تبليغاتX
حیات
امروز فرصتی دست داد تا پس از مدت ها سیری در سایت های عزیزان فارغ التحصیل داشته و خاطره ها تجدید شوند.

عزیزانی که قد کشیده  و رشید شده اند و مائی که درجا زده ایم که نه ،شاید هم حرکتی رو به عقب داشته ایم

و این افت را نه فقط در تن و جسم که در روح و جان هم به نظاره نشسته ام

هرچه بزرگ تر میشوی تعلقات بیشتر و همچون ریسمانی ضخیم تو را در بر میگیرند و رهائی از ان بسی مشکل تر

و به همان اندازه هم تشخیص سخت تر  چرا که بیشتر لطف خدا باید سبب ساز شود که انهم وابسته به داشته های توست که:

   ان تنصرالله ینصرکم و یثبت اقدامکم.

امیدوارم با دوری از تعصب ، تفکر بیشتر و مدد از خداوند متعال موفقیت دوستان بیش از پیش شود.

و سر اخر انکه درس و ورزش و مطالعه نیاز اساسی دوستان جوان برای فردائی بهتر. 

حمیدرضا  زرین  - ۲۶ شهریور ۱۳۹۰

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت 15:14  توسط حميدرضا زرين  | 
الان ساعت ۱۰.۵ شب به وقت پکن است یعنی حدود ۷ به وقت تهران.

دیروز صبح پس از یک سفر طولانی و طاقت فرسا به اینجا رسیدم و فورا رفتم یکی از مدارس معروف پکن را بازدید کردم.سفارت هم یک مترجم فرستاده بود.

یک چینی مسلمان فارغ التحصیل دانشگاه تهران.

امروز هم یکی دیگر از مدارس معروف و بین المللی رو دیئم.

۳۰۰۰ تا شاگرد و ۲۰۰ معلم و ۳۰۰ تا کارمند.

اصلا معادل اون رو در تهران و ایران نداریم.

بسیار بسیار بزرگ مثلا چندین برابر دانشکده مدیریت دانشگاه تهران.

پس فردا هم باید برم شانگهای .اونجا هم دو تا مدرسه دیگه هماهنگ شده.

بعدا سر فرصت بیشتر خواهم نوشت.

حمیدرضا زرین جمعه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۰- پکن (پبیجینگ)

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 19:10  توسط حميدرضا زرين  | 
امسال توفیق حضور در مراسم های هفته شهدا را نداشتم

البته مشغله قطعا بهانه است.

دوری راه هم از اون بدتر یعنی عذر بدتر از گناه.

فکر کنم باید ادم دلش بخواد تا بتونه بیاد و این دل خواستن هم وابستگی تام داره به عمل و سابقه.

و توفیق در واقع اسم مستعار لیاقته که باید زحمت بکشی تا بدستش بیاری.

بهرحال هربار که از طرفای بالا رد میشدم کلی سروصدا از اونجا میومد که دل ادم رو میلرزوند!

دوستان از برنامه ها راضی بودند و دلگرم تا جائی که مجاب شدم بیام!

البته کتمان نمیکنم که اولش هم میخواستم شب اخر پائین باشم به چندتا دلیل که مهمترینش این بود که پسرم پائین درگیر هفته شهدا بود و دلش اونجا مونده بود و شاید باید میرفتم و از نزدیک کارشونو میدیدم.

و بقیه اش رو همه میدونید!خلاصه پسر بخاطر تعطیلی پائین کلافه بود و پس از برگشتن از بهشت زهرا خوابید و بالا هم نیومد در حالیکه قبلا میومد.خوب مراسمی که چندهفته براش زحمت کشیده بودن و عشق دیدن و بودن در اونو داشتن نیست و نابود شده بود.(قابل توجه دوستان عزیز فارغ)

 و ما هم از سر حادثه بالائی شدیم همچون روال سالهای قبل.

گفتم برم ته سالن بشینم و دل به مراسم بدم شاید چیزی گیرمون بیاد.

