت مشعر

و چه زود در بالاي شيب ملايم روبرويمان خودش را نشان داد

«بدايه مزدلفه»

و تو اميدوار چند قدم آخر سربالايي را بدون توجه به خستگي اين راه كه آمدي

و كلافگي آن چند ساعتي كه در اتوبوس نشستي

و همة مهره‌هايت و استخوانهايت درد گرفت

طي مي‌كني و مي‌رسي به زير تابلو

 و از آن بالا دشت بزرگي خودنمايي مي‌كند

                                                               "مشعرالحرام"

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 8:56  توسط حميدرضا زرين  | 

در زندگيم چندباري حس خوبي از دعاخواندن داشتم، متفاوت و شيرين

يكي هم بعدازظهر روز عرفه سال 1386 كه همه‌چيز دست به دست هم داده بودند تا اين حس ايجاد شود

اول : سال اولي بودن ما ،خيلي وقت‌ها خيلي چيزها دفعه اولش آنقدر لذت‌بخش است كه تا آخر عمر آن لذت تكرارنشدني است

 دوم: حضور در عرفات، در تهران هم چندباري دعاي عرفه خوانده بودم، جلوي تلويزيون، توي حياط مدرسه و ...

لكن توي صحراي عرفات يعني آنجايي كه خود اِمام حسين عليه‌السلام حضور داشتند و اين دعا را خواندند . حس جالبيه.

سوم: سياهي دل،که از يكطرف آدم رو دور مي‌كند ولی از طرف ديگر آدم نااميد و كم اميد مضطرب‌تره .

چهارم: مداح خوب كه خدا اين مداح‌هاي خوب را حفظ كند كه داغ دلم تازه شد چون كاروان ما اصلاً مداح نداشت.

اولش فكر مي‌كرديم كه هر كارواني بايد خودش دعاي عرفه را بخواند و آماده شده بوديم، لكن بلندگوها روشن شد و صداي دعاي عرفه در سراسر قسمت‌هاي ايراني پخش شد.

مداح هركي بود خدا عمر طولاني بهش بده، آدم باسواد(ظاهراً دكتر بود) تسلط به عربي، خيلي دلسوخته، بااخلاص و همة اينها نفس او را اثرگذارتر كرده بودند. جاتون خالي

آنقدر مجلس قشنگي بود كه تعدادي از رفقا با مراجعه به بعثه CD دعاي عرفه را گرفتند تا يادگاري نگه دارند و هرازچندگاهي گوش دهند.

دعا تمام شد و چه زود تمام شد، آخرهاي دعا هيچ‌كس دوست نداشت دعا تمام بشه، حس خوبي حاكم بود، همه با هم فرازهاي آخر دعا را تكرار مي‌كردند و اشك و آه امان خيلي‌ها را بريده بود.

ان شاءالله اقلاً يك نفر تو چادر ما بوده که دلش واقعاً شكسته باشد و اين براي ما دل سياهها نعمتيه!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 8:7  توسط حميدرضا زرين  | 

اعمال حج دو قسمت كلي دارد يكي ورود به مكه و عمره تمتع كه شامل احرام و طواف و نماز وسعي و تقصير است و تمام.

 و حداكثر نيم‌روزي طول خواهد كشيد و پس از آن سري دوم اعمال كه از روز نهم ذي‌الحجه شروع مي‌شود كه همان احرام و وقوف در عرفات است.

از آنجا كه وقوف از ظهر تا مغرب در عرفات واجب است و از آنجا كه احتمال راه‌بندان و مسائل پيش‌بيني نشده ی ديگر وجود دارد لذا از روز هشتم حاجيان را به عرفات منتقل مي‌كنند و در چادرهايشان مستقر مي‌شوند حاجياني كه در مكه محرم شده‌اند و حال با دو تكه حوله و با انبوهي از اعمال‌نشدني و نبايدشدني شبي را در عرفات به حج مي‌رسانند به استحباب.

گشت‌وگذاري در منطقه و بالارفتن از جبل‌النور اگر اشتباه نكنم و بازهم كودكاني معلول كه رهاشده‌اند براي ايجاد ترحم و جمع‌آوري پول و يكي از آنان مي‌گريست گوش‌آزار.

منصور سعيدي از بچه‌هاي هم‌دوره‌اي را ديدم و خوش‌وبشي كرديم و رفت و آقاي مظلوم پدر مظلوم دوره 11 و آقاي شاکرانه از اوليائ دوره 10 را نيز هم‌چنين، بهرحال شب را با همان دو حوله به صبح رسانديم. خوابي در كمال نگراني و اضطراب! آخر تكليف اين حوله‌ها در خواب از دست و پاي ما خارج مي‌شد! و دوستان هم نمي‌دانند كه وظيفه‌شان چيست! و تو هو نخواهی فهميد آنچه را که شده.

جاي شكرش باقي كه مجلس مردانه است و مكان هم عرفات.

شب‌ها گهگاهي چشمانم باز مي‌شد  و دوستاني را مي‌ديدم مشغول عبادت شبانه در عرفات.

امثال من كه ترس اعمال و نخوابيدن شب بعد در مشعر و راهپيمايي را داشتند به فكر خواب حسابي و ديگراني كه تجربه داشتند مشغول عبادت، آخر ما خودمان را با رئيس كاروان تنظيم مي‌كرديم و آنان خودشان را با تجاربشان وتفاوت از همين‌جا شروع مي‌شد.

صبح گشتي مجدّد در منطقه و حضور ايرانيان در چادرهاي قسمت ما و مراسم برائت از مشركان، احساس خوبي نداشتم.

در محوطه‌اي كه فقط خودمان بوديم، آنهايي كه نزديكتر ظاهراً پرشورتر كه صدايشان از بلندگوها به ما مي‌رسيد و مائي كه دورتر شايد آرام‌تر، دوربين‌ها در عرفات هم انگيزش آفرين و انرژي زايند.

گرما اذيت مي‌كرد آنهم در آستانه زمستان و اين هم از عجائب روزگار.

رئيس كاروان ما مي‌گفت كه در آن سالها كه در تابستان مشرف مي‌شده گرمازدگي و مرگ ومير ناشي از آن بيداد مي‌كرده و وان يخ براي انداختن گرمازده‌ها و نجات آنها امري رايج بوده.

اذان ظهر را گفتند و وقوف شرعي شروع شد. از اذان ظهر تا اذان مغرب روز نهم وقوف در عرفات واجب است.

آنچه حداقل است حضور فيزيكي است گرچه ظاهر آن اين است كه مدتي حداقل نيم‌روزه را به انديشه و تفكر در خود و گذشته و آينده و اعمال و ... بينديشي و شناختي بهتر از خودت بدست آوري كه عرفات هم از عرفان است يعني وادي شناخت.

و ما مجدانه دنبال جمع‌آوري ثواب بيشتر هستيم كه فرصت اين تفكر شايد ايجاد نشود!

نماز را خوانديم و سفره ناهار پهن، و مشغول توزيع ناهار بودند كه روحاني چادر بغلي پس از نماز گفت: از فرصت استفاده كنم و تا سفره پهن مي‌شود تذكري بدهم.

2-3 دقيقه‌اي صحبت كرد و صدای هق‌هق دوستان چادر كناري همراه با سكوت مطلق حاكم در چادر ما از عجائب.

 مايي كه مشغول توزيع غذا بوديم ناگهان چشم پر آب و غذاها در دست و سرها پايين و ساكت ساكت:

و بازهم حسرت و تأسف

 و حس خوب در عرفات بودن.

 در همان شروع وقوف.

خدا به روحانی چادر بغلی عمر طولانی دهد.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 10:35  توسط حميدرضا زرين  | 

هركس به مردن مي‌انديشد، خيلي‌ها به نوع مرگ خود .

خيلي‌ها به آنچه ديگران پس از آن درباره آدمي مي‌گويند!

برخي نمي‌خواهند مرگ بيايد و دوست دارند بيشتر بمانند،

 گروهي نگران وضعيت خود در آنطرف‌اند.

و البته بعضي هم نه تنها هراسي ندارند بلكه شوق وصال آنچنان آنان را بي‌تاب مي‌كند كه اگر نبود وظيفه، ماندن را برنمي‌تافتند همچون مرحوم حاج‌آقا حق‌شناس كه فرموده باشد:

                        "من زنده‌ام به خواست ... تا بلكه بتوانم موجب هدايت جوانان باشم."

 

و البته آدمي كه به مسافرت مكّه برود به هرچيزي مي‌انديشد الّا مردن!

با هزاران آرزو آمده و چشمهاي بسياري مشتاق بازگشت و ديدار دوباره اويند لكن سرنوشت و تقدير چيزي است كه گريزي از آن نيست و در اين ميان:

مادري در مني بر اثر دنده عقب آمدن اتوبوس فوت مي‌كند و فرزندان خردسالش در تهران را تا ابد چشم انتظار نگه مي‌دارد.

 و مادري در تهران كه در آزمايشات پزشكي مردود مي‌شود و او را ثبت‌نام نمي‌كنند - قبل ازعزيمت كاروان دق مي‌كند و پسرش به جايش مي‌آيد و مي‌بيند كه چه پيرمردهايي كه در كاروان‌هاي شهرستان‌ها كه نيستند!

راستي اين چه عشقي است كه سالها به اميد آن زنده‌اي و چون خبر فراق داده‌اند زنده‌ماندن را نمي‌تواني!

و چرا بايد سالها در انتظار بماند تا كهولت مانع رفتن شود و ... چه بگويم.

و پدري كه در منی گم شد و آگهي گم‌شدن او به ديوارهاي مكّه نصب.

و مردي ميانسال كه در خيابان دراز كشيده و چه زيبا جان داده بود گويا خود مي‌دانست كه وقت مردن است.

و از همه زيباتر مرگي را ديدم كه توصيف آن شيرين است، بشنويد.

شبي در طواف بودم و جمعيت مشغول دعا و لابه و زاري كه پيرمردي را ديدم در كنار كعبه و پس از حجراسماعيل روي زمين دراز كشيده و چندنفري دور او جمع‌اند، گذشتم ورفتم.

 صبح گفتند:

ديشب يك پيرمرد اصفهاني در هنگام طواف در كنار خانه خدا جان داده است،

 زهي سعادت

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 7:50  توسط حميدرضا زرين  | 

فكر نمي‌كردم كه به ديوار كعبه هم مي‌توان رسيد، آخر جمعيت خيلي زياد است و نزديك‌شدن غيرممكن.

لكن روزي پس از نماز صبح، مشغول طواف شدم و در حين طواف خودم را به كعبه نزديك و نزديك‌تر كردم ،

فشار عجيبي بود و ازدحام غريبي، جمعيت ترا مي‌برد ، نه قدرت داري بايستي و نه می توانی تندتر بروي،

جرياني است و تو هم هم‌نوا با آن.

در اين بين ناگاه فشار جمعيت حذف شد و خود را آزاد و رها ديدم، ديدم كه آن موج مي‌رود در حالي‌كه مرا رها كرده و من كنار ديوار كعبه‌ام، آزادِ آزاد!