الحق و والانصاف باید دست مریزاد گفت به بچه هائی که تو راه انداختن این برنامه زحمت کشیدن که

سنگ تمام گذاشته بودن از سن و نمایشگاه فوق العاده تا مقاله و تئاتر و کلیپ و سرود.

دست همه درد نکنه من که به نوبه خودم هم حظ کردم هم حس خوبی داشتم.

و فکر میکنم که پس برای بقیه حتما بهتر بوده.

اما مهمتر از حضور در این مراسم تاثیری است که باید از اون گرفته باشیم که باید خودشو تو زندگیمون نشون بده.میتونه غیر مستقیم باشه و البته میتونه ارادی باشه و از سر تصمیم.

کافیه قدری تامل کنی و به فکر فرو بری و یک تصمیم بگیری ولو کوچک.

خدا پدر و مادر بانیهای این برنامه رو بیامرزه.

عزیزانی که وقت و جوونی خودشونو میذارن از سر اخلاص و

 مدرسه که این بستر رو فراهم کرده

حمیدرضا زرین   اسفند ۸۹

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389ساعت 8:18  توسط حميدرضا زرين  | 
سلام

مستقل از نویسنده این مقاله!به محتوای ان بیندیشید.

حوصله کنید و با تامل بخوانید شاید ۵ دقیقه شود ولی مفید است.

چگونه از عقاید احمقانه بپرهیزیم؟

برای پرهیز از انواع عقاید احمقانه ای که نوع بشر مستعد آن است، نیازی به نبوغ فوق بشری نیست. چند قاعده ساده شما را اگر نه از همه خطاها، دست کم از خطاهای ابلهانه بازمیدارد.

اگر موضوع چیزی است که با مشاهده روشن میشود، مشاهده را شخصاً انجام دهید. ارسطو میتوانست از این باور اشتباه که خانمها دندانهای کمتری از آقایان دارند با یک روش ساده پرهیز کند: از خانمش بخواهد که دهانش را باز کند تا دندانهایش را بشمارد. او این کار را نکرد چون فکر میکرد میداند. تصور کردن این که چیزی را میدانید در حالی که در حقیقت آن را نمیدانید، خطای مهلکی است که همه ی ما مستعد آن هستیم. من باور دارم که خارپشتها سوسکهای سیاه را میخورند، چون به من این طور

گفته اند؛ اما اگر قرار باشد کتابی درباره عادات خارپشتها بنویسم، تا زمانی که نبینم یک خارپشت از این غذای اشتهاکورکن لذت میبرد، مرتکب چنین اظهار نظری نمیشوم. درهرحال، ارسطو کمتر از من محتاط بود. نویسندگان باستان و قرون وسطا اطلاعات جامعی درباره تکشاخها و سمندرها داشتند. با وجود آن که هیچکدامشان حتا یک مورد از آنها را هم ندیده بودند، یک نفر هم احساس نکرد لازم است از ادعاهای جزمی درباره آنها دست بردارد.

اغلب موضوعات از این ساده تر به بوته ی آزمایش درمیآیند. اگر مثل اکثر مردم شما ایمان راسخ پرشوری نسبت به برخی مسائل دارید، روشهایی وجود دارد که میتواند شما را از تعصب خودتان باخبر کند. اگر عقیده مخالف، شما را عصبانی میکند، نشانه آن است که شما ناخودآگاه میدانید که دلیل مناسبی برای آنچه فکر میکنید، ندارید. اگر کسی مدعی باشد که دو بعلاوه دو میشود پنج، یا این که ایسلند در خط استوا قرار دارد، شما به جای عصبانی شدن، احساس دلسوزی میکنید، مگر آن که اطلاعات حساب و جغرافی شما آن قدر کم باشد که این حرفها در افکار شما تزلزل ایجاد کند.

اغلب بحثهای بسیار تند آنهایی هستند که طرفین درباره موضوع مورد بحث دلایل کافی ندارند. شکنجه در الاهیات به کار میرود، نه در ریاضیات؛ زیرا ریاضیات با علم سر و کار دارد، اما در الاهیات تنها عقیده وجود دارد. بنابراین هنگامی که پی میبرید از تفاوت آرا عصبانی هستید، مراقب باشید؛ احتمالاً با بررسی بیشتر درخواهید یافت که برای باورتان دلایل تضمین کننده ای ندارید.

یک راه مناسب برای این که خودتان را از انواع خاصی از جزمیت خلاص کنید، این است که از عقاید مخالفی که دوستان پیرامونتان دارند آگاه شوید. وقتی که جوان بودم سالهای زیادی را دور از کشورم  به سر بردم. فکر میکنم این قضیه در کاستن از شدت تعصبات تنگ نظرانه ام بسیار مؤثر بوده است. اگر شما نمیتوانید مسافرت کنید، به دنبال کسانی بگردید که دیدگاههایی مخالف شما دارند. روزنامه های احزاب مخالف را بخوانید. اگر آن افراد و روزنامه ها به نظرتان دیوانه، فاسد و بدکار میآیند، به یاد داشته باشید که شما هم از نظر آنها همینطور به نظر میرسید. با این وضع هر دو طرف ممکن است بر حق باشید، اما هر دو نمیتوانید بر خطا باشند. این طرز فکر زاینده نوعی احتیاط است.

برای کسانی که قدرت تخیل ذهنی قوی دارند، روش خوبی است که مباحثه ای را با شخصی که دیدگاه متفاوتی دارد در ذهن خود تصور کنند. این روش در مقایسه با گفتگوی رودررو یک فایده و تنها یک فایده دارد و آن این که در معرض همان محدودیتهای زمانی و مکانی قرار ندارد. مهاتما گاندی راه آهن و کشتیهای بخار و ماشین آلات را محکوم میکرد، او دوست میداشت که تمام آثار انقلاب صنعتی را خنثی کند.

 شما ممکن است هرگز این شانس را نداشته باشید که با شخصی دارای چنین عقایدی روبرو شوید، زیرا در کشورهای غربی اغلب مردم با دستاوردهای فن آوریهای جدید موافقند. اما اگر شما میخواهید مطمئن شوید که در موافقت با چنین باور رایجی بر حق هستید، روش مناسب برای امتحان کردن این است که مباحثه ای خیالی را تصور کنید و در نظر بگیرید که اگر گاندی حضور میداشت چه دلایلی را برای نقض نظر دیگران ارائه میداد. من گاهی بر اثر این گونه گفتگوهای خیالی واقعاً نظرم عوض شده است؛ به جز این، بارها دریافتم که با پی بردن به امکان عقلانی بودن مخالفان فرضی، تعصبات و غرورم رو به کاستی میگذارد.

نسبت به عقایدی که خودستایی شما را ارضاء میکند، محتاط باشید. از هر ده نفر، نه نفر چه مرد و چه زن قویاً معتقدند که جنسیتشان برتری ویژه ای دارد. دلایل زیادی هم برای هر دو طرف وجود دارد. اگر شما مرد باشید میتوانید نشان دهید که اغلب شعرا و بزرگان علم مرد هستند؛ اگر زن باشید میتوانید پاسخ دهید که اکثر جنایتها هم کار مردان است. این پرسش اساساً حل شدنی نیست، اما خودستایی این واقعیت را از دید بسیاری از مردم پنهان میکند.

همه ما، اهل هر جا که باشیم، متقاعد شده ایم که ملت ما برتر از سایر ملتهاست. ما با وجود دانستن این که هر ملتی محاسن و معایب خاص خودش را دارد، معیارهای ارزشیمان را به گونه ای تعریف میکنیم که ثابت کنیم ارزشهایمان مهمترین ارزشهای ممکن هستند و معایبمان تقریباً ناچیزند. دراینجا دوباره انسان معقول میپذیرد که با سوآلی روبروست که ظاهراً جواب درستی برای آن وجود ندارد. دشوارتر از آن، این است که بخواهیم مراقب خودستایی بشر به واسطه بشر بودنش باشیم، زیرا ما نمیتوانیم با ذهن غیربشری مباحثه کنیم. تنها راهی که من برای برخورد با این نوع خودبینی بشر سراغ دارم، این است که به خاطر داشته باشیم بشر جزء ناچیزی از حیات سیاره کوچکی در گوشه کوچکی از این جهان است و همانطور که میدانیم در دیگر بخشهای کیهان هم ممکن است موجوداتی باشند که نسبت بزرگیشان به ما مثل نسبت بزرگی ما به یک ستاره دریایی است.