 مدتي طول كشيد تا متوجه شدم كه چه اتفاق افتاده است و بعد از فرصت بدست آمده در كمال ذوق‌زدگي!ديوار كعبه در مقابلم،

شاذروان البته مانع من و كعبه، لكن به هر صورت بود ديوار را در آغوش گرفتم و فكر مي‌كنم اين دفعه با خودِ خدا خواستم چندكلمه‌اي صحبت كنم.

آدم خيلي وقت‌ها مي‌خواهد با خدا صحبت كند كه اوج آن در نماز است ولي اين فكر لامذهب همه‌جا مي‌رود الّا درِ خانه خدا و اين دفعه درِ خانه خدا بودم، جايتان خالي.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 11:15  توسط حميدرضا زرين  | 

صحن مسجد‌الحرام ديگر تحمل اين جمعيت را ندارد.

اقلاً در موسم حج كه قطعاً چنين است، جمعيت طواف‌كننده آنچنان زياد است كه كل حياط را فرا مي‌گيرد. فشرده‌فشرده و تو طواف مي‌كني تحت فشار، پا به پشت پا مي‌خورد و قدم به كندي جلو مي‌رود، سخت سخت و طواف بيش از يك ساعت طول مي‌كشد و شايد نزديك 2 ساعت!

و پس از اتمام طواف، نوبت نماز طواف مي‌رسد و مي‌خواهي پشت مقام ابراهيم ولو با فاصله‌اي زياد نماز بخواني، ولي جا نيست، نه از ازدحام نمازگزاران، بلكه دلت از آن مي‌گيرد كه عده‌اي نشسته‌اند و كاري را مي‌كنند كه مي‌شود جاي ديگر هم انجام داد قرآن خواندن و حتي حرف‌زدن!

در كلافگي پيداكردن نيم‌متري جا براي بجاآوردن دو ركعتي نماز طواف، از خانمي كه مشغول قرآن خواندن پشت مقام بود ميان خواهش و گلايه گفتم كه كاش قرآن را در مسجد مي‌خوانديد و مقام را به مطوفين مي‌سپرديد كه با نصيحتي مواجه شدم كه اگر طوافت واجب نيست لازم نيست نماز آنرا پشت مقام بخواني!

 و من گفتم اولاً اگر واجب بودچه؟ و گيرم طواف من واجب نبود بهرحال تعداد زيادي از اين مطوفين، طواف واجب انجام مي‌دهند!

 با نااميدي از كنار او گذشتم و او به قرآن خواندش مشغول شد، از زنان دل بريدم!

نگاهم را به سمت ديگری انداخته و چند مرد به ظاهر ايرانی را ديدم كه سخت مشغول حرف زدن بودند،

 طرح مشكل كردم و يكي متذكرانه گفت:

 حالا تا ما آمديم و نشستيم تو هم ما را گير آوردي! و من نه ديگر تذكردهنده كه ملتمسانه..... و او هم به يكي ديگر گفت:

 اكبر جا بده نماز بخواند و برود.

 و او هم فقط كمي، فقط كمي بدن خود را متمايل نمود! تا من به جان كندني نماز بخوانم.

راستي ترا بخدا در ايام حج واجب به قول ناصر شفيعي كمي هم به فكر ديگران باشيد، آنجوري هم مي‌شود ثواب جمع كرد!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 10:31  توسط حميدرضا زرين  | 

حجر به معناي منع است و بدين جهت به عقل حجر گويند چون مانع بروز خطا است آنجا كه قرآن مي‌فرمايد

                                                     هل في ذلك قسم لذي حجر

كه ذي‌حجر صاحبان خرد را گويند.

به ديوار هم حجر گويند كه مانع‌بودن آن واضح است و هم‌چنين به دامن و ...

و حجراسماعيل ديواري است كه اسماعيل آن را بنا نهاده و منتسب به اوست ،

به آن حجر گويند چون ديوار است و يا بواسطة شكل‌منحني آن که همچون دامني است براي كعبه ،

هر دو را گفته‌اند و البته فرقي هم نمي‌كند.

هركدام که باشد آرامگاه مادر حضرت اسماعيل در آن است و حضرت آنرا قرار داده تا هنگام طواف از روی آن گذر نكنند.

راستي آنجا كه خانه خدا را به جهت عبادت طواف كني ، اگر دقت كني، هاجر يعني زني سياه را هم طواف مي‌كني، در سعي هم كه به ياد او بين صفا و مروه هروله مي‌كردي، اصلاً حج ظهور تلاش هاجر است و ابراهيم

و همگان در اوج عبادت و در پرواز معنوي خود بايد آن را به تقليد بنشينند!!

ناودان طلا هم كه لااقل براي ما ايراني‌ها وابستگي و دلبستگي عجيبي ايجاد كرده به داخل آن مي‌ريزد و پيامبراني در آن دفن شده اند و نماز و عبادت در آن ثواب بسيار دارد و چه كسي است كه به حج مشرف شود و شوق عبادتي مختصر در حجر را نداشته باشد؟

 لكن اين توفيق دست نمي‌داد.

يك‌بار كه با هر زحمتي بود خودم را به ورودي آن رساندم آنچنان در انبوه جمعيت فشرده شدم كه حتي قدرت تحرك را از دست داده بودم چه رسد به عبادت و سريع خارج شدم!

شب آخري كه در مكه بودم به خود گفتم (شايد هم به خدا) كه هر طور شده بايد وارد حجر شد، حَجَر را كه كنار گذاشتم، ديگر حجر را نه!

با هر زحمتي بود وارد شدم و آن ازدحام ورودي را گذرانده و چند متري جلوتر رفتم، جمعيت خيلي فشرده بودند و امكان تحرك هم نبود چه رسد به نماز، در اين ميان چند مردي از مليت‌هاي مختلف ظاهراً‌ پاكستاني ـ آفريقايي و آسياي جنوب‌شرقي را ديدم كه دست در دست هم دارد و دايره‌اي كوچك ايجاد كرده و زني در آن نماز مي‌خواند!

ابتدا فكر كردم كه آشنايشان است كه البته اين هم با اين مليت‌هاي مختلف بعيد بود، گفتم شايد آشناي يكيشان است و بقيه كمك مي‌كنند، لكن پس از اتمام نماز آن زن و رفتن او ، ديدم كه همه براي انجام مأموريت بعدي منتظرند!

اشاره‌اي كردم و سريع خانم من مشغول نماز شد و آنها هم حفاظي ايجاد كردند و ناگاه به خودم هم اشاره كردند كه تو هم بخوان من هم وارد دايره شدم و دو ركعتي نماز خواندم در اوج سرعت! و با حسی زيبا.

تمام شد و از دايره خارج شديم و گفتم (البته با زبان اشاره) :

                                 " شما نماز بخوانيد و من جای شما می ايستم"

و در كمال تعجب گفتند نه و دنبال مشتري ديگري مي‌گشتند.!

و جالب آنكه ساعتي بعد كه از حجر خارج شده و مشغول طواف بودم، آنها را ديدم كه درون حجر همچنان دست در دست هم به ديگران كمك مي‌كنند كه نمازشان را بخوانند.

بعضي‌ها سخت مشغول عبادتند و به قول ناصر شفيعي بعضي‌ها هم مثل بولدوز ثواب جمع مي‌كنند، راستي ثواب نماز ما بيشتر بود و يا ...

آري دو ركعت نماز خواندم و از حفاظ آنها خارج شده ناگهان در قسمت ميانی حجر زني را ديدم كه در آن وانفسا كه همه فقط از خدا آرزوي توفيق خواندن دو ركعت نماز را دارند، خونسرد نشسته، به ديوار تکيه داده و قرآن مي‌خواند.

من كه جاي خدا نيستم، حتماً ثواب خواندن قرآن در حجر بايد بيشتر باشد!

او را هدايت كردم كه دست از كارش بردارد! و بعد در جاي او خواستم دو ركعت نماز بخوانم كه تا الله اكبر را گفتم، خانمي بزرگتر از من! مقابلم ايستاد و من مانده بودم معطل، نماز را طولاني كردم ولي نرفت و بناچار ركوع را انجام دادم ولي او نشسته بود و سجده غيرممكن ... و شايد سهم من از نماز همان دو ركعت اول بوده و بس.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 13:40  توسط حميدرضا زرين  | 

حجرالاسود يا سنگ‌سياه از بهشت آمده، ابتدا سفيد بوده و در اثر لمس آن توسط گناهكاران سياه شده است، لمس آن همانند بيعت با خداوند است فلذا حجاج سعي وافري در لمس‌كردن و بوسيدن آن دارند.

پيامبر هم آن را لمس می كرده‌اند.

واین سنگ همان است كه در زمان حيات پيامبر، مكه ويران شد و پس از ساخت مجدّد آن، قبائل در كارگذاري آن باهم اختلاف داشتند و هركدام افتخار نصب آن را مي‌خواستند از آن خود كنند تا قرار شد هركه آمد داوري كند، پيامبر وارد شد و آن ابتكار را به خرج داد كه همه ميدانند.

و تو مي‌خواهي كه اين توفيق و افتخار نصيب تو هم شود كه به حجر نزديك شوي و آنرا نه كه ببوسي، بلكه اگر لمس كني هم تو را راضي مي‌كند ولي دريغ که امريست ناممكن ،يا آنچنان ديگران در تكاپويند كه نوبت را به ديگران مي‌دهي و مي‌گذاري و مي‌گذري.

در سيل عظيم طواف‌كنندگان در موسم حج، نزديك‌شدن به خانه خدا خود امری است محال چه رسد به حجرالاسود، ولي آنچه عظمت حَجَر را به تو مي‌نماياند آن سلام دسته‌جمعي طواف‌كنندگان به آن است هنگامي كه به مقابل آن مي‌رسند. گويي به مقابل خدا رسيده‌اند و میخواهنداز دور بيعت كنند و همه رو به حَجَر مي‌كنند و شروع به ذكر:

                                                                الله‌اكبر، الله‌اكبر،  الله‌اكبر، الله‌اكبر...

 و اين همه عظمت براي سنگي كه حتي توفيق ديدنش را در يك مهماني 32 روزه پيدا نمي‌كني.

تنها دلخوشي من مواقع نماز جماعت بود كه همه مي‌نشستند و مي‌توانستم از دور ركن حجرالاسود را ببينم و آن قالب فلزی كه سنگ در آن نصب است كه خود اين هم دل را مي‌برد و بازهم سلام نماز جماعت و يورش مردم به سمت حَجَر ...

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 11:41  توسط حميدرضا زرين  | 

 

البته ياد گرفته بودم كه دو ركعت نماز براي همه بخوانم و بس لكن دلم نمي‌آمد، دوست داشتم به اسم دعا كنم، در كنار كعبه و در مسجدالحرام ،نمي‌دانم چرا؟ اگر دهنده خداست كه شايد آنطوري هم مي‌دهد، لكن از وسواس خودم بود يا  كم نگذاشتن و يا خدا را تو رودربايستي گذاشتن كه پافشاري در دعا هم وارد شده است و از لوازم استجابت است؟

لذا اصرار داشتم كه به اسم افراد را دعا كنم و حتماً هم در اعمال خودم آنان را به ياد داشته باشم.