اثری از برتراند راسل به همت دوست عزیزم اقای حسین کریمی. 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389ساعت 12:39  توسط حميدرضا زرين  | 
یکی از افات جامعه مطبوعاتی کشور ما بحث تخریب مخالف به هر قیمتی است.به جای انکه بدنبال حقیقت یابی و اطلاع رسانی جامع باشند،تنها بدنبال رسیدن به اهدافی هستند که برای ان تاسیس شده اند:

خارج کردن حریف از دور و انهم به هر وسیله ای که به قول شهید مظلوم دکتر بهشتی:

هدف وسیله را توجیه نمی کند!!

راستی توجیه میکند یا نمیکند؟

و در استفاده از همه وسائلی که میتوانند برای رسیدن به هدف انتخاب کنند فحاشی و تخریب اخیرا به مدلی شایع تبدیل شده که انهم از برکات چندسال اخیر حوادث جاریه است و بس.

حضرت امام روحی فداه فرموده اند که :

                                  " انتقاد که هیچ بلکه تخطئه از مواهب الهی است"

و این وظیفه کسی را که مورد نقد قرار میگیرد روشن کرده:

استقبال از ان و تلاش جهت اصلاح خود به کمک ان.

اما قطعا نمیتوان به استناد این فرمایش فحاشی و و یا حتی تخریب جریان مقابل را توجیه نمودچرا که در انتقاد و یا حتی تخطئه هدف شما اصلاح وضع طرف مقابل است فلذا خیرخواهانه نقاط مثبت او را تائید و با اشاره به نقاط منفی تلاش میکنی او را نسبت به مشکلاتش اگاه سازی و حتی اگر بتوانی با ارائه پیشنهاد مناسب او را در حل مشکل یاری خواهی کرد.

و در تمام این مرحله حق پاسخگوئی برای طرف مقابل را لحاظ کرده و احتمال خطای خود را هم در نظر میگیری .لذا به گفتگو تن میدهی ، از سر روشنگری برای طرفین و نه از سر مجاب کردن و به راه اوردن طرف مقابل.با حفظ شان و جایگاه طرف مقابل و احترام به او که موجب بزرگی خودت خواهد شد.

میگویند که در دعوای ارمنستان و ترکیه ارمنی ها به پرچم ترکیه بی احترامی کردند ولی وقتی اتاتورک به قدرت رسید یکی از همراهان پرچم ارمنستان را جلوی پای او انداخت تا لگد کند و در برابر تعجب همگان اتاتورک بدون بی احترامی به ان دستور توقف این موضوع را صادر کرد.

احترامی که عمر مختار به پرچم ایتالیا میگذارد وقتی که افسر جوان انها به اسارت در می اید.

احترامی که دشمن انسان نباید از ان بی بهره باشد ،چه برسد به دوستان

انهم اگر دوستانی که به فرمایش پیامبر حق پدری بر انسان داشته باشند.

 اخر میگویند ایشان فرموده اند که:

                                                      "معلم انسان چون پدر اوست."

و در این میان عده ای از فرزندان سابق شجره مفید که در ان رزق معنوی خورده اند و قدی کشیده اند از سر خیرخواهی و علاقه و دلسوزی قد برافراشته و همت به اصلاح خانه پدری گماشته اند،با تاسیس نشریه ای مفیدنیوز نام

دست مریزاد و البته صد تشکر.

برای منی که در اندرون خانه ام این گلایه ها چراغ راه است و موجب تجدید قوا که به همین میزان سپاسگزارم و خوشحال .و البته  با بعضی هم موافق.

لکن از سوئی هر چه بیشتر میخوانم و ورق میزنم نشانی از تائید و احترام و حق شناسی و قدردانی که هیچ حتما شایسته اش نبوده اند،

بلکه نشانه ای از تواضع و  فروتنی هم نه!

شما که شایستگی انرا داشتید!.

تمامیت خواهی افت تفکرسلیم است .همین که تو همه حق را درون خود دیدی و همه باطل را در طرف مقابل یعنی عمدا چشمهایت را بسته ای و خود را از نعمت دیدن محروم کرده ای.

حال میخواهی پرچمدار هدایت دیگران هم باشی!هیهات.

بنده خود از فارغ التحصیلان مدرسه بوده و در گذشته ای که برای خیلی از شما در خاطرات هم نمی اید منتقد برخی از رویه های مدرسه و بیش از ان منتقد کسانی که این رویه ها را تحمل میکردند بودم.

با احترام گفتم و ...

و البته الان هم مدافع هرانچه میگذرد نیستم .

لکن مفید را مجموعه ای موفق و تاثیرگذار دانسته و بر خود و شما فرض میدانم که برای تقویت ان تلاش کنیم

 و البته اگر دست دوستی دهیم هدف دست یافتنی تر خواهد بود.

به امید موفقیت همه دوستان.

حمیدرضا زرین

 فارغ التحصیل دوره ۶ دبیرستان مفید

اسفند ۱۳۸۹.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389ساعت 17:25  توسط حميدرضا زرين  | 
هفته قبل ایمیلی از برادر عزیزم جنای ملاصالحی دریافت کردم .او را حتما میشناسید از بچه های دوره هفت مفید و دبیر با سابقه شیمی.

چندسالی در مفید تدریس کرد و رفتنی شد چرا ؟باشد وقتی دیگر.

اری نامه ای فرستاد که دوست شهیدم به خوابم امده که چرا در مفید درس نمیگوئی ؟حرفه ای شده ای و .....

شهدا زنده اند و ناظر بر اعمال دوستانشان، و دغدغه مدرسه اشان را دارند،دغدغه مفید.مفیدی که سالهای خوب زندگیشان را در ان گذراندند ، در کلاسهای اخلاق اقای مظفری نژاد،مبانی را شنیدند و در سیمای و سیره معلمان و دوستانشان عمل اخلاقی را تجربه کردند.

دل بسته مفید شدند بطوری که هرگاه از جبهه می امدند در مدرسه پیدایشان میکردی، و در نهایت پیکرهایشان از حیاط مدرسه به عرش پر میکشید.

حال این عزیزانی که عاشق مدرسه خود بودند حتما به چون توئی که دلداده انانی و با پیرهنی گلی نمایشگاه جلوه های ایثارشان را بر پا میکنی و در رثایشان چشمت نمناک میشود،گوشه چشمی خواهند داشت که سلامت امروزت از گزند هائی که هم سن های تو را در برگرفته نشان این مدعاست، گرچه غافلیم و باید به خوابمان بیایند تا فقط کوتاه مدتی به فکر فرو رویم و بعد هم غفلتی مجدد.

امروز صبح به پارک نهج البلاغه رفته بودم برای قدم زدن صبحگاهی ، چندماهی است که سه شهید گمنام را در انجا به خاک سپرده اند( و فضای ویژه ای را ایجاد کرده اند.)

و داستان سوزناک ان خواهری که بر مزار سید احمدپلارک در بهشت زهرای تهران عکس برادر میبیند و قسمش میدهد به جده اش که خبری از برادر مفقودش به حق رفاقت بیاورد انهم بعد از این همه سال.

پلارک همان است که سالهاست مزارش بوی عطری بهشتی دارد خوب است سری بزنی معروف است و همه میشناسندش.

حقیر هم توفیق دیدار او را داشتم گرچه نصیبی نبردم الا بقدر ظرفیت اندک خودم یعنی هیچ!البته بی شکایتی.

اری برادرشهید به خواب خواهر داغدار و دیگر برادر و دوست می اید و ادرس محل دفن خود عیان میکند.

هنوز شهدا را مرده میپنداری؟

و به خواهر میگوید که به فضل خدا همه تشییع کنندگان را شفاعت خواهم کرد.

یعنی باز هم شهید خواهند اورد و قسمت ما خواهد شد که به تشییع برویم؟

شهید تشییع کننده اش را شفاعت میکند!