روزي نگران از اينكه نكند بعضي از يادم رفته باشند در محل اقامت نشسته بودم كه سررسيدي را كه همراه برده بودم برداشته و شروع كردم به كمك اسامي داخل تلفن همراه(حدود400نام) و حافظه ام و با يك نظم و نسقي اسامي آشنايان را بنويسم تا كمتر كسي از قلم افتاده باشد و گروه‌هايي را ساخته و اسامي را در آن گروه‌ها ريختم كه بعضي از آنها به شرح ذيل است:

معلمان / همكاران از قديم تا بحال/ دوستان هم‌دوره‌اي / ساير دوستان! / بچه‌هاي محل / فاميل / شاگردان / اوليا دانش‌آموزان /

 و اسامي را در آن ريخته و سررسيد را با خود به كنار كعبه برده و براي همة آشنايان به نام دعا كردم.

شنيده‌ام كه اگر براي كسي دعا كني، خدا به خودت هم همانند آن را مي‌دهد، پس در واقع براي خودم دعا كردم و البته نه به طمع خودم! و مخفي نمي‌كنم كه سه گروه خاص همراهان هميشگي من بودند كه عبارتند از:

آشنايان مرحوم خصوصاً معلمان مرحومم، كادر مدرسه و فاميل نزديك كه به اسم نام مي‌بردم.

و گروه‌هايي كه هميشه همراهم بودند شاگردان مدرسه، فارغ‌التحصيلان خصوصاً مفيد2، همكاران مدرسه از قديم تا بحال و كل فاميل.

وباز مخفي نمي‌كنم كه خيلي وقتها اهل خانوده‌ام از قلم مي‌افتادند!

اميدوارم كه هركدام كه مشرف شدند، ما را هم بخاطر داشته باشند.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 12:31  توسط حميدرضا زرين  | 
اين آقاي محمديان كه در مكه هم‌ اتاق ما شده بود مرتب صبح‌ها مي‌رفت به زيارت قبرستان ابوطالب و اعتقاد عجيبي به زيارت قبر حضرت ابوطالب و خصوصاً خانم خديجه (س) داشت.
يكباري هم كه ظهر ديدمش، تعريف مي‌كرد كه يكی از برادران اهل تسنن به او گير داده که جدا از اينكه زيارت امر غلطی است و نمادي از شرك است! اصلاً مگر ابوطالب مسلمان بوده كه تو به زيارتش آمده‌اي!؟
اين آقاي محمديان دفعه هشتمش بود كه مي‌آمد مكه و با من كه دفعه اولم بود و توی گيجي خاصي گرفتار بودم خوب فرق داشت.
كاراش با برنامه بود و از وقتش هم استفاده مي‌كرد.
يادم است يكبار كه همه جلوي مسجد ذوقبلتين سرگرم خريد سوغاتي از دستفروش‌ها بودند،
او را ديدم كه آرام در اتوبوس نشسته بود و من خجالت‌زده كه تكه‌اي سوغاتي دستم بود (شرمنده كه آمدي زيارت و يا تجارت)
از سر شرمندگي نفسي چاق كردم و گفتم شما خريد نمي‌كنيد؟
و او گفت: جاهاي خوبي در مكه براي خريدكردن است، نبايد عجله كرد!!
و اين‌ها تجربه‌هايي است كه براحتي بدست نمي‌آيد.
آري بالاخره ما را هم براي زيارت به قبرستان ابوطالب بردند
و توفيق زيارت قبرستان از داخل خيابان و با فاصله‌اي بعيد از پشت نرده‌ها نصيبمان شد
كه اتفاقاً آقاي محمديان هم نيامده بود!
بعداً كه جويا شدم مي‌گفت: صبح‌ها كه بروي، قبرستان باز است و مي‌تواني تا بالاي سرِ قبر خانم خديجه (س) بروي و الآن كه شما رفته‌ايد در گرما آنهم از داخل خيابان و زيارت از بعيد!
و اين هم تجربه‌اي ديگر!
اميدوارم كه توفيق زيارت مكرّر قبرستان ابوطالب نصيب شما شود كه اين زيارت مورد نظر پيامبر (ص) خواهد بود ان شاء الله
شما را رجوع دهم به داستان حضرت آيت‌ا... العظمي گلپايگاني و زيارت جبل احد و قبر حمزه سيدالشهدا كه اينجا هم خانم خديجه (س) هستند كه بسيار مورد علاقه پيامبر بود.
خدا قسمتتان كند

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 12:30  توسط حميدرضا زرين  | 
بار اول كه به مسجدالحرام آمدم به انجام اعمال عمره تمتع گذشت،
با لباس احرام كه حال و هواي خودش را داشت,
قبل از ظهر تمام شد و براي نماز و ناهار به هتل! محل اقامت رفتيم،
پس از كمي استراحت مجدداً بعدازظهر به اتفاق خانم به مسجدالحرام مشرف شدم.
مسير صبح را دنبال كرديم و از درب ملك عبدالعزيز و به كمك پله‌هاي برقي خودمان را به پشت‌بام رسانده و در ميان انبوه جمعيتي كه در آنجا حضور داشتند جايي براي نشستن پيدا كرديم.
پس از كمي تأمل و بدست آوردن تمركز! اولين چيزي كه از خاطرم گذشت خيل عظيم كساني بودند كه مي‌شناختمشان و احساس مي‌كردم بايد نايب‌الزياره آنان باشم.
در مدينه از یک فرد روحانی در كيفيت نماز مستحبي كه ثوابش را هديه دهيم به ديگران سؤال كردم
و او هم گفت:
" اگر پول گرفته‌اي كه به نيت كسي نماز بخواني، بخوان والّا دو ركعت به نيت هم بخوان و خلاص!"
و البته گرچه لحنش كمي مرا آزرده كرد لكن نسخه شفابخشي است!
يك شب هم روحاني ما در جلسات ميان اردويي خود كه شبها در راهروي هتل مدينه و پشت‌بام هتل مكه داير مي‌كرد حديثي از حضرت امام صادق(ع) نقل كرد كه در پاسخ به سائلي كه از تعدّد سفارش‌ كنندگان و سختي اداي نماز براي همه آنان شكايت كرده بود، فرموده بودند: "دو ركعت نماز به نيت همه كساني كه مي‌خواهي بخوان و در بازگشت هم به هر كدام كه رسيدي بگو برايت دو ركعت نماز خواندم"
و اگر دقت كنيد اين دو پاسخ يكي هستند ولي اين كجا و آن كجا!
و روحانی كاروان ما هم اين حديث را همچون مژدگاني و كيمياي سعادت و مشكل‌گشا همراه با لبخندي براي اهل كاروان مطرح مي‌كرد همراه با تبصره‌اي كه اصلاً به نيت همه اهل مملكت بخوان و بازگشتي به هركس رسيدي اعم از اينكه يادت بود يا نبود بگو برايت نماز خواندم و خلاص.
گويي دو ركعت بخوان و خلاص و برو به بقيه كارهايت برس!
در حاليكه من از حديث مي‌فهمم كه گله و شكايت مرد مسائل و خستگی و ...
 كه امر مي‌تواند بين دو امر باشد...
و من در مسجدالحرام يادم است كه شروع كردم به نماز خواندن،
هوا هم بهاري بود و آفتاب هم اذيت نمي‌كرد،
شايد از شانس من،
چرا كه من معمولاً موقع نماز از شدت تعرق، بدنم نمناك مي‌شود گويي به جهنم نزديك مي‌شوم و برمي‌گردم، لكن آن نمازهاي پشت‌بام مسجدالحرام كمتر اينگونه بودند.
و شروع كرديم سريال ممتد نمازهاي دو ركعتي كه به نيت پدر، مادر و ... مي‌خواندم.
و البته سعي كردم كه آن نسخه اهل مملكت را بگذارم نه براي اولين نماز بلكه براي يكي از آخرين نمازها!
و جالب اينجاست كه براي شما هم نماز خواندم،
همين شمايي كه اين مطلب را مي‌خواني!
و البته اين تجربه را مختصرتر در روضه منوره در مسجدالنبي(ص) هم داشتم،
چرا كه آنجا نه ديگران فرصت مي‌دهند و نه تو دلت مي‌آيد زياده بنشيني!
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 16:13  توسط حميدرضا زرين  | 
آري گفتم كه اين كاروان دقيقاً همه شرايطي را كه من مي‌خواستم تا بحال برآورده كرده بود!
و من تا اينجاي كار كاملاً راضي و راحت!
امّا پس از يكي دو روز توقف در مدينه كم ‌كم حال و هوايم عوض شد
و ديدم كه برخلاف تصور كه با پيرمردها هم‌ اتاق شده‌ام،
اين دو پيرمرد كاملاً سرزنده از يكطرف
و اهل عبادت و راز و نياز و گريه و مناجات از طرف ديگر
كه اين دومي به شدت مرا تحت تأثير خود قرار مي‌داد
و يادم مي‌آيد كه براي اين اتفاق در مدينه خدا را شكر كردم و از قضاوت زودهنگام خودم رنجيدم.
كه
« عسي ان تكرهوا شيئاً و هو خيرلكم »