 پس هم مدرسه ای که در همان نیمکتی نشسته که او مینشست و در همان فضائی که او درس میخواند مشغول درس خواندن است خصوصا که به او علاقمند است و برایش علمی بر پا میکند چرا از لطف او دور باشد؟

و این شهید زنده است تا همیشه تاریخ و در تمام زمان ها،و میتوان از پس سالها با او دوست شد و او را خواند و سفره عقده دل برایش گشود ،با او رفاقت داشت ، درد دل کرد و کمک طلبید.

چه مراسمی باشد و جمعی همدل همخوانی کنند

و چه مراسمشان به زهر بی تدبیری به تعطیلی کشیده شود.

اگر چه به نام دین مداری!

 که انچه در این معرکه مشعشع است

بازی دادن دینمداران است و بس.

حمیدرضا زرین ۲۱/۱۲/۸۹

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اسفند 1389ساعت 18:16  توسط حميدرضا زرين  | 

 

نمی رفتند تا به جایی برسند، می رفتند تا با هم باشند.

 


نبايد ايمان خود به بشريت را از دست دهيم. بشريت همچون اقيانوسي است. اگر قطره‌هايي از اقيانوس کثيف باشد، اقيانوس کثيف نخواهد شد.
مهاتما گاندي


در «گفت‌وگو» فهم سخن «ديگري» است که اهميت دارد، فهم و نقد سخن ديگري و نه حمله به ديگري و اين نکته بسيار جاي انديشيدن دارد.

شرکت‌کنندگان در گفتگو پس از فهم سخن يکديگر، به نقد سخن يکديگر مي‌پردازند، به اين ترتيب سخني که نقد مي‌شود يا بايد روشن‌تر بيان شود يا اينکه با دليل قوي‌تر و محکم‌تري گفته شود.

 استدلالي‌تر سخن گفتن و تقويت دليل براي سخن و ادعاي هر يک از شرکت‌کنندگان در گفت‌وگو، به فهم و نقد دقيق‌تر و عميق‌تر از آن سخن يا ادعا مي‌انجامد و به اين ترتيب مسير مکالمه به سوي حل مشکل يا مسأله پيش مي‌رود.

 انديشيدن پيرامون مفهوم «ديگري» در پرداختن به موضوع «گفت‌وگو» بسيار اهميت دارد. شرط نخست در انجام گفتگو و شکل‌گيري گفت‌وگو، پذيرش «ديگري» است.

 البته اگر نگاهي به انديشه‌ها و انديشمندان معاصر داشته باشيم گفتارهاي متناقضي هم از انديشمندان معاصر درباره مفهوم «ديگري» مي‌توان يافت. براي نمونه «ژان پل‌سارتر»، «ديگري» را دوزخ مي‌داند و «امانوئل لويناس» از مسئوليت در قبال «ديگري» سخن مي‌گويد. «لويناس» مي‌گويد، مسئوليت يعني مسئوليت در قبال ديگري.

به اين ترتيب رويکرد و نگاه لويناس، مي‌تواند زمينه‌ساز گفتگو باشد ولي نگاه سارتر گفتگو را دشوار مي‌سازد. گفتگو تلاش براي شناخت ديگري است، براي شناخت از موجودي که ناشناخته مانده و اين ناشناخته ماندن است که گاهي به ايجاد ترس و توهم مي‌انجامد و دردسر ساز مي‌شود.

تا زماني که شناخت درست از ديگري رخ نداده باشد، فضاي سوء‌تفاهم، بدبيني و توهم آلود طرفين را به سوي روابط ناسالم و خطرناک سوق مي‌دهد و در دنياي امروز توجه و دقت به اين موضوع ضروري‌تر به نظر مي‌آيد. کمترين معجزه گفتگو آن است که مي‌تواند ديوارهاي خودساخته ميان آدم‌ها را از ميان بردارد، ديوارهايي که آدم‌ها به دليل نشناختن يکديگر ميان خويش به وجود مي‌آورند...

اگر به پيشينه مفهوم «گفت وگو» نگاهي داشته باشيم، مي‌بينيم اين مفهوم نزد فيلسوفان و انديشمندان در روزگار قديم نيز ارجمند بوده است.