كم‌ كم كه ايام سفر گذشت و حال و روز بقيه كاروانها را مي‌ديدم از بي‌نظمي‌ها و معطلي‌ها و غرّولندها،
به مديريت رئيس كاروان خودمان بيشتر اعتماد مي‌كردم كه ذكر يك مثال كافي است و آن اينكه:
در ظهر روز دوازدهم، وقوف در مني به پايان مي‌رسد
و همه‌ي حاجيان به سمت مكه مي‌آيند،
كاروان ما حدوداً يك ساعت پس از ظهر به هتل محل اقامت رسيد
و كاروان ديگري كه آنها هم در همان هتل محل اقامت ما مستقر بودند با درايت مسئولينشان و بعضي اتفاقات ديگر از 4 بعدازظهر تا 1 نيمه شب به تدريج وارد هتل مي‌شدند!!
و بازار اوقات تلخي و بد و بيراه ... داغ.
و تا اينجا نمره قبولي! را به مدير كاروان داده بودم
و اما از لطف خداوند در طول اين سفر تنش و رفتارهاي ناپسند در ميان زوّار كاروان ما در حداقل ممكن قرار داشت و نوعاً فضاي بين دوستان، فضايي صميمي و شاد كه به همديگر كمك کرده و مراعات حال هم را مي‌كردند.
و اين هم از لطف خدا بود به بنده كه دستش درد نكند!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 12:30  توسط حميدرضا زرين  | 
يكي از مهمترين مراحل سفر همان مرحله ثبت‌نام و انتخاب كاروان است.
پس از مشورتي كه با يكي از دوستان داشتم براي ثبت‌نام به دفتر كاوران 17291 در ميدان ونك رفتم.
گفته بودند كه از شب قبل بايد رفت و نوبت گرفت.
ما گذاشتيم كه 6 صبح برويم، حدود 9 رفتيم ولي اصلاً مشكلي ايجاد نشد!
و در حاليكه خبر مي‌رسيد كه كاروانهای ديگر خيلي شلوغ است، ما براحتي ثبت‌نام كرديم و شديم نفر 71!
و در صف هم حضور يك خانم جوان با حجاب نامناسب و بدون جوراب با دمپايي بندي و گپ و گفت او با چند جوان كه در صف بودند، همه‌ صحنه‌هايي بودند حاكي از انتخاب درست اينجانب! و فرصت از دست رفته!
كه از قديم گفته‌اند مشورت بايد با اهلش باشد كه شد.
البته اين خانم براي ثبت‌نام والدينش آمده بود و بعد فهميديم كه همراه ما در سفر نمي‌آيد!
ثبت‌نام كرديم و رفتيم تا خبرمان كنند.
جلسه اول در مسجد جايتان خالي از چند خانمي كه بعد از كلي مراعات حال زائران حج و مسجد و آخوند و مدير، روسري را چند سانتي جلوتر آورده و موها به هر حال معلوم بود
و از قضا مدير كاروان از يك روحاني مسن و با تدبير خواهش كرد كه به امر به معروف بپردازد و او هم يك‌ ساعتي روی منبر از عذاب و حجاب و رسول و كعبه و ... گفت و در سنگ اثر كرد كه در ما هم اثر كرد.
خلاصه مني كه از خود با خبر بودم و دنبال دوستاني كه مرا سر ذوق آورند مي‌گشتم، مانده بودم معطل و البته كمي نگران.
روحاني كاروان ما هم سي ‌و چند ساله و تقريباً جوان و كمي هم مأخوذ به حيا
و آشنايي او با مدير كاروان هم مثل آشنايي ما تر و تازه و هماهنگي به هكذا
و خلاصه همه‌ چيز طبق برنامه.
راستي يادم رفت بگويم كه كاروان‌هاي آشنايي بودند مثل كاروان محل خودمان در "كن" كه اقلاً نيمي از آن هم‌ محلي ما مي‌شدند و چه مي‌شد.
و يا كاروان محل فعلي ما در طرشت و يا كاروان‌هايي كه مديران آن آشنا بودند مثل كاروان آقاي حاجي كريمي كه اتفاقاً پسرشان هم امسال مي‌آمدند لكن من دنبال كاروان غريبه بودم كه پيدا كردم و همه اين مسائل به غريبه بودنم مي‌ارزيد.
و از قضا يكروز كه براي كاري به دفتر كاروان رفته بودم ناگهان با آقای پوريان مواجه شدم؛ (فارغ‌التحصيل دوره3 مفيد2) كه فهميدم جزء عوامل كاروان است و اين هم آن يك نقطه مثبت كاروان براي من.
خلاصه كنم
در جلسات تهران با دو سه نفري دوست شدم تا جلسه آخر كه وقت تقسيم اتاقها بود
كه من دير آمدم و اتاقها تقسيم شده بود
و آن چند دوست هم ‌سن و سالم هم پريده بودند،
نشسته و زانوي غم بغل‌ گرفته كه پيرمردي! آمد و گفت: "شما با من هم ‌اتاق مي‌شويد!؟"
و من كه در درونم بلوايي به پا بود، مكثي كردم و گفتم: "آري"
و پيرمرد ديگري را به من نشان داد و گفت: "او هم با ما هم ‌اتاق است و اتاق ما سه نفره است"،
گل بود به سبزه هم آراسته شد!
رفتيم ...
و در مدينه، در اتاق مستقر شديم و سر صحبت باز شد
و پيرمرد اول گفت: "چه‌كاره‌اي؟"
گفتم: "معلم هستم"
و او گفت: "اتفاقاً پسر من هم الان پيش‌دانشگاهي است و در مدرسه مفيد!!! درس مي‌خواند
و اينجا بود كه برق از سرم پريد
و شما حال مرا حدس بزنيد.
و مني كه رفته بودم ... ، 32 روز و شب با ايشان هم ‌اتاق بودم
و شما تصور كنيد كه دريغ از آروغ‌زدني حتي،
كه نكند صدايش به مفيد برسد!
يكي دو روزي در مدينه بوديم كه يكي ديگر از خدمه آمد و گفت: "آقا زرين مرا نمي‌شناسي!؟"
و گفت: "عكس تو در آلبوم من است و ... "
و همينطور كه او صحبت مي‌كرد من به خودم لعنت مي‌فرستادم از اين حق انتخاب
و معلوم شد كه از آشنايان قديم است كه در مسافرت جهادي نوروز سال 70 كه ما در ابوموسي بوديم،‌ ايشان فرماندار! ابوموسي ‌بوده‌اند و الان خدمه كاروان ما بودند.
آري آن دو پيرمرد هم ‌اتاقي ما، آقايان منتظر و محمدزاده بودند
و آن خدمه‌هاي آشنا، آقايان پوريان و كيوان‌مرز
كه خدا حفظشان كند،
كه بزودي در موردشان بيشتر خواهم نوشت.
...
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 0:3  توسط حميدرضا زرين  | 
    طواف تمام شد،
نماز طواف را پشت مقام ابراهيم خوانديم
و چه شلوغ است،
ازدحام خرد كننده و له‌ كننده،
خصوصاً هنگام طواف كه ما اصرار داريم از داخل مقام طواف كنيم
و اين يعني طواف در نهايت فشار!
پس از نماز، آب زمزم مي‌خوري
و به رسم پيامبر به سر و صورتت مي‌زني و به سرت مي‌مالي
و چون پيامبر گفته، شهامت پيدا مي‌كني و در خانه خدا مي‌خواني كه:
" اللهم ارزقني رزقاً حلالاً واسعاً "
و سپس سيرآب از آب زمزم، به سمت سعي مي‌روي
و كوه صفا را مي‌بيني كه مردم روي آن نشسته‌اند و رو به كعبه مشغول خواندن قرآنند
و در سمت چپ راهرويي نمايان مي‌شود پهن با آن مهتابي‌هاي سبز‌رنگ بين راه ترا به ياد هروله مي‌اندازد
و آناني كه اين نقطه را براي سفارش انتخاب كرده‌اند (ياد آقاي عطايي به خير)
و تو هم نيت مي‌كني و راه مي‌افتي،
به ياد هاجر و به ياد حضرت ابراهيم و چه كاري كرد اين حضرت ابراهيم،
زن و بچه را در بيابان بي‌ آب و علف گذاشت و رفت،
امان از دل هاجر كه تشنگي امان بچه‌اش را بريده
و بين كوه صفا و مروه مي‌دود در پي آب و سرابي بيش نيست.
و تو دلت مي‌گيرد از غم هاجر
و مي‌خواهي ببيني هاجر چه حالي داشته
و هنگامي كه هروله مي‌كني شايد خودت را به حال او نزديكتر حس مي‌كني
پس مي‌خواهي همه راه را هروله كني ولي ازدحام اجازه‌ات نمي‌دهد.
و واقعاً آداب ملاقات با خدا و زيارت خانه خدا از داستان زندگي حضرت ابراهيم و حضرت هاجر گرفته شده
و اين خود مسأله‌اي است بسيار زيبا براي تفكر
و هنگام قدم‌زدن در مسير 3km هم فرصت خوبي داري براي تفكر روي همين موضوع.
يك زن سياه آنقدر عزيز است كه بيا و ببين
ميليون‌ها نفر جا در جاي پاي او و به ياد او مسير بين صفا و مروه را مي‌روند و مي‌آيند
همچو او هفت‌بار و نه بيشتر و نه كمتر، آن عمل بايد تكرار شود تا ياد آن عمل زنده بماند براي چه؟
راستي براي چه؟
و در نهايت حضرت هاجر در جايي دفن است كه نزديكترين محل به خانه خداست،‌
داخل حجر اسماعيل.

اصلاً فلسفه وجودي حجر هم همين بوده،
حضرت اسماعيل  ديواري كشيده كه طواف‌كنندگان موقع طواف از روي قبر مادرش هاجر رد نشوند
و اين يعني هاجر هم در طواف قرار گرفته همچون خانه خدا.
و ترا مي‌تركاند اين عظمت آنهم براي يك زن سياه
و او كه كنيزي بوده كه براي آوردن پسري به همسري گرفته شده و در اثر حسادت از خانه و سرزمين خودش رانده شده، اين همه عظمت را از كجا آورده؟
و تو كه براي خودت در مملكتت كسي هستي، آيا در خواب هم ذره‌اي از اين عظمت را براي خود متصور مي‌شوي؟
فرو مي‌ريزي و با خاك يكسان مي‌شوي.
آري يك زن سياه كنيز، گوي سبقت را ربوده و دلِ خدا را بدست آورده
گرچه زنان زيبا روي سپيد زيادي در اين دنيا هستند كه چشم و دل مردان را به يك غمزه مي‌توانند ببرند!
و تو اين ميانه كجايي،
سعي نه محلي است براي فكر كردن كه محلي است براي ديدن
ديدن آدم‌ها كه همگي محكم در اين مسير گام بر مي‌دارند
و هاجر وار به دنبال رفع تشنگي نه فرزندشان بلكه دلشان هستند
و بازهم عقب‌تريم كه او نه براي خود دويد و ما براي خود راه مي‌رويم!



مردم را مصمم، ذكرگويان و دعاخوان بدور از دغدغه‌هاي دنيايي و بذله‌گويي‌هاي رايج در حال قدم زدن مي‌بيني
و عظمت اين جمعيت ترا تسخير مي‌كند
و تو خودت را قطره‌اي از زلال اقيانوسي مي‌بيني كه قطره بودن هم در اين زلال خود افتخاري است.
و بالاخره دور هفتم هم مي‌رسد
و مي‌خواهي تقصیر كني و از احرام خارج شوي
ناخن‌گيري را كه در تهران براي همين امر خريده‌اي و آورده‌اي بيرون مي‌آوري
و مي‌بيني كه ناخنت كه هيچ، ماست را هم نمي‌تواند ببرد
و به اسم ناخن‌گير مخصوص تقصیر به تو داده‌اند با قيمت دولا پهنا
و البته در ايران
و در مسجد
و بعنوان وسايل حج
و كثيفي اين موضوع آزارت مي‌دهد و ترا از زلال سعي به لجن‌زار تهران برمي‌گرداند،
به هر جان كندني است ناخن مي‌گيري و از احرام خارج مي‌شود و از حال هم.
و اين قصه هم خود تنبهي است كه از سر و ته ‌كار زدن و پول درآوردن به هر قيمتي، برايت جلوه پيدا مي‌كند
و با تمام وجود خودت را منزجر از آن حس مي‌كني.
خروج از احرام و خوردن مجدد آب زمزم و حركت به سمت منزل آنهم با تجربه شيرين و به يادماندني انجام اعمال عمره آنهم براي اولين بار
و حضور در كنار كعبه و سعي،
خاطراتي كه شيريني آن تا منزل و بعد از آن و تا تهران و انشاءا.. براي هميشه در ذهن خواهد ماند.


تابعد ..
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 14:25  توسط حميدرضا زرين  | 
مكه جاي ديدني بسيار دارد و داستان شنيدني هم بسيار
و يكي از آنها واقعه‌‌ي شبي است كه مي‌خواستند پيامبر را بكشند
و حضرت علي (ع) در جاي پيامبر خوابيد و حضرت، مكه را به سمت جنوب (مخالف مسير مدينه) ترك مي‌كنند
و در راه ابوبكر را مي‌بيند
و نگران از اينكه ابوبكر در زير شكنجه طاقت نياورد و محل پيامبر را لو دهد به ناچار او را با خود همراه مي‌كنند
و اين همراهي تا قيامت آبرويي مي‌شود براي ابوبكر با عنوان مصاحب حضرت رسول اكرم
و البته نمي‌دانم تا چه حد اين قول درست و صادق باشد!
آيا ابوبكر از ابتدا سست ايمان بوده و يا در بازي كسب قدرت طاقت نياورده!؟
و اينها همه وقتي به تو هجوم مي‌آورند كه به زيارت غار ثور رفته‌اي در جنوب مكّه
و با ملاحظه همه‌ي تاكتيك‌ها باز هم كفّار مسير پيامبر را تشخيص داده و او را تا پشت غار تعقيب كرده‌اند
و بازهم لطف خدا بر من و ما
كه خدا مي‌خواهد پيامبرش زنده بماند
و آن قصه تخم‌گذاري كبوتر و تار تنيده عنكبوت،
راستي چقدر از اين معجزات را بايد ببينيم و بشنويم تا دلمان قدري بلرزد و تغييري ايجاد گردد.
و كوه ثور محلّي است براي اين لرزش و اين رويش و نو شدن.
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 17:58  توسط حميدرضا زرين  | 
از مسجد شجره خارج شده و شبانه با اتوبوس به سمت مكه براه افتاديم،
خوابم نمي‌آيد گرچه بسيار سفارش به خواب كرده‌اند.
ولي مگر مي‌تواني بخوابي!
از در و ديوار و كوه و تپه تا زمين و زمان برايم تازه‌اند،
از اتومبيل‌ها گرفته تا قهوه‌خانه بين راه هم متفاوت
و من كنار آقاي حمزه‌يي در اتوبوس و مشغول حرف‌زدن از همه‌جا ..
يك حجره‌دار در بازار كويتي‌هاي خيابان جمهوري
و ما موضوعي مشترك براي صحبت يافتيم و آنهم حج و مشاهداتمان بود.
در بدو ورود به مكّه بسته‌هايي حاوي مواد خوراكي بين ما تقسيم كردند كه مشخص شد فهد شاه سابق عربستان، بنيادي را براي توزيع مواد غذايي بين حجاج بنيان‌گذاري كرده كه اين اولين بسته‌اي از آن بود كه به ما مي‌رسيد و جايتان خالي، تا آخر مسافرت چندبار ديگر هم مهمان فهد بوديم و حتي براي تهران هم بسته‌اي آورديم تا بچه‌ها هم سهمي داشته باشند.
گرچه بعضي مي‌خوردند و لعنت مي‌كردند فهد را،
آخر فهد هماني بود كه دستور كشتار حجاج را در سال 66 صادر كرده بود،
يا اقلاً در زمان او حجاج كشته شده بودند.
و فهد همان است كه حضرت امام فرمود كه اگر از صدام بگذريم از فهد نمي‌گذريم.
ولي من دلم نمي‌آمد درست وقتي خوراكي اهدايي او را مي‌خورم لعنتش كنم.
آري بسته را بازكرديم و آب زمزم آنرا كه اولين آب زمزم اين مسافرت بود لاجرعه سركشيدم و بقيه هم ماند تا وقتي ديگر.
رسيديم به محل استقرار و در اتاقها مستقر شديم،
تو ذوقمان خورد!
اتاقي كوچك براي 5 نفر،
همه فضاي آن توسط تخت‌ها اشغال‌شده بود
و محوطه‌اي كوچك فقط براي يك ميز كوچك كه حركت بين ميز وسط و تخت‌هاي كناري به سختي صورت گرفت،
چيزي شبيه سربازخانه،
البته نه اينكه در مدينه وضعمان خيلي بهتر باشد،
لكن اينجا ديگر يك سربازخانه درست و حسابي بود،
اقلاً براي كاروان ما.
ولي وقت اين حرفها نبود،
نماز را خوانديم و چرتي زديم تا پس از استراحت مختصر روانه مسجدالحرام و اعمال عمره تمتع شويم.

سوار اتوبوس و به سمت ايستگاه مظله و از آنجا هم تعويض اتوبوس و عبور از تونل
و رسيدن به پشت ديوار مسجدالحرام.
مسيري را كه رئيس كاروان انتخاب كرد، مسير خوبي نبود
چون از قسمتي به سمت مسجدالحرام رفتيم كه هم به دليل توسعه سعي، محل عمليات ساختماني بود
و هم به جهت ساخت- قسمت قديمي
و از لحاظ نظافت، به دليل ازدحام و شلوغي وضع مناسبي نداشت.
كلاً مكه از لحاظ شهرداري بسيار ضعيف‌تر از مدينه اداره مي‌شد از همه جهات،
نوعاً بوی تعفن و تجمع زباله مخصوصاً در ایام تشریق و پس از آن از نشانه‌هاي بارز مكه و خيابانهاي آن بود و دريغ از خادم‌الحرمين بودن و براي اين موضوع فكر نكردن.
در ابتداي مسير در سمت راست- محل تولد پيامبر را نشانمان دادند كه كتابخانه‌اي شده، رنگ‌ورو رفته و هميشه بسته كه كسي باز بودن آنرا به خاطر نمي‌آورد و پس از دورزدن سعي كه همة درب‌هاي آن بدليل كارگاه ساختماني تعطيل بودند از درب ملك عبدالعزيز وارد مسجدالحرام شدم، دسته‌جمعي با ديگر دوستان، البته طاقتم نگرفت و در حاليكه رويم به سمت زمين بود زيرچشمي و دزدكي صحن و كعبه را نگاه كردم تا اينكه به اندازة كافي نزديك شديم كه مي‌توانستيم كعبه را كامل مشاهده كنيم كه روحاني كاروان گفت سرها را بلند كنيد.
و من در تمام اين مدت مشغول فكر بطوري كه خيلي كم از صحبت‌هاي ردوبدل‌شدة روحاني و دوستان چيزي فهميدم و حتماً حدس مي‌زنيد كه در فكر چي؟

 

نه غلط حدس زديد، در فكر اين نبودم كه آرزوهايم را رديف كنيم !

چرا كه گفته‌اند كسي كه اولين‌بار مكه را ببنيد سه آرزويش برآورده مي‌شود كه آن اصفهاني هم گفته بود خدايا دوتا آرزو مال خودت يكي مال من و آن اينكه هر وقت چيزي خواستم نه نگويي.
و یا آنكه عربي به پيامبر رسيد و گفت راست است كه سه آرزو كنم برآورده مي‌شود و پيامبر فرمود آري و آن عرب گفت آرزو مي‌كنم كه در قيامت در كنار شما باشم و يا چيزي شبيه به اين و پيامبر مي‌فرمايد كه به صاحب اين خانه، حاجتت برآورده شد و داستانهايي شبيه اين .
نه اينكه كدام را بخواهم و از اين همه آرزو اولويت را به كدام بدهم كه نه اصلاً در نگاه اول اينها در مخليه‌ام نبود!
اينهم از بدشاسي‌ما كه هول شده بوديم.
به سجده افتادم و اولين تجربه سجده مقابل كعبه، چه لذت‌بخش است آنقدر لذت‌بخش كه اصلاً خواسته‌اي به ذهنت نمي‌آيد، تويي و خدا و جمعيتي كه در يك لحظه همه محو مي‌شوند و تو خودت را بي‌واسطه در نزديكترين موضع نسبت به خدا حس مي‌كني -گرچه او از رگ گردن به تو نزديك‌تر است ولي مهم حس توست كه الآن نزديكي را بهتر درك مي‌كند و اين خود- اجابت بزرگترين آرزو است و ديگر چه آرزويي مي‌ماند در مقابل اين.
پس از سجده وارد صحن مي‌شوي ـ نگاهت مرتب به كعبه است و دلت غوغايي دارد، هنوز فكرت مال خودت نيست و تو او را نمي‌بري بلكه او ترا مي‌برد پس اصلاً حرف آن سه آرزو را نزن كه تو راننده نيستي بلكه مسافري هستي كه قدرت تكلم را هم از دست داده‌اي . و طواف شروع مي‌شود و شيطان مي‌گويند مي‌آيد و جري‌تر از هميشه مي‌آيد!

چشمت به درب مي‌افتد، ازدحام و شلوغي گوشة درب ذهن‌ ترا به حجرالاسود معطوف مي‌كند، از كنار مقام ابراهيم مي‌گذري و به حجر مي‌رسي و پس از آن ركن یماني و دوباره به حجر مي‌رسي و تو هيچ نديده‌اي و پس از سلام بر حجر دوباره شروع مي‌كني، با خودت قرار گذاشته بودي كه دعاي طواف بخواني ولي نمي‌داني چرا نمي‌شود يا نشد.

راستي آن سه آرزو چه شد؟!


تابعد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 16:30  توسط حميدرضا زرين  | 
كوه حرا و غار حرا،
چه مسير سختي به نظر مي‌رسد،



آيا پيامبر مرتب اين راه را بالا ميرفته و در بلنداي قله در غاري كه يك نفر به سختي در آن مي‌تواند بايستد، عبادت مي‌كرده است؟
اين همه راه،
در اين راهپيمايي چه سرّي است!؟
آيا در خلوتگاه منزل امكان عبادت نبود!؟
اين ذهن مرا مشغول مي‌كند،
چرا عبادت در جاي خلوت و دور از شهر و تاريك و به تنهايي .
آنهم مسير صعب‌العبور و نه نقطه‌اي از دشت!؟
و عجب همسري داشته پيامبر،
خانم خديجه كبري (س) كه با داشتن ثروت فراوان و خدم و حشم بسيار- خود به تنهايي اين راه صعب را طي مي‌كردند و براي حضرت غذا و آذوقه مي‌آوردند،
شنيدن اين داستانها همراه با نظاره به مسير صعود به قله قطعاً به يك چيز حكم مي‌كند
و آنهم علاقه بسيار زياد حضرت خديجه به شويش بوده.
پيامبر در اين غار چگونه اوقات مي‌گذرانده!؟
در زمانيكه در يك نماز 4 دقيقه‌اي ذهن ما به 40 جا مي‌رود و باز مي‌گردد و خيلي از مشكلاتمان حل مي‌شود،
چگونه 40 شبانه‌ روز را با ذوق و شوق به عبادت مشغول بوده
و نه تنها خسته نمي‌شده كه لذت هم مي‌برده!
كسي بايد به اين سؤالات پي ‌در پي تو جواب دهد
و سؤالات فراوان ديگرم ..
ولي نكته‌اي است
و آنهم تنهايي و كنترل ورودي‌هاست
كه باعث ايجاد تمركز مي‌شود.
امان از اين زندگي fast لعنتي كه همه اش ميدويم از اين صفحه به آن صفحه،
از اين موضوع به آن موضوع،
از اين لقمه به آن لقمه،
از اين كانال به آن كانال
و با يك دست مي‌خواهيم سه هندوانه را برداريم
و همزمان به 4 موضوع فكر كنيم
و با دو نفر صحبت نمائيم
و چه مي‌ماند براي آدمي.
شايد آنچه نصيب من شد اين است كه
فرصتي را بايد مهيا كرد،‌ در دلِ ‌شلوغي.
همه مي نالند كه فرصتي ندارند كه به زن و بچه برسند
و من ديدم كه پيامبر از زن و همسر هم جدا شده تا فرصتي داشته باشد تا به خودش برسد.
آري فرصتي براي در خود فرورفتن،
با خود خلوت كردن،
و با خدا سخن گفتن
و اين هم حاصل زيارت غار حرا براي من.