 براي نمونه مي‌توان به ديالوگ‌هاي «سقراط» با شاگردانش اشاره کرد. در ديالوگ‌هاي سقراطي، او از مخاطب خويش همان اندازه مي‌آموزد که آنان از وي، چون به باور وي معرفت در ژرفاي جان انسان‌ها نهفته است. همچنين «افلاطون»، گفت‌وگو را هنر پرسيدن و پاسخ گفتن و تنها راه رسيدن به زيبايي مطلق و دريافتن حقيقت مي‌پنداشته و... که نشان مي‌دهد سخن گفتن، گفت‌وگو و بحث، هنري برجسته و ارزشمند ميان يوناني‌ها به شمار مي‌رفته است.

 در جايي ديگر مي‌بينيم «کنفوسيوس» در پاسخ به اين پرسش که معناي اصلي زندگي چيست، مي‌گويد؛ «بسيار شنيدن و آنچه را که بي‌پايه و باطل ديده مي‌شود، کنارگذاشتن و آنچه باقي مي‌ماند، با کمال احتياط به ديگران گفتن.» ...

براي ما که از مشروطه تاکنون، راه نوگرايي و نوسازي را در زمينه‌هاي سياسي، اجتماعي، فرهنگي و... پيموده و مي‌پيماييم و همچنان چالش اساسي مان موضوع سنت و تجدد (يا پرسش‌هايي جدي در اين باره) است، ضرورت دارد با توجه به پيشرفت‌هاي شگفت انگيز جهاني و زيستن در جهاني که روز به روز کوچک و کوچک‌تر مي‌شود، راهي براي حل مشکل‌هاي نظري و عملي خود برگزينيم. اگر واقع‌بينانه به موضوع بنگريم، «گفت‌وگو» بهترين و مناسب‌ترين گزينه‌اي است که مي‌تواند به ما کمک کند. درباره موضوع گفت وگو، به خاطر داشتن سخن «کي يرکگارد» درباره سقراط و گفت‌وگوهاي وي با شاگردانش بسيار جاي انديشيدن دارد. وي مي‌گويد؛

«سقراط همواره به همان اندازه درد آشناي خويشتن است که هم درد با ديگران است.» و بدون ترديد چنين نگرشي است که سقراط را فراتر از تاريخ نشانده است.

 در گفت‌وگو، شنيدن سخن «ديگري» است که ضرورت مي‌يابد و اين نيازمند آن است که بدانيم و بپذيريم همه حقيقت نزد ما نيست.

 انديشمندان در دوران جديد دريافته‌اند هرکس از نگاه خويش به دنيا و مسائل بشري مي‌نگرد و با توجه به اين نکته و با تکيه بر «گفت وگو»، پنجره‌هاي بسته به روي ما باز مي‌شود و راه خروج از چنگال انديشه‌هاي غيرعقلاني و ناسودمند هموار مي‌شود.

 اما هدف ما در گفت وگو، شناخت و حل مشکل‌هاي موجود، شناخت متقابل از يکديگر و آگاهي از انديشه‌ها و داشته‌هاي ديگران، رشد و بالندگي طرفين گفت‌وگو، دوري گزيدن از فضاي بدگماني، سوء تفاهم، باورهاي نادرست، و در نتيجه ايجاد صلح، آرامش و از ميان برداشتن خشونت است.

گفت وگو برخلاف گپ زدن و جر و بحث، مکالمه‌اي هدفمند است و گامي است در مسير عقلانيت و جست وجوي حقيقت، که آن را همواره بايد در نظر داشته باشيم. ....

ارسال توسط یکی از دوستان.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اسفند 1389ساعت 12:4  توسط حميدرضا زرين  | 
یادمه موقع انتخاب رشته برای رفتن به دانشگاه

سال ۱۳۶۵ را میگم.دو دل بودم بین شریف و تهران و بالاخره رفتم شریف.

بعدها که با محیط سخت گیرانه و خشک شریف مواجه شدم ،گفتم نکنه که اشتباه کرده باشم؟

و دوست داشتم تهران را هم از نزدیک ببینم.