+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 16:29  توسط حميدرضا زرين  | 
نمي‌دانستم كه اينقدر كم در مدينه مي‌مانيم،
ظاهراً حاجيان بين 7 تا 10 روز در مدينه هستند كه به ما 7 روز رسيد
و چه زود گذشت.
شب آخر جمعمان كردند و برنامه فردا را گفتند:
" بعد از ناهار لباس احرام بپوشيد تا به مسجد شجره برويم. "
براي اولين‌بار لباس احرامي را بر تن كردم، صفايي دارد ..
سوار اتوبوسها و كم‌كم حركت و خروج از مدينه ..
دل مي‌گيرد از اين خداحافظي زودهنگام كه لزوماً احتمال مراجعت آن زياد نيست.

خداحافظ اي مدينه



ناراحتي و غم جدايي از مدينه همراه با شوق حركت به سمت مكه و خانه خدا، ملغمه‌اي عجيب در دل آدم ايجاد مي‌كند
و البته كم‌كم شوق جاي غم را مي‌گيرد،
خصوصاً وقتي به مسجد شجره نزديك مي‌شوي.
عجب مسجد بزرگ و باصفايي است..



‌كلاً عرب‌ها مساجد خوبي در مدينه و مكه ساخته‌اند كه اين كارشان تحسين ‌برانگيز است.
وارد فضاي مسجد شجره مي‌شوي،
ناخودآگاه دل مي‌لرزد و اشك، چشمان را فرا مي‌گيرد.
مي‌خواهي محرم شوي،
                                در آنجايي كه پيامبر محرم شده،
مي‌خواهي اجازه‌ي ورود به خانه‌ي خدا را بگيري،
                                                            آنهم براي اولين‌بار
و بعد فكر مي‌كني كه اگر اذنت ندهند؟
آيا شايسته‌اي براي اين مهماني؟
اشك امانت نمي‌دهد،
نمي‌دانم چرا،
ظرف چند ثانيه دنيا جلوي چشمت رژه مي‌رود.
كه هستي!؟
تو كجا و اينجا كجا!؟
آيا لياقتش را داري!؟ با اين همه گناه ..
خدايا اول ببخش بعد مرا پاك بپذير

حاج ‌آقاي روحاني كاروان ما هم آدم ويژه‌اي است!
جمعمان كرده و مي‌گويد:
"حوله‌ها را تكان دهيد كه ظاهرش اين باشد كه در اينجا لباس پوشيده‌ايد... "
و بعدهم لبيك‌ها را مي‌گويد:
" لبيك اللّهم لبيك .."

و تو باز در اين فكري كه اگر به تو بگويند لالبيك، چه خواهد شد؟
و اين ترس در تمام وجودت موج مي‌زند.
ولي لبيك را مي‌گويي
                            چون شرط احرام است
                            و چون اميدواري
                                                نه به عملت
                                                                بلكه به كرمش.

و اين اولين لبيك گفتن يكي از به يادماندني‌ترين لحظات سفر حج است كه ان‌شاءا... خواهي ديد.
و به قول جلال:

« آدم مي‌بيند كه خسي است كه به ميقات آمده و نه كسي كه ميعاد آمده »


كه كوچكتر از آن است كه خودش را لايق ميهماني خدا بداند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 9:37  توسط حميدرضا زرين  | 
صبح ‌هنگام پس از صرف صبحانه ساعت شش و نيم به سمت جبل احد به راه افتاديم.
هنگامي كه از فرودگاه مدينه به سمت هتل مي‌آمديم، جبل احد را از دور نشانمان دادند و لحظه‌شماري مي‌كرديم كه كي نوبت زيارتش مي‌رسد تا اينكه رسيد،
ماشينها پارك كردند و پياده شديم.
شكل منطقه خيلي نزديك به آنچه فكر مي‌كرديم بود و براحتي مي‌توانستيم وضعيت جنگي و محل قواي اسلام و دشمن را حدس بزنيم.
مسلمانان مقابل كوه احد و پشت به آن،
تپه رماديه (محل نگهباني) در سمت چپ آنان
و سپاه كفار مقابل آنان تقريباً پشت به مدينه!
و چه بدحادثه‌اي است اين جنگ احد كه يادش دل‌آزار است،
آخر لعنت به اين غنيمت‌هاي جنگي، لعنت خدا به مال دنيا كه آدمي را از فرمان پيامبر دور كند.
تعويض پيروزي با شكست بخاطر هيچ
و بخاطر يك سهل‌انگاري
و اين تنها غم تو نيست كه شهادت حمزه عليه‌السلام و 70 نفر ديگر از مسلمانان صدر اسلام
و زخمي‌شدن پيامبراكرم (ص) باز هم شايد بخاطر يك سهل‌انگاري
و تو خوش‌ميداري كه شايد بايد اين اتفاق مي‌افتاد تا قدر هم بيشتر بدانند
كه اين هم دلخوشي بيهوده‌اي بيش نيست.
زيارتنامه خوانديم و به مقابل شهادتگاه رفتيم
و طبق عادت وهابيها، منع از زيارت و بستن قبرستان و قبرهاي بي‌نشان
و همه و همه دست‌ به ‌دست هم داده‌اند تا غصه را به نهايت برسانند.

ظاهراً حضرت رسول (ص) توصيه داشته‌اند كه هر كس به زيارت ايشان مي‌آيد به عمويشان هم سري بزند.
و ظاهراً‌ ايشان از اينكه در هنگام شهادت عمويشان كسي بر ايشان نمي‌گريسته، دل آزرده بودند.
و مرحوم آيت‌ا... العظمي گلپايگاني به كساني كه به مدینه مي‌رفتند، سفارش مي‌كردند به نيابت ايشان به حضرت حمزه سري بزنند،
چرا كه يكبار كه در مدينه بوده‌اند، بعلت مريضي و كسالت نتوانسته‌اند به احد بروند
و در مراجعت، همسايه‌اشان به زيارتشان آمده و پيامي را كه در خواب از حضرت پيامبر گرفته به ايشان رسانده، به مضمون گلايه‌ي حضرت از عدم زيارت آيت‌ا... از عموي پيامبر
و اين خود نشانه‌اي بر بزرگي احد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 8:24  توسط حميدرضا زرين  | 


كتاب خسي در ميقات را كه خواندم برايم جالب آمد چون

1) در مقدمه كتاب ديدم كه جلال كه آدم مذهبي بوده و پدرش روحاني،
مدتي نماز را كنار گذاشته و در فرودگاه كه عازم مكه بوده بعد از مدتها دوباره نماز صبح را خوانده،
لذا با اين توضيحات مي‌خواستم اثر مسافرت را در يك چنين شخصي و نگاه او را مشاهده كنم.

2) كتاب را با قلمي شيوا و بصورت روزنگار نوشته بودند
كه اين خود هم روي قلم من تأثير گذاشت و هم انگيزه خاطره‌نويسي و روزانه‌نويسي را در من تقويت كرد بصورت مطالب كوچك و جدا از هم.

3) توضيحاتي كه از مكه و مدينه سال 43 داشت دقيق بود
و مرا به حال و هواي مكه و مدينه آنهم در 40 سال قبل مي‌برد
و مقايسه آن با زمان فعلي كه از طرفي مرا به منطقه نزديكتر مي‌كرد (ذهني)
و هم با مقايسه شرايط، با سختي‌هاي فعلي راحت‌تر كنار مي‌آمدم.

4) در چند جا مطالب كتاب در من تأثير گذاشت
بعنوان مثال: آنجايي كه در اولين نمازش در مسجدالنبي هنگام ذكر سلام به السلام عليك ايها النبي كه مي‌رسد، احساس مي‌كند مقابل پيامبر است.
و يا آنجا كه در مسجد شجره هنگام ميقات مي‌گويد ديدم كه خسي هستم كه به ميقات آمده‌ام نه كسي كه به ميعاد آمده.
و يا آنجا كه حال و هواي مردم را در سعي بين صفا و مروه توصيف مي‌كند.
لكن اين موارد در مقايسه با حجم كتاب كم و ناچيز است.

بهرحال كتاب جلال را خواندني مي‌ديدم چون:
1) از نگاه كسي كه تعصبي به دين ندارد نوشته شده پس مشاهداتش از نوعي ديگر است.
2) قلم شيوايش و عادت روزنگاريش
3) توصيف مكه و مدينه در 40 سال پيش
4) و آشنايي با بعضي مشاهدات دلربايش كه البته آنقدري هست كه براي كسي كه فقط دنبال همين است به خواندنش بيرزد.

لذا خواندن اين كتاب در كنار خواندن كتابهايي چون صهباي حج و صهباي صفا و مانند آن كه سرشار از معرفت است شايد مناسب باشد و براي كسي كه وقتش و يا حوصله‌اش محدود است شايد براي مسافرتي به اين مهمي فقط خواندن اين كتاب مفيد نباشد.

تا بعد ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 9:54  توسط حميدرضا زرين  | 
ما كه تا بحال مشرف نشده بوديم،
يكي هم كه مثل ما بود، دو هزارتومان پول داده بود كه به ضريح بيندازيم، حالا كدام ضريح نمي‌دانم.
آخر تصور ما از زيارت، مشهد، قم و امامزاده‌هاي خودمان است و كار خير هم پول انداختن در ضريح
و اينجا بود كه سرمان به سنگ خورد.
هرچه فكر مي‌كردم با اين دو هزار تومان چه كنم، نمي‌دانستم.
اصلاً وهابي‌ها هم مثل خودمان دفاتر جمع‌آوري نذورات نداشتند كه به آنها بدهيم و ما مانده بوديم معطل.
و اين دوهزار تومان هم ذهن ما را مشغول كرده بود،
مسافرت داشت تمام مي‌شد و من مانده بودم كه در تهران چه بگويم؟
اجتهادي كرديم كه پول را به مستحق بدهيم
لكن در اين ميان، گدا زياد و تشخيص استحقاق مشكل تا روزي صفي از كودكان را ديدم كه دست نداشتند و روي دو زانو ايستاده باهم سرودي را مي‌خواندند
و كيف‌هايي هم به گردن داشتند كه مردم در آن پول مي‌ريختند،
جالب آنكه در كتاب خسي در ميقات، مرحوم جلال هم به اين دختران و سرود آنان اشاره دارد،
حال آنكه جلال در سال 1343 به مكه مشرف شده بود و ظاهراً اين نوع گدايي يك سنت ديرينه است
و ما هم دلمان سوخت و پول را به يكي از آنان داديم.

حال بشنويد باقي داستان را كه بعد يكي به من گفت كه ظاهراً افرادي براي ايجاد ترحم در مسافران،
دستان اين دختران را در كودكي از بالاي مچ قطع مي‌كنند
و آنان را براي اين كار تربيت مي‌كنند و چيزي از اين پول گير اين دخترها نمي‌آيد.

حال خودتان بدست آوريد ميزان تأثر من را از اين اتفاق.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 15:18  توسط حميدرضا زرين  | 
شايد براي زنِ ايراني بهترين جا براي اشك ريختن و سبك‌شدن قبرستان بقيع باشد،
خصوصاً مرقد حضرت ام البنين (س) مادر حضرت عباس عليه السلام
لكن از بدِ حادثه، حضور خانم‌ها در بقيع ممنوع بود و در مملكت عربستان كه خانم‌ها محلي از اعراب ندارند و از حق رانندگي تا حق رأي را از آنان سلب كرده‌اند، نسوان ساير كشورها هم چوبِ همين فرهنگ مردسالاري بي‌منطق را بايد بخورند.
البته نمي‌دانم كه اگر غير از اين بود زنان ايراني مي‌توانستند احساسات خود را كنترل كنند يا نه، نوبه به مشاهده و درك آن نمي‌رسد چرا كه ورود ممنوع و بس.



در اين ميان برخي زنان، قبرستان را دور زده و در قسمتي از آن كه امكان مشاهده قبرستان از بين نرده‌ها وجود دارد جمع مي‌شوند،
گرچه فاصله خيلي دور است و گمان نكنم چيزي معلوم باشد
لكن از هيچي بهتر است و در همانجا از لاي نرده‌ها كلي پول داخل قبرستان مي‌ريزند
و جالب اينكه وهابي‌ها براي اينكه كارشان راحت‌تر باشد، زير آن نرده پلاستيك بزرگي مي‌اندازند و بعد از رفتن زنان ايراني، با تكان دادن، آن پولها را به راحتي جمع مي‌كنند.

شما فكر مي‌كنيد كه با اين پولها چه مي‌كنند؟

تا بعد ...
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 15:9  توسط حميدرضا زرين  | 
در مسجدالنبي كتابخانه كوچكي در حدفاصل توسعه قديم و جديد در بالاي باب‌ عمر ابن خطابِ قديم قرار دارد (فهميدي!)

اتفاقي اين كتابخانه را پيدا كردم و وارد آن شدم،
تعدادي جوان مشغول مطالعه بودند و ورود من برايشان كمي غيرمنتظره و عجيب مي‌نمود،
يكي دو تايي هم با رايانه كيفي و مشغول تحقيق،
سرِ حوصله كتابها را نگاه كردم و بعضي را تورق كردم.
ميان اين همه كتابِ ديني، دريغ از يك جلد كتاب از علماي شيعه اعم از حديث، تفسير، فقه
و يا حتي نهج‌البلاغه را هم نيافتم
و دلم سوخت كه خوب بود منابع معتبر شيعي هم در اينجا مي‌بود تا محققين مي‌توانستند بررسي علمي‌تر و دقيق‌تري داشته باشند ...
لذا در آنجايي كه نظرات را خواسته بودند با ذكر دقيق مشخصات خودم، توضيحات فوق را نوشتم و راهنمائيشان كردم! كه اين منابع كه از آنها نام بردم هم اضافه شود.

شايد دفعه بعد كه بخواهم به عربستان بروم اسم مرا در ليست سياه قرار داده باشند كه تو را چه به اين فضولي‌ها!


+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 15:0  توسط حميدرضا زرين  | 
در نزديكي مسجدالنبي در مدينه مسجدي است به نام حضرت علي عليه‌السلام
ظاهراً در صدر اسلام روزي حضرت براي طلب باران و يا امر ديگري در آنجا نماز بپا داشته‌اند
و لذا طبق سنت مكان نماز ايشان به مسجد تبديل شده است.



يك روز عصر به همراه هم‌كارواني‌ها به بازديد اين مسجد رفتيم تا در آن نمازي هم بخوانيم
قفل بزرگي به درب آن زده بودند و حتي اجازه مشاهده و نگاه از نرده‌هاي درب مسجد به داخل را هم نمي‌دادند
و نگهباني وهابي اجازه نزديك شدن به درب مسجد را نمي‌داد.
رئيس كاروان و بعضي دوستان مي‌گفتند كه سالهاي قبل اين مسجد باز بوده و در آن نماز مي‌خوانده‌اند
و آنها هم از بسته‌بودن آن تعجب مي‌كردند.

من با عربي فصيح! از نگهبان وهابي كه جواني با ريش بلند بود پرسيدم كه كي اين درب باز مي‌شود؟
به گمان اينكه مثلاً مغرب و يا ساعتي در شبانه‌روز درب را باز مي‌كنند.
او هم خيلي واضح و با زباني به مراتب فصيح‌تر از بيان من و محكم گفت:

" مُغلق الي يوم القيامه ان شاءا... "

خودتان بخوانيد شدت بغض را از اين جمله.

تا بعد ...

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 14:37  توسط حميدرضا زرين  | 
يكي از هم اتاقي‌هاي من فرد موفقي بود به نام يوسف ...
ايشان به زبانهاي فرانسه، انگليسي و تركي تركيه (كه با تركي ما متفاوت است) و فارسي تكلم و زبان عربي را هم متوجه مي‌شدند
و به قرآن و ترجمه و مفاهيم آن هم مسلط بودند،
كارمند وزارت امور خارجه و فعلاً در بلژيك مشغول بكار هستند.
روزي در اتاق صحبت از مسافرت و مشاهدات آن شد كه خاطره‌اي نقل كرد كه در همين سفر برايش اتفاق افتاده بود كه من نقل به مضمون مي‌كنم.

ايشان مي‌گفت: در مسجدالنبي نشسته و به ستون تكيه داده بودم و به ياد اموات از آشنايان و فاميل بودم،
هركدام را كه به ياد مي‌آوردم فاتحه‌اي براي وي مي‌خواندم و در همين حال مشغول نگاه كردن به جلوي خود بودم،
مسجدالنبي هم كه همواره شلوغ است و افراد در آن تردد مي‌نمايند و عده‌اي هم به سمت من مي‌آمدند و عده‌اي هم دور مي‌شدند،‌
ناگهان ديدم ميتي كه براي او فاتحه مي‌خوانم به سمت من مي‌آيد و مي‌گذرد و مي‌رود
و نفر بعدي كه فاتحه مي‌خوانم همينطور،
در اين بين كسي به من نزديك ‌شد كه قيافه‌اش آشنا بود
ولي هرچه فكر مي‌كردم به ذهنم نمي‌آمد تا پس از قدري تأمل متوجه شدم جناب آقاي نگهبان، معلم زبان من بوده كه در سال 1358 فوت كرده است.
و براي او هم فاتحه‌اي خواندم
و او هم رد شد و رفت!

تا بعد ...
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 14:32  توسط حميدرضا زرين  | 
ما مدينه قبل بوديم يعني اول وارد مدينه شديم و يك هفته‌اي را در مدينه بوديم تا به مكه برويم.
در يكي از اولين شبهايي كه در مدينه بوديم، نمي‌دانم شب دوم يا سوم، يكي از دوستان خوابي ديدند كه براي من تعريف كردند، شايد خالي از لطف نباشد.
ايشان در خواب ديده بود كه از او خواسته‌اند فرزندش را قرباني كند و شخصاً سرِ او را بِبُرد
و او هم خودش را براي اين كار آماده مي‌كرد
و در خواب به ذهنش رسيده بود كه دست فرزندش را ببندد تا او دست و پا نزند
و لذا براي اين منظور مشغول بستن دست فرزندش مي‌شود
كه در خواب به او مي‌گويند كه فرزند تو صالح است و لازم نيست سرِ او را ببري و او را قرباني كني
و از خواب بيدار مي‌شود.

تا بعد ...

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 14:7  توسط حميدرضا زرين  | 
گفته شد كه قبل از شروع سفر آمادگي ذهني به نظر لازم مي‌رسد،
جدا از مشورت و استفاده از نظرات آنان كه اين سفر را قبلاً درك كرده‌اند،
مطالعه يكي از مؤثرترين ابزار براي ايجاد آمادگي ذهني است.
در اينجا فهرستي از كتبي كه قبل از اين سفر بدست من رسيدند را ارائه مي‌كنم
گرچه موفق به مطالعه همه آنها نشدم.

 

رديف

نام

موضوع

نويسنده

تعداد

صفحات

1

پاسخ به شبهات در شب‌هاي پيشاور

شيعه و سني

صانعي

248

2

شيعه پاسخ مي‌دهد

شيعه و سني

حسيني‌نسب

248

3

سيماي عقايد شيعه

شيعه و سني

آيت‌اله سبحاني

456

4

گزيده راهنماي حقيقت

شيعه و سني

آيت‌اله سبحاني

271

5

خسي در ميقات

سفرنامه

جلال آل‌احمد

183

6

ميعاد با ابراهيم

سفرنامه

دكتر علي شريعتي

600

7

سفرنامه حجاز

سفرنامه

محمد لبيب

472

8

راهنماي سفر حج

سفرنامه

محمدرفيع جلالي

159

9

پلي به سوي ملكوت

ادعيه و آداب

ـ

209

10

ادعيه و زيارات مدينه منوره

ادعيه و آداب

ـ

368

11

ادعيه و آداب حرمين

ادعيه و آداب

ـ

439

12

ادعيه و آداب مكه مكرمه

ادعيه و آداب

ـ

183

13

شناخت عربستان

جغرافي

ـ

151

14

آثار اسلامي مكه و مدينه

تاريخ

رسول جعفريان

400

15

شهيد مروه

تاريخ

قاضي عسگر

150

16

فرازهايي از تاريخ پيامبر اسلام

تاريخ

آيت‌اله سبحاني

536

17

سرزمين يادها و نشانه‌ها

تاريخ

محمد فرقاني

191

18

تاريخ و آثار اسلامي مكه و مدينه

تاريخ

اصغر قائدان

415

19

اطلس اماكن مكه و مدينه

تاريخ ـ جغرافي

ـ

42

20

راهنماي سلامت در حج

پزشكي ـ سلامت

ـ

32

21

حكايت‌هاي حج

داستان

رحيم كارگر

224

22

عرفان عمره

اسرار حج

آيت‌اله جوادي‌آملي

199

23

عرفان حج

اسرار حج

آيت‌اله جوادي‌آملي

108

24

گزيده صهباي حج

اسرار حج

آيت‌اله جوادي‌آملي

287

25

گزيده صهباي صفا

اسرار حج

آيت‌اله جوادي‌آملي

243

26

حج در تفسير نمونه

اسرار حج

آيت‌اله مكارم‌شيرازي

728

27

مناسك حج

احكام

مراجع محترم تقليد

687

28

مناسك مصور حج

احكام

محمدحسين فلاح‌زاده

155

29

تحليلي از مناسك حج

تحليل

دكتر علي شريعتي

288

30

عربي در سفر

مكالمه عربي

ـ

250

جمع صفحات:

8922


كه اقلاً بيش از نصف اين كتاب‌ها يا مطالب آنها را خوانده‌ام كه اگر كمي بيشتر فرصت و توفيق مي‌داشتم شايد بيشتر مطالعه مي‌كردم.
و البته كتب معتبر ديگري را بعداً شناختم.
مثل كتابي از مرحوم شهيدي و يا ديگران كه شايد دفعات بعد.
در اينجا لازم مي‌دانم از جناب آقاي هيربد كه 5 جلد از كتاب‌هاي فوق را ايشان به من هديه دادند و همچنين جناب آقاي جواهري كه كتاب خسي در ميقات را و جناب آقاي گليم‌باف كه كتاب عربي در سفر و اطلس مكه و مدينه را در اختيارم قرار دادند، تشكر نمايم.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 11:2  توسط حميدرضا زرين  | 
 مي‌گويند: "براي رفتن به حج بايد مستطيع بود "
من هم موافقم
ولي برداشت من از اين كلمه كمي متفاوت است.
مستطيع به معناي كسي كه توانايي مالي دارد كه به حج برود و بعد از بازگشت هم دچار مشكل مالي نشود.
پس آمادگي مالي شرط انجام حج است.
اما به نظر من آمادگي ذهني و آمادگي روحي هم اگر نباشد، بهره از حج را تحت تأثير خود قرار مي‌دهد.
اما آمادگي ذهني اينكه بداني به كجا مي‌روي
و آنجا كه مي‌روي چه ويژگي هايي دارد
و چه چيزهايي را مي‌طلبد
و تو چه وظائفي داري.
مطالعات و آموزش‌هاي گسترده‌اي بايد در اين زمينه‌ها صورت گيرد كه آدم خلاء آن را به شدت احساس مي‌كند.
از مسائلي ابتدايي مانند:
1) آشنايي با احكام اعمال
2) آداب حضور در مكان‌هاي مقدس و رعايت حرمت آنها!
3) آداب انجام اعمال!
4) آداب زندگي در مكه و مدينه
مثلاً اينكه در سعي بين صفا و مروه نبايد در مسير ويلچرها حركت كرد
و يا در طواف خوب است پشت مقام ابراهيم را براي نمازگزاران قرار دهيد و در ساير قسمت‌ها به عبادت مستحب بپردازيد
و يا اينكه موقع نماز جماعت به پرسه زدن و خريد نپردازيد
و ...
تا مطالبي از دست بالاتر مانند اينكه:
1) آشنايي با تاريخچه مكه و مدينه
2) آشنايي با زندگي پيامبر و خاندانش
3) آشنايي با جغرافياي مكه و مدينه
كه كمك مي‌كند پرواز كني
و خود را به زمان پيامبر ببري كه به شدت در ميزان ارتباط با مكان‌هاي مقدس مؤثر است.
و مطالبي از نوع:
آشنايي با معارف اعمال مثل فلسفه طواف و سعي
و يا مفهوم عرفات و و وقوف در آن و مشعر و مني
كه براي اين منظور توصيه مي‌شود كتابهايي در زمينه‌هاي زير مطالعه شود:
1) مناسك و احكام حج
2) آداب حج
3) تاريخ صدر اسلام و زندگاني حضرت رسول‌ و ائمه عليهم‌السلام مثل فرازهايي از زندگاني پيامبر اسلام و يا فروغ ابديت
4) زندگاني حضرت زهرا (س) مثل كتاب مرحوم شهيدي
5) جغرافي مدينه
6) تاريخ عربستان قبل از ظهور اسلام
7) سفرنامه مثل سفرنامه جلال آل احمد
8) نوشته‌هاي توصيفي حج مثل صهباي حج آيت‌اله جوادي آملي يا صهباي صفا و عرفان حج و ...
و اما آمادگي دوم آمادگي روحي است كه انسان بايد آن را كسب كند كه بر مي‌گردد به خودسازي
و توجه به اينكه به كجا مي‌خواهد برود،
گمان مي‌كنم نزديكي رمضان به ذي‌الحجه بسيار سودمند است
اگر شوال و ذي‌القعده را هم مواظبت كني!
تا بعد ...


+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 9:19  توسط حميدرضا زرين  | 
بقيع كنار مسجدالنبي است،
ديوار به ديوار آن،


مثل همه قبرستان‌هايي كه در روستاهاي كوچك كنار ديوار روستا و در نزديك‌ترين مكان نسبت به آن قرار دارد.
قبرستان بقيع هم در مجاورت ديوار مسجدالنبي است
و محوطه مسجدالنبي هم همان حدود شهر قديم مدينه است.
اولين صبحي كه در مدينه بودم بعد از نماز صبح به سمت قبرستان بقيع حركت كردم،
ازدهام بسيار زياد و ورود به قبرستان به سختي صورت مي‌گرفت
و بيشترين ازدحام در كنار قبر ائمه بقيع كه مردم ايستاده بودند و سعي در خواندن زيارتنامه داشتند.
آرام و بي صدا،
نكند تذكري دهند و ممانعتي ايجاد كنند.
آخر وهابي‌ها به عنوان مسئولين ارشاد، آرامش را از زائران ربوده بودند و شرطه‌ها هم حاضر كه مخالفتي نباشد.
حتي ايستادن را هم برنمي‌تافتند و تذكر به حركت هم مي‌دادند.
از اينكه اسامي قبرها را بپرسي خشمگين مي‌شدند و پاسخ همه يك كلام بود؛ "معلوم نيست"
گفته شده كه تعدادي از صحابه در قبرستان دفن هستند ولي كجا معلوم نيست
و مهم هم نيست
و پيامبر هم مقابل قبرستان مي‌ايستادند و مي گفتند: "من هم به شما ملحق خواهم شد."
و به قبر كسي مراجعه نمي‌كردند
چون اينها مرده‌اند و كاري از دستشان بر نمي‌آيد و درخواست از آنها شرك است و ...
و اين عبارت را با بيان‌هاي نزديك به هم مي‌شنيدي و به خود مي‌گفتي مگر قرآن نگفته "شهدا را مرده نپنداريد"
آنگاه امامان معصوم مرده‌اند! و ... كه قصه مفصل است.
چند نكته در صحبت‌هاي وهابي‌ها جلب توجه مي‌كرد :

 

اول آنكه: اصرار داشتند كه قبور به نام شناسايي نشوند،
مي‌خواهند كم كم و بعد از گذشتن نسل، قبور ائمه به فراموشي سپرده شوند
لكن زهي خيال باطل

دوم: اصرار عجيبي بر اين موضوع كه مرده‌ها از بين رفته‌اند و زيارت آنان حماقت است.

سوم: خواستن از آنان علاوه بر حماقت ـ چون مرده‌ها بلا اثر هستند ـ بلكه خواستن از غير خدا و از مصاديق شرك است.
و اين را علني مي‌گفتند كه "دعا نخوان شرك است" و ...

چهارم: از يكسان بودن تقريبي پاسخ‌ها كه توسط وهابي‌هاي مختلف در روزهاي مختلف ارائه مي‌شد، پي به هماهنگي بسيار بالاي آنان مي‌بردي كه اين نقطه قوتي براي آنان محسوب مي‌شد.
به اصطلاح، معلم‌ها طرح درس مشخص حاوي احاديث و آيات قرآن ساخته بودند و همه به آن عمل مي‌كردند.
مثلاً اگر نماز مي‌خواندي، نمي‌گذاشتند و مي‌گفتند: "و لا تجعلوا قبور آبائكم مسجدا"

يك روز يك عرب افريقايي كنار قبر همسران پيامبر از وهابي مسئول پرسيد كه "اين قبر كيست؟ "
و او گفت: "معلوم نيست"
من گفتم كه "قبر همسران پيامبر است"
و آن مسئول كه طرح درسش را خوب حفظ كرده بود ناگهان فرياد برآورد كه (با اشاره به من و به زبان فصيح عربي) "اين مرد ادعا مي‌كند كه مي‌داند در دل زمين چه قرار دارد"
"اين مرد ادعا مي‌كند كه از غيب آسمان‌ها و زمين آگاه است"
"اين مرد ..."
و من ديدم كه اگر بمانم شايد مانند ابوطالب يزدي كه با تهمت‌هايي مشابه گردنش را زدند، براي من هم دردسري ايجاد شود و محل را ترك كردم .
ولي معلوم است كه او بي اعتقاد به اين موضوع حرف مي‌زند
چون خودشان قبر عثمان را نشانه گذاشته و رسيدگي مي‌كنند
ولي ساير قبور را بي نام و نشان جلوه داده و اينگونه پاسخ مي‌دهند.

بگذريم،
وقتي كه قبرستان را گشتم،
هنگام خروج قبري جلب توجه مي‌كرد كه راه آن را بسته‌ بودند.
پرسيدم و گفتند قبر ام‌البنين مادر حضرت عباس عليه‌السلام است.
دلم لرزيد و ياد كربلا زنده شد.
خودم را به پشت نرده‌هايي كه مشرف بر آن بود رساندم.
جمعيت اندكي در آنجا جمع شده بودند و حال عجيبي هم داشتند.
پيرمردي با زبان فارسي فصيح اشعاري حماسي در مدح حضرت عباس عليه‌السلام مي‌خواند و شور عجيبي ايجاد كرده بود.
نقل شده مرحوم رجبعلي خياط به يكي از مراجعان از مكه و مدينه گفته بودند كه "كنار قبر ام‌البنين حال خوبي داشتي كه پذيرفته شد " و در ساير جاها ...
و قبر مادر علمدار كربلا، نشانه‌اي است براي يادآوري واقعه كربلا و امام حسين عليه‌السلام در قبرستان بقيع و تجميع مصائب

حال خوشي دارد زائر قبرستان بقيع
خدا قسمتتان كند.
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 16:7  توسط حميدرضا زرين  | 
مسجدالنبي را توسعه داده‌اند
بسيار بزرگ و زيبا
شايد بد نباشد بدانيم مسجدالنبي به قدري توسعه پيدا كرده كه تمام مدينه زمان حضرت رسول را شامل مي‌شود.
ساختمان آن داراي ستون‌هاي فراوان و به سبك معماري شام بنا شده و گسترش پيدا كرده است
و داراي ستون‌هاي متعدد (1320 ستون)، گنبدهاي متحرك و در بعضي قسمت‌ها سقف‌هاي تاشوي برزنتي براي تهويه طبيعي هوا.
و البته سعي شده در اين توسعه، مسجد قديمي دست نخورده و با همان معماري سابق باقي بماند.

 


و البته هيجان‌انگيزترين قسمت مسجد، مكاني است معروف به روضه منوره كه همان مسجد زمان پيامبر است
و بنابر حديثي كه مي‌فرمايد:
«بين قبري و منبري روضة من رياض الجنة»
"ما بين قبر من و منبرم باغي از باغ‌هاي بهشت است"

 

حضور در اين قسمت بسيار خواستني لكن در نهايت دشواري است!
نشانه آن فرش‌هاي سبز آن است كه با فرش‌هاي ساير قسمت‌هاي مسجد كه قرمز است، متفاوت است
و وقتي آنجايي، خودت را در بهشت تصور مي‌كني كه وصف ناشدني است.
از جمله قسمت‌هاي ديگر مسجد سكويي است كه اصحاب صفه در آنجا مي‌نشستند كه توفيق حضور در آنجا هم نصيبمان شد.
ديگر ستون توبه و نماز در كنار آن كه داستان آن هم شنيدني و مفصل است.
و ستون سرير كه محل نشستن پيامبر هنگام ملاقات با مهمان‌ها،
ستون وقود محل نشستن مهما‌نهاي پيامبر
و ستون حرس كه حضرت علي (ع) آنجا مي‌نشستند و مراقب حضرت رسول بودند
و از همه مهم‌تر منزل پيامبر و دختر گرامي وي
و باب جبرئيل كه محل ورود حضرت جبرئيل به منزل پيامبر براي رساندن وحي بوده
و ...

و اين‌ها تو را به راحتي به فضاي 1400 سال پيش مي‌برد و در كنار پيامبر و اصحاب قرار مي‌دهد

گويي مي‌بيني
و مي‌شنوي
و حس مي‌كني.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 16:6  توسط حميدرضا زرين  |