تا اینکه به سرم زد فوق لیسانس بخونم درست ۲۳ سال بعد از کنکور لیسانس و این دفعه شریف را بعد از تهران زدم،البته شریف پولکی را،

که هر دو رو قبول شدم و البته در تهران مشغول به تحصیل.

ولی حالا که دو ترم گذشته و من ۱۰ تا استاد را در ۱۰ درس تجربه کردم چیزی جز تاسف برای نظام اموزشی دانشکده ندارم که بگم .

نه چون من بچه درسخوانی هستم که اعتراف میکنم هیچوقت در زندگیم اینطوری نبودم!

بلکه بخاطر ضعف مفرط دانشکده ما در برنامه ریزی و از ان بدتر استادان بسیار ضعیف و یا کم تجربه و بی برنامه و اهمال کار.

البته تک و توک بعضی استادها کمی بهترند.

ولی هنوز استادی که ادم را متواضع کنه وجود نداشته.

نه چون من معلم بودم و یا سخت گیری میکنم.همه بچه های گروه شاکی هستند و احساس بدی دارند

حتی یکی از بچه ها لفظ مدرسه را بکار میبره برای دانشکده.

البته من از سابقه دانشکده بی اطلاعم ولی چیزی که الان واضحه ناتوانی در اداره مناسب دانشکده است که موجب نارضایتی همگانی شده.

به این مثالها توجه کنید:

استادی بعد از ۳جلسه بالاخره منبع درسش را معرفی میکنه و ۲ جلسه بعد انرا عوض میکنه بعد از اینکه شما انرا خریدی. کل کتاب هم به کنفرانس و سر و صدا و ابمیوه خوردن میگذره با بازدهی ناچیز.

در درس دیگری استاد کتاب قدیمی چاپ ۱۵ سال پیش را گذاشته جلوی خود یک نگاهی می اندازد و ۳یا ۴ دقیقه ای حرف میزند و ...   و ۵۰۰ صفحه را به این طریق مرور میکند بدون ذکر حتی یک مثال واقعی.

و وقتی ایشان برنامه ریزی را تدریس و در وجوب ان برای همگان صحبت میکردند.ما تقاضا کردیم که برنامه بلندمدت دانشگاه یا حتی دانشکده را بعنوان مثال حتما مناسب ارائه دهند که پاسخ ایشان هم شنیدنی است:

ما چنین برنامه ای نداریم.

البته حتما بوده .نمیشود که نباشد.

و من از نگاه بچه ها به ایشان خجالت زده بودم.

درسی دیگر هفته ای ۳ ساعت بود که بطور متوسط یک ساعت و ربع تشکیل شد و ۲ فصل را استاد و ۴ فصل را سایر دانشجویان بدون حضور استاد در کلاس تدریس کردند.

در درسی بعد از ۲ جلسه استاد گفت نمی اید و ۲یا ۳ جلسه بعد استادی را پیدا کردند که یک کتاب را درس داد و جلسه اخر هم چند نکته ای گفت و ما ۳ روز کتاب را خواندیم و اکثر امتحانش را از بسط همان چند نکته یک جلسه ای گرفت . و چند نفری افتادند (من پاس کردم).و به این میگویند استاد با برنامه.

و یکی که من فقط از این کمی راضی بودم چون طرح درس و برنامه داشت ولی چون دستش در کار اجرائی نبود ما سرگرم کار با یکسری فرمول بودیم و بس!

این احوالات ترم پیشمان بود.

ترم جاری بماند برای شماره ای دیگر.

استادهای اعلام شده برای ترم بعد هم از نگاه سال بالائی ها بدتر از این هستند.

البته حتما این وضعیت فقط در دانشکده و رشته ما صادق است و لزوما قابل تعمیم به سایر مراکز علمی نخواهد بود.

چون وضع علوم انسانی شاید همین باشد!

ولی همین یکی هم بخاطر اعتبار دانشگاه تهران بسیار سنگینی میکنه.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم دی 1389ساعت 9:15  توسط حميدرضا زرين  